Monday, September 11, 2017

خیامِ هدایت بین شک‌گرایی و بدبینی


صادق هدایت در کتاب «ترانه‌های خیام» با بررسی‌های خود سعی داشته رباعیات متعلق به خیام را از رباعیاتی که به غلط به خیام منتسب شده‌اند، جدا کرده و سپس بر اساس آنچه که از آن خیام برمی‌شمارد به ترتیب به بررسی رویکرد فلسفی و ادبی خیام بپردازد. برخی تمایل دارند «شراب»، «ماهرو» و دیگرِ چُنین واژگانی که در اشعار شعرای ما به کار رفته‌اند را استعاره از مفاهیم دینی در نظر بگیرند. هدایت در بررسی خود نه تنها این نوع نگاه را نمی‌پذیرد که به شکل صریح از دهری بودن خیام سخن می‌گوید. این مسئله خود باعث شده برخی به نقد موضع هدایت در قبال خیام بپردازند. در این نوشته ولی نمی‌خواهم بررسی ادبی انجام دهم بلکه می‌خواهم رویکرد فلسفی خیامی را که هدایت برگرفته از شعرهای او معرفی می‌کند، بررسی کنم. با توجه به اختلاف نظرهایی که در مورد تفسیر خیام وجود دارد، اگر این متن بررسی موضع فلسفی خیامِ هدایت هم در نظر گرفته شود، تعارضی با هدف نوشته پیدا نمی‌کند. 
هدایت می‌گوید خیام در اشعار کوتاه خود اسراری که بشر بدان دست نیافته، آنچه به او تحمیل شده، درد و رنج، امید و اضطراب انسان‌ها و جمله مجهولات و معماهای انسانی را بررسی کرده و سعی دارد راه حل‌ محسوس و عقلانی برای آن‌ها ارائه کند. به عبارت دیگر آنچه خیام می‌گوید جهانشمول است و شامل حال تمامی انسان‌ها می‌شود و آنچنان که هدایت می‌گوید هر انسانی می‌تواند بازتاب مشکلات خود را در این اشعار بیابد. هدایت جایگاه ادبی-فلسفی خیام را با گوته، اپیکور، شکسپیر و شوپنهاور قابل مقایسه می‌داند ولی از آنجایی که به جز اشعار خیام راه دیگری برای شناخت مواضع فلسفیِ واقعی او وجود ندارد سعی می‌کند با توجه به اشعار خیام موضع فلسفی او را استخراج کند (از برخی دیگر آثار همچون نوروزنامه خیام هم در این راستا کمک می‌گیرد ولی عمده تاکید او بر همان رباعیات است).
اولین ویژگی فلسفی خیام که هدایت در این اثر برمی‌شمارد، نپذیرفتن باورهای مذهبی بر اساس نگرشی عقلانی است. از آنجا که خیام نگرش مذهبی به جهان را نمی‌پذیرفته، هدایت، نگرش خیام به جهان و ویژگی‌های نگرش فلسفی او را بررسی می‌کند. هدایت می‌گوید خیام
«تمام مسائل دینی را با تمسخر نگریسته، و از روی تحقیر به علما و فقهایی که از آنچه خودشان نمی‌دانند دم می‌زنند حمله می‌کند. این شورشِ روح آریایی را بر ضد اعتقادات سامی نشان می‌دهد و یا انتقام خیام از محیط پست و متعصبی بوده که از افکار مردمانش بیزار بوده است. واضح است فیلسوفی مانند خیام که فکر آزاد و خُرده‌بین داشته نمی‌توانسته کورکورانه زیر بار احکام تعبدی، جعلی، جبری و بی‌منطق فقهای زمان خودش برود و به افسانه‌های پوسیده و دام‌های خربگیری آن‌ها ایمان بیارود.»

هدایت برای پذیرفتنی نبودن دین نزد خیام، به جبری بودن احکام و تکلیف‌های دین و لزوم پیروی بی‌چون و چرا اشاره می‌کند. این ویژگی‌ها در واقع به غیرعقلانی بودن دین از نظر خیام اشاره دارند. ولی غیرعقلانی بودن دین تنها مسئله خیام با دین نیست، بلکه استفاده «نگهبانانِ دین» از این احکام غیرعقلانی برای در اسارت نگه داشتن عوام نیز مورد نقد خیام است. در عوض، خیام با کنار گذاشتن سخنان دینی، با نگرشی طبیعت‌گرایانه به پرسش‌های مهم زندگی همچون مرگ و زندگی می‌پردازد. هدایت با توجه به زمانه خیام اشاره می‌کند که مقابله عقلانی خیام با باورهای دینی در آن زمان کار بسیار سترگی بوده در حالی که در حال حاضر اگر کسی بخواهد باطل بودن باورهای مذهبی را نشان دهد کار بسیار مهمی نکرده است زیرا در حال حاضر باورهای مذهبی «از روی علوم خود به خود باطل شده است». اگر هدایت در حال حاضر می‌زیست، شاید چنین قاطع حکم بر مهم نبودن تقابل باورهای علمی با باورهای دین نمی‌داد.
هدایت با اشاره اینکه خیام منکر خلق موجودات به صورت جدا جدا توسط خدا بوده، می‌گوید در عوض خیام باور داشته موجودات زنده بر اساس مطابقت با محیط تفاوت کرده‌اند و سپس به غائله علمی در اروپا (منظورش داروین و فرگشت است) اشاره می‌کند و می‌پرسد آیا خیام هشتصد سال پیش از اروپایی‌ها به این نتیجه رسیده است؟ این ایده که موجودات زنده به صورت جدا جدا خلق نشده‌ و تغییر شکل می‌یابند در زمان یونان باستان هم وجود داشته است، اهمیت داروین صرفا طرح این پیش‌فرض نیست بلکه ارائه یک نظریه علمی است که اکنون توسط بسیاری از فیلسوفان علم، به عنوان قانونی طبیعی شناخته می‌شود. با این حال نتیجه‌گیری فلسفی خیام از این ایده جالب توجه است. هدایت می‌گوید در دورانی که انسان را آینه جمال خداوند می‌دانستند و انسان را نماینده او بر زمین، خیام برای انسان چنین جایگاهی قائل نمی‌شده و مرگ او را به اندازه مرگ یک مگس بی‌اهمیت می‌داند. از این سخن نمی‌توان نتیجه گرفت مرگ یک انسان برای دیگر انسان‌ها به اندازه مرگ یک مگس بی‌اهمیت است. با نپذیرفتن نگرش دینی به این نتیجه می‌رسیم که برخلاف آنچه که دین گفته انسان جایگاه خاصی در جهان ندارد. ولی این به این معنا نیست که انسان هیچ جایگاهی در جهان ندارد. فقط دو حالت نداریم: جایگاه برتر یا بی‌جایگاهی. انسان نیز مانند دیگر جانداران جایگاهی دارد. ولی برای طبیعت انسان با یک مگس فرقی ندارد. ولی ما طبیعت نیستیم، انسان هستیم و انسان با مگس برای ما فرق دارد. 
برخی از اشعار خیام با «گویند» شروع می‌شوند. هدایت موضعی که مستقیما پس از «گویند» شروع می‌شود را نقل قول موضع دینی قلمداد می‌کند که سپس با پاسخ خیام به این مواضع مواجه می‌شود. ادعاهایی مطرح می‌شود که گویی همه چیز درباره اینکه از کجا می‌آییم و به کجا می‌رویم کاملا مشخص است در حالی که خیام با اشاره به محدودیت عقل انسان مدعی است که کسی پاسخ به این پرسش‌ها را نمی‌داند. از آنجایی که نمی‌توان سخنی عقلانی در مورد چنین پرسش‌هایی گفت، هدایت می‌گوید:
«آن‌هایی که صورت حق به جانب به خود می‌گیرند و در اطراف این قضایا بحث می‌نمایند جز یاوه‌سرایی کاری نمی‌کنند، خودشان و دیگران را گول می‌زنند. هیچکس به اسرار ازل پی نبرده و نخواهد برد. و یا اصلا اسراری نیست و اگر هست در زندگی ما تاثیری ندارد. مثلا جهان چه محدث و چه قدیم باشد آیا به چه درد ما خواهد خورد؟...پس به امید و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نکنیم آنچه گفته‌اند و به هم بافته‌اند افسانه محض می‌باشد. معمای کائنات نه به وسیله علم و نه به دستیاری دین هرگز حل نخواهد شد». 

تا به حال کسی به «اسرار ازل» پی نبرده ولی بر چه اساسی می‌توان گفت که با عقل و علم هرگز به آن دست نخواهیم یافت؟ شاید دست نیابیم و شاید هم دست نیافتنی باشد و شاید هم اصلا چنین اسراری وجود نداشته باشد و برای هر یک از این مواضع باید دلیلی داشت. دوم اینکه، از اینکه اسرار جهان را کسی نمی‌داند نمی‌توان به این نتیجه رسید که در صورت آگاهی از این اسرار دردی از ما دوا نخواهد شد. اگر بر فرض به شکل قاطع بدانیم که جهان محدث است یا قدیم، یا اصلا جور دیگری است، نگاه ما به جهان دستخوش تغییر خواهد شد و در آن صورت نحوه زندگی کردن ما را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. می‌توان به تفاوت‌هایی که در نگرش انسان به زندگی و خودش بر اثر پیشرفت علم پیدا شده اشاره کرد.
هدایت، در خلالِ اشاره به نادانی ما از اسرار ازل و تاکید بر محدودیت عقل و ترجیح موضع شک‌گرایانه، گاهی از این توصیه فراتر می‌رود و اعلام موضع متافیزیکی می‌کند «در ورای این زمینی که رویش زندگی می‌کنیم نه سعادتی هست و نه عقوبتی. گذشته و آینده دو عدم است و ما بین دو نیستی که سر حد دو دنیاست دمی را که زنده ایم دریابیم.» در حالی که اگر بخواهیم به همان موضع پایبند باشیم باید بگوییم نمی‌توان سعادت یا عقوبتی ورای این زمین را تایید یا تکذیب کرد و باید باور خود به هر یک از این دو موضع را به حالت تعلیق در آوریم. ولی خیام، چنان که هدایت می‌گوید، بیش از این هم از شک‌گرایی عبور می‌کند «در مقابل حقایق محسوس و مادی، یک حقیقت بزرگتر را خیام معتقد است. و آن وجود شر و بدی است که بر خیر و خوشی می‌چربد. گویا فکر جبری خیام بیشتر در اثر علم نجوم و فلسفه مادی او پیدا شده.» و در ادامه می‌گوید به عقیده خیام طبیعت کور و کر است و آسمان تهی است و به داد کسی نمی‌رسد. ولی اگر طبیعت کور و کر باشد، معنای آن این است که نسبت به ما بی‌تفاوت است، ولی بی‌تفاوتی طبیعت نسبت به ما به معنای شر یا بد بودن آن، یا چیرگی بدی و شر بر خوبی نیست. اگر طبیعت نسبت به ما بی‌تفاوت نبود و ما را دوست می‌داشت و اجازه نمی‌داد آسیبی به ما برسد می‌توانستیم بگوییم طبیعت خوب است، همانطور که اگر ما را دوست نمی‌داشت و به ما آسیب می‌زد می‌توانستیم بگوییم طبیعت شر است. در هر دوی این حالات گویی برای طبیعت یک نوع عاملیت در نظر گرفته‌ایم که می‌تواند با ما مهربان یا نامهربان باشد. اگر همین عاملیت را برای طبیعت حفظ کنیم و بگوییم که نسبت به ما بی‌تفاوت است باز هم می‌توان گفت که طبیعت بد است یا نامهربان است ولی مسئله دقیقا همین است که برای طبیعت عاملیتی در نظر نگیریم. بی‌تفاوتی طبیعت نسبت به ما، توصیفی است از اینکه طبیعت به دغدغه‌ها، غم و رنج و شادی ما پاسخگو نیست، نه اینکه نخواهد پاسخگو باشد، بلکه اساسا به کاربردن «پاسخگویی» در مورد طبیعت بی‌معناست. بی‌تفاوتی طبیعت نیز به همین معنا است و نه چیزی بیشتر.
در این نقل قول بهتر می‌توان فهمید که بی‌تفاوتی طبیعت با غیرعامل بودن او همراه است و نه یک بی‌تفاوتی عمدی، «چرخ بی‌قدرت و بی‌اراده است، اگر قدرت داشت خودش را از چرخش باز می‌داشت». ولی گاهی نیز نوعی قصدیت برای طبیعت قائل می‌شود «طبیعت، بی‌اعتنا و سخت، کار خود را انجام می‌دهد. یک دایه خونخوار و دیوانه است که اطفال خود را می‌پروارند و بعد با خونسردی خوشه‌های رسیده و نارس را درو می‌کند.» هدایت در توضیح می‌گوید خیام بر اساس فهمی که از نجوم زمان خود داشته قوانین طبیعت و چرخ را محکوم کرده، هرچند به تفاوت این دیدگاه با قضا و قدر مذهبی هم اشاره می‌کند، چرا که از نظر خیام می‌توان علیه سرنوشت شورید و نسبت به خدا گلایه‌ای نمی‌کند بلکه از چرخ و فلک گلایه می‌کند. نحس دانستن همه کواکب نیز از دیگر مواضع خیام بوده که هدایت به آن اشاره می‌کند. در اینجا دوباره می‌بینیم خیام از موضع شک‌گرایانه خود عدول کرده و مدعی دانش می‌شود، یعنی مدعی دانش نسبت به شر بودن جهان است. بر اساس این موضع‌گیری‌ها می‌توان گفت خیام بیش از آنکه شک‌گرا باشد (موضعی که در آن به دلیل ممکن نبودن پاسخ باید از شکل گرفتن باور در مورد آن پرهیز کنیم یا اگر باوری در مورد آن داریم آن را به حالت تعلیق دربیاوریم) به موضع بدبینی (موضعی که مدعی است پاسخی وجود دارد و آن این است که شر در این جهان غلبه دارد) پایبند است.
موضع‌گیری او نسبت به هستی‌شناختی خودش نیز همیشه یکسان نیست. در عین اینکه گاهی دعوت به لذت بردن و دریافتن لحظه می‌کند در جایی عنوان می‌کند « کاش هرگز به دنیا نمی‌آمدیم حالا که آمدیم هر چه زودتر برویم خوشبخت‌تر خواهیم بود.» هدایت با نام بردن داستانی به زبان پهلوی منشا این سخن را برای خواننده معرفی می‌کند. این موضع بدبینانه علاوه بر ایران باستان، در اساطیر یونان باستان هم وجود داشته و به سیلنوس منتسب است، نقل قولی که مورد علاقه نیچه نیز بود. ولی اگر واقعا موضع کسی این باشد که هر چه زودتر برویم خوشبخت‌تر خواهیم بود، موضع او تجویز خودکشی در لحظه است. با این حال، هیچ یک از این افراد خودکشی را تجویز نمی‌کرده و خود نیز خودکشی نکرده‌اند. درعوض راهکار خیام لذت بردن و خوش بودن (به طور مشخص شراب و زن برای خیام) است. هدایت به واسطه توجه خیام به این زیبایی‌های زودگذر، خیام را متعهد به اصالت زیبایی می‌داند و از این رو چیزهای خوش‌گوار، خوش‌منظر و خوش‌آهنگ را انتخاب می‌کرده است. در صورتی که خیام بدبین نباشد، و شک‌گرا باشد راهکار لذت‌جویی و زیبایی‌دوستی راحت‌تر قابل فهم می‌بود.
هدایت می‌گوید پس از آنکه خیام به بررسی عقلانی پرسش بر سر چیستی جهان پرداخته و پاسخی برای آن نیافته به طبع شاعرانه روی آورده است. اگر چنین باشد، باید گفت خیام شک‌گرا باقی می‌ماند و مدعی دانش نسبت به جهان نمی‌شود ولی شک‌گرایی او به سکوت در مورد این موضوع نیز نمی‌انجامد و سعی می‌کند با زبان شعر به توصیف جهانی که برای انسان قابل فهم نیست بپردازد. شعر قرار نیست حاوی حقیقت باشد و می‌تواند نشان دهنده ترس و امید بشر نسبت به آنچه بر او نامعلوم است هم باشد. در این صورت دعوت خیام به زیبایی و خوشی (گل‌های خندان، بلبلان نالان، مهتاب روی مهتابی، مهرویان پریوش، آهنگ چنگ و شراب گلگون) با موضع شک‌گرایی او همخوان است و بدبینی او واکنشی شاعرانه به شک‌گرایی است و نه موضعی فلسفی مستقل و متعارض با شک‌گرایی. توضیح دیگری برای ناهمخوانی بین شک‌گرایی و بدبینی خیام، توضیح خود هدایت است که به تغییر موضع خیام از جوانی تا کهنسالی اشاره می‌کند، کسی که از بدبینی در جوانی به لذت‌جویی در کهنسالی روی می‌آورد و هدف او از لذتجویی فراموشی است.      

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما