Saturday, September 9, 2017

یقین تو را می‌برد

در فلسفه، معمولا پرسش مورد بررسی «معنای زندگی» است و نه «بی‌معنایی زندگی». شاید چون یافتن معنایی برای زندگی دشوارتر از اعلام بی‌معنایی آن باشد یا شاید چون ما انسان‌ها تمایل داریم زندگی را معنادار جلوه دهیم یا شاید هم به این دلیل ساده که کسی که مدعی وجود چیزی است باید آن را اثبات کند. ولی معنای زندگی چه می‌تواند باشد؟ افرادی که بررسی معنای زندگی خوشایندشان است یا از به چالش کشیده شدن معنای زندگی پریشان خاطر شده‌اند، گاهی به این مسئله مشخص اشاره می‌کنند: «معنای این جهان چیست؟».

پاسخ به «معنای این جهان چیست؟» می‌تواند معطوف به یکی یا هر دو مورد زیر باشد

1)      چرا جهان وجود دارد؟
2)      در این جهان چه باید کرد؟
3)      فرجام ما و این جهان چیست؟

البته افرادی وجود دارند که گمان می‌کنند پاسخی یقینی در مورد اینکه چرا این جهان وجود دارد، خودشان برای چه بوجود آمده اند، چه کارهایی باید بکنند، و به کجا خواهند رفت، وجود دارد. انسانها در بدو تولد، چنین مغرور نیستند و عامل این ضایعه، شست و شوی مغزی در فرآیند آموزش یا فرهنگ‌پذیری است. در بحث بر سر معنای زندگی، به باور موهومی که مدعی پاسخ قطعی به تمامی پرسش‌های مهم زندگی است کاری نداریم.

ابزارهایی که برای پاسخ به این پرسش‌ها داریم علم و عقل هستند، ولی هیچ یک از این دو بزرگوار هنوز پاسخی به این سه پرسش ندارند و ممکن است هیچگاه هم پاسخی نداشته باشند که در آن صورت انسان هرگز معنای زندگی را نخواهد فهمید. «ناتوانی در درک معنای زندگی» با «بی‌معنایی زندگی» یکی نیست ولی تفاوت این دو گاهی برای انسان جویای معنای زندگی، قابلیت نادیده انگاشته شدن دارد. شاید انسان با کمک علم و عقل چند سده دیگر به پاسخی برای این پرسش‌ها دست یافت. بر فرض که چنین امکانی وجود داشته باشد، معنای زندگی برای انسان‌هایی که پیش از بدست آمدن پاسخ به این پرسش‌ها زیسته و مرده‌اند، چه خواهد بود؟ تلاش برای محقق شدن پاسخ به معنای زندگی به این امید که زمانی این پرسش‌ها فراهم خواهند شد می‌تواند انگیزه‌ای قوی برای ادامه حیات ایجاد کند ولی این انگیزه و عمل بر مبنای آن نمی‌توانند پاسخ به پرسش دوم باشد. اگر ما انسانها در شرایطی در آینده تصمیم گرفتیم به جای جنگ و خونریزی و ظلم و ستم تمام وقت، انرژی و هوش خود را معطوف به بررسی علمی و عقلانی این سه پرسش کنیم، هنوز در مورد اینکه در این جهان چه باید کرد به معنای مورد نظر چیزی نگفته‌ایم و با انگیزه خود در حال فراهم کردن شرایطی هستیم که بتوان به این سه پرسش پاسخ گفت. ولی نه تضمینی وجود دارد که عقل و علم بتوانند به این سه پرسش پاسخ دهند و حتی اگر هم بتوانند تضمینی وجود ندارد که انسان در عمل به این پاسخ‌ها برسد.  

گذشته از این سه پرسش و بی‌پاسخی ما به آنها، می‌دانیم که در جهانی که در آن زندگی می‌کنیم رنج و لذت وجود دارد. شوپنهاور بر این باور بود که درد و رنج اصالت زندگی است. نیچه در واکنش به این سخن شوپنهاور، می‌گوید درد و رنج مشکل اصلی نیست، مشکل اصلی درد و رنج بی‌معنا و بیهوده بشر است. البته میزان درد و رنجی که انسان‌ها در زندگی می‌برند وابسته به شرایط بخصوص (مکان، زمان، شرایط اقتصادی، جامعه، فرهنگ، و ...) است ولی درد و رنج در تمامی ادوار زندگی بشر وجود داشته است. چه اصالت در زندگی ما درد و رنج باشد و چه لذت و شادمانی، تا به حال چنین بوده که انسان‌ها پس از مدتی زندگی می‌میرند و شواهدی هم مبنی بر حیات انسان پس از مرگ وجود ندارد. پس با اینکه پاسخ به آن سه پرسش را نداریم و ممکن است هیچگاه هم نداشته باشیم، مدت زمان کوتاهی در این دنیا زندگی خواهیم کرد در این مدت درد و رنج هم بخشی از زندگی ما خواهد بود. ولی حتی اگر شرایط به شکلی باشد که از زندگی لذت زیادی ببریم و درد و رنج به حالت کمینه برسد باز هم نتوانسته‌ایم پاسخی به آن سه پرسش بدهیم، بلکه شرایط مسکوت باقی گذاشتن این سه پرسش فراهم شده است. به عبارتی لذت زیاد باعث شده این سه پرسش اولویت خود را از دست بدهند. ولی درد و رنج هم می‌تواند شرایطی فراهم کند که این سه پرسش فراموش شوند. مثلا اگر شما عضو گروهی باشید که مورد تبعیض هستید و علیه این تبعیض مبارزه کنید، آن سه پرسش به محاق خواهند رفت. به عبارتی مبارزه باعث می‌شود این سه پرسش اولویت خود را از دست بدهند. در نتیجه شرایطی ممکن است موجب فراموشی این سه پرسش برای لحظه‌ای کوتاه یا دوره‌ای طولانی شوند، ولی این رویدادها با یافتن پاسخ به آن سه پرسش یکی نیست.  


حتی اگر پاسخی به این سه پرسش وجود داشته باشد و انسان بتواند به آنها برسد، به نظر نمی‌رسد که در این مقطع تاریخی علم و عقل بتوانند پاسخ‌ها را فراهم کنند. در نتیجه فعلا هیچ دلیلی نداریم که معناداری زندگی را بپذیریم، هرچند نمی‌توانیم از این واقعیت به این نتیجه برسیم که زندگی معنایی ندارد. ولی فرض کنیم پاسخ به این سه پرسش را یافتیم و مثلا چیزی شبیه به این سه جمله بود 1) دلیلی ندارد 2) فرقی ندارد 3) نیستی. به عبارت دیگر، نباید تصور کرد که حتی اگر پاسخی هم برای این سه پرسش وجود داشته باشد و ما هم به آنها دست پیدا کردیم، پاسخ مورد نظر ما برای این سه پرسش – به شکلی که دلیلی برای زنده ماندن و زندگی کردن فراهم کنند – بدست خواهد آمد. ممکن است پاسخ به این سه پرسش به شکلی باشد که دست نیافتن به آنها، از آگاهی نسبت به آنها، مطلوب‌تر باشد. 

پس هنوز معنای زندگی را نمی‌دانیم، ممکن است اصلا معنایی نداشته باشد و در صورتی که معنایی هم داشته باشد معلوم نیست آگاهی نسبت به آن از ناآگاهی نسبت به آن برای ما (نا)مطلوب تر باشد. ولی لذت بخش بودن تلاش برای یافتن معنای زندگی قابل انکار نیست، این لذت خود از آن لذتهاست که باعث می‌شود فراموش کنی معنای زندگی را نمی‌دانی. تلاش برای یافتن معنی زندگی یک قمار تمام عیار است، و این هیجانی است که تنها یک قمارباز قدر آن را میداند   

شعر  زیر بخشی از شعری از نصرت رحمانی است که عنوان این مطلب برگرفته از آن است


شبِ شکوهِ ستوه
مرا به باد سپردی
به بادهای غریب
سپردن، آسان است
شب شکوه ستوه
مرا چو کودک بی یاوری به همهه‌ها
به خونِ دَلَمِه بسته یاران سپردی و رفتی
مرا به خویش سپردی
گذاشتی رفتی
گذشتن، آسان است
شب شکوه ستوه
نه اشک بود نه باران
تداوم خون بود
چه بارشی که زمین را به آسمان می‌دوخت
زِ پُشت پنجره‌ی خون و شب کسی گریید
چه دردناک گریست
چه درد، درد، چه دردی است
گریه مردان
نه، درد آسان است
شبِ تسلسلِ ماتم
شب ستوه و صبوری
شبِ سکوت و سکون
ز هُرمِ حرمتِ تردید در کویر جنون
من، آب می‌گشتم
یقین چه جادویی است
اگر درون سینه حکومت کند، چه نیرویی است
یقین ترا می‌برد


پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما