Wednesday, July 19, 2017

نقد و بررسی «فلسفه در دادگاه ایدئولوژی» نوشته رضا داوری اردکانی




رضا داوری اردکانی با اتهاماتی از جمله نظریه‌پردازی برای خشونت، ضدیت با حقوق بشر، آزادی، علم، تجدد و غیره مواجه بوده است. او در کتاب «فلسفه در دادگاه ایدئولوژی» سعی دارد نشان دهد که این اتهام‌ها بی‌اساس هستند و در واقع او فیلسوفی واقعی است و نه آلت دست قدرت. عنوان این کتاب هم در واقع باید «داوری اردکانی در دادگاه برخی روشنفکران ایرانی» می‌بود که نویسنده ترجیح داده به جای «رضا داوری اردکانی» از واژه فلسفه و به جای «برخی روشنفکران ایرانی» از واژه ایدئولوژی استفاده کند. او در مقدمه کتاب خاطرنشان می‌کند «در این نوشته‌ها گرچه دفاع از خود ظاهرتر است، اما در حقیقت از فلسفه دفاع شده است» (ص 9) ولی با خواندن کتاب، خواننده در می‌یابد که این کتاب ربط چندانی به فلسفه ندارد و همان «دفاع از خود» اساس این کتاب را تشکیل می‌دهد، به استثنای یک فصل که او در آن فصل به کتاب «چرندیات پست مدرن» و ماجرای سوکال می‌پردازد.   

اردکانی با برشمردن نقدهایی که به اعمال و افکار او شده است سعی دارد نشان دهد که مخالفان او یا دچار سوتفاهم شده‌اند و به درستی سخنان او را در نیافته‌اند و یا اینکه اساسا فلسفه را نفهمیده‌اند. یکی از نقدهای رایج در مورد کنش او این است که چرا از اعتراض به ستم‌هایی که رفته خودداری کرده است. او در دفاع از خود می‌گوید هر کسی وظیفه‌ای دارد و اعتراض وظیفه روشنفکر است نه فیلسوف! اعتراض به ظلم و ستم وظیفه هر انسانی است، ربطی به صنف و سنخ او ندارد. این نقد به داوری اردکانی بیش از آنکه معطوف به این باشد که چرا مثلا یک فیلسوف اعتراض نکرده است، معطوف به این است که چرا شخصی که تریبون داشته و بر مسندی از مسندهای قدرت تکیه زده است اعتراضی نکرده است. او دلیل عدم اعتراض خود را در دو بخش مختلف کتاب بیان می‌کند «من اعتراض نکردم، زیرا می‌خواهم بدانم آزادی چگونه و در چه شرایطی اثبات و متحقق می‌شود و برای رعایت حقوق بشر چه مقدماتی باید فراهم کرد» (ص 67). او در دفاعی دیگر از خود می‌گوید «سکوت در برابر ظلم و خفقان را توجیه نمی‌کنم، اما در شرایط کنونی جهان، کسانی باید باشند که از غوغای مشهورات به خلوت تفکر بروند و بیندیشیند که بر سر این جهان چه آمده و از کجا امده است» (ص 210). چه منافاتی بین اعتراض و تلاش برای فهم این ماجرا وجود دارد؟

اردکانی درباره خود می‌گوید «من که سیاسی نبوده‌ام و موضع قدرتی نداشته‌ام که آن را حفظ کنم» (ص 21). این در حالی است که او رییس فرهنگستان علوم و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بوده و همواره سخنان او توسط تریبون‌های رسمی تبلیغ و تکرار شده است. او می‌گوید تلاش خود را معطوف به بررسی «ماهیت غرب» کرده است. «غرب» به یک جغرافیا اشاره دارد، ولی اردکانی می‌گوید با اینکه «منطقه جغرافیایی غرب بهترین و مناسب‌ترین مصداق مفهوم غرب است، ولی غربی که من می‌گویم با اینکه به نحوی متحقق شده است صرف همین موجود نیست و در ذات خود جا و مکان ندارد» (ص 23). او در ادامه توضیح می‌دهد که منظور او از «ذات و ماهیت» همانی نیست که در فلسفه مصطلح است بلکه «غرب هوایی است که در یک زمان با تفکر فلسفی پدیده آمده و تفصیل و تعین پیدا کرده...به عبارت دیگر عالمی به وجود آمده است که در آن بشر منشا علم و قدرت و قانون است و در دوره اخیر آن تکلیف همه چیز با تکنیک معین می‌شود» (ص 23) و «غرب در جغرافیای اروپا و آمریکا محدود نیست. غرب همه جای جهان را فراگرفته است و در هر جا بسته به اینکه تا چه حد باطن و قوام و استحکام دارد، عمل می‌کند.» (ص 30) سپس می‌گوید «صورت خاص این عالم از قرن هجدهم (ابتدا به نام منورالفکری و بعد به نام مدرنیته) تحقق یافته است» (ص 24). او اعتراض می‌کند که وقتی «غرب» را به کار می‌برد «شرق» را برابر آن می‌گذارند و غرب را سرتاسر فساد می‌نامند ولی او چنین منظوری نداشته است. از نظر او «غرب یک نحوه بینش است که در ضمن تاریخ دو هزارو پانصد سال تاریخ جدید تحقق یافته است» (ص 27). اردکانی مدعی است که اگر سخنش را از باطن و جوهرش خالی کنند «ممکن است دستاویز بنیادگرایی قرار گیرد، ولی این حکم در مورد هر فلسفه‌ای درست است. من که همه زندگیم با فلسفه گذشته است، با بنیادگرایی چه نسبت دارم» (ص 25). او در این راستا می‌گوید «وقتی مدعی می‌شوید که فلان نظر آثار و نتایج دارد و کسانی از آن سواستفاده می‌کنند، اصل آزادی را نفی کرده‌اید» (ص 29). اگر کسی را به این بهانه دعوت به سکوت کنند این سخن درست است. ولی اگر دعوت شود که موضع خود را دقیق و مشخص بیان کنید و به نقد سواستفاده‌های بنیادگرایان از مواضع خود نیز بپردازید نه تنها شما را دعوت به سکوت نکرده که دعوت به عقلانیت کرده است.

گذشته از این نکته، پرسشی که مطرح است این است که چرا برای یک نوع بینش نام یک واحد جغرافیایی را برگزیده است؟ بخصوص که می‌دانیم که از همان ابتدای انقلاب نوعی غرب‌ستیزی بنیادگرایانه وجود داشت که اثری از نقد و نقادی در آن دیده نمی‌شد و هدفش تثبیت بنیادگرایی بوده است. او می‌گوید «سی سال پیش در بحبوحه انقلاب که من با لحن و زبان احساساتی و سیاسی قلم می‌زدم، می‌دانستم که از غرب گفتن برایم گران تمام می‌شود» ( ص 26). ایشان برای یک نوع نگرش از نام یک واحد جغرافیایی استفاده کرده، این سخنان مورد سواستفاده بنیادگرایان واقع شده و خود هم معترف است که در آن دوران با لحنی احساساتی و سیاسی هم در این باره می‌نوشته است. او در دفاع از خود می‌گوید که علائمی از خود باقی گذاشته که نشان دهد تمام آنچه در شرق رخ می‌دهد (منظور او شرق جغرافیایی است) را تایید نمی‌کند و تمام آنچه در غرب (غرب جغرافیایی) رخ می‌دهد را رد نمی‌کند، که آنچه او خاطرنشان می‌کند این است «می‌گفتم که اگر مرا مخیر کنند که در افغانستان و پاکستان یا کانادا زندگی کنم، مسلما زندگی در کانادا را ترجیح می‌دهم، ولی این توضیحات اثری نکرد» (ص 27). ولی پاورقی‌هایی همچون ترجیح شخصی برای زندگی در یک اقلیم جغرافیایی چگونه شفاف‌سازی‌ای برای آن بحث داشته؟ آیا اگر من ببینم از نظرات من برای توجیه ستم و استبداد بهره‌گیری می‌شود و من هم مدعی باشم که چنین نتایجی ربطی به موضع من ندارد وظیفه ندارم این را مشخص و صریح بیان کنم؟ طفره رفتن از سخن سرراست زدن و میل به ابهام و سردرگمی از مشخصه‌های متون اردکانی است. اگر شخصی به حقیقت دلبستگی دارد و مصلحت را قربانگاه مناسبی برای آن نمی‌داند، نباید ترسو باشد و از اعلام موضع صریح خود ترسی داشته باشد. اینکه به این میزان سوتفاهم در مورد اردکانی شکل گرفته که او مجبور است در دفاع از عملکرد خود آثاری بنگارد یا مصاحبه‌ها کند بخشی از آن به این عدم صراحت و شفافیت او باز می‌گردد.

او در ص 124 اشاره می‌کند که او « ماهیت غرب» و «غرب» را به شکلی غیرمتداول و «به معنایی تازه» به کار برده و برای همین برای فلسفه خوانده‌ها نیز سوتفاهم ایجاد شده است. البته سخن اردکانی در مورد «غرب» سخن خودش نیست و سخن نویی هم نیست، نوآوری او و برخی از همفکران او این است که برای ارجاع به یک نگرش از یک واحد جغرافیایی یعنی «غرب» استفاده کرده‌اند. جای توضیح اینکه چرا در بحبوحه انقلاب تصمیم گرفته شده طی یک نوآوری بی‌بدیل از «غرب» و «ماهیت غرب» برای ارجاع به یک نگرش استفاده شود، خالی است.

یکی از نکات عجیب این کتاب که منحصر هم به این اثر نمی‌شود و در فرهنگ ما رایج است نام نبردن از منتقدان است. ما مدام با عباراتی مانند «شخصی»، «ملامتگران»، «روشنفکران» و غیره مواجه می‌شویم. نمی‌دانم نام نبردن و استناد نکردن به مخالفان چه توجیه و جایگاهی در فرهنگ ما دارد، برای حفظ آبروی شخصی است که به او نقد می‌شود، تفرعن نویسنده است که گمان می‌کند نباید نام کسی که به او نقد می‌کند را ببرد یا چه. ولی این فرهنگ خود در دامن زدن به سوتفاهم و بدفهمی یکدیگر نقش بازی می‌کند و مانع بزرگی بر سر بررسی دقیق اختلاف نظرها می‌شود. البته اردکانی در ص 96 از عدم ارجاع در بررسی آرا خودش گلایه دارد.     

او در ص 35 به پوپر اشاره می‌کند و پس از آن آنچه زمانی دوگانه «پوپر-هایدگر» در ایران بود در این کتاب نقش پررنگی بازی می‌کند. او در اینجا سعی دارد نشان دهد که هایدگر و خود او فیلسوف هستند و عده‌ای سیاست زده پوپری هم نقش همان «ایدئولوژی» در تیتر را بازی می‌کنند. او می‌گوید که رساله‌ای نوشته که پوپر در فلسفه مقام بزرگی ندارد و «کسانی که به فلسفه کاری ندارند و اگر به آن رو کنند آن را کارساز سیاست می‌دانند، پیداست که پوپر می‌تواند برایشان مظهر فلسفه باشد» (ص 38). اول اینکه باید بین پوپری‌ها و هایدگری‌های ایرانی از یک سو و آرا پوپر و هایدگر از سوی دیگر تمایز قائل شد. نباید با حساب گروه اول به حساب این دو فیلسوف رسیدگی کرد. دوم اینکه سخنان کلی و احساسی زدن در مورد هر یک از این دو بدون توجه به جزییات را نباید جدی گرفت. مثلا پوپر در زمینه‌های مختلفی از فلسفه مطالبی نوشته است که همه آنها از یک میزان از اهمیت برخوردار نیستند. به عنوان مثال اگر شخصی بخواهد به شکل آکادمیک فلسفه سیاسی بخواند منابع بسیار مهمتری از «جامعه باز و دشمنانش» وجود دارند ولی در زمینه فلسفه علم نمی‌توان پوپر را نادیده گرفت، فارغ از هرگونه موضعی که نسبت به او داشته باشید.

داوری اردکانی ولی تمایزی بین پوپر و پوپری‌های ایرانی قائل نیست. او با تقسیم سیاست به دو سطح که یکی عمیق و بنیادین است و دیگری سطحی و گذراست می‌گوید که فیلسوف به سطح اول نظر دارد «اما به مرتبه دوم می‌تواند بی‌اعتنا باشد و معمولا هم بی‌اعتناست» (ص 61) او علاوه بر متهم کردن پوپری‌های ایرانی خود پوپر را نیز به این متهم می‌کند که به همین سطح دوم از سیاست نظر دارند و سپس با پوپر وارد بحث می‌شود «اکنون پس از مارکس و نیچه و فروید اگر همچنان به اتمیسم (ذره‌انگاری) قائل باشیم و امور جهان را اتم‌های واحد با صفات ثابت و جدا از هم بدانیم، بهتر است که از فلسفه روبگردانیم. فلسفه به اندازه کافی تهمت تحمل کرده است. با این تهمت‌ها و ملامت‌های بیشتر بار جهل و حماقت را سنگینتر نکنیم» (ص 64).

این منش در کل کتاب اردکانی وجود دارد. اغلب به جای استدلال کردن یا نشان دادن اینکه چرا یک موضع غلط است یا قابل دفاع نیست یا دلیلی بیاورد ناسزا می‌گوید یا متل تعریف می‌کند. اینگونه سخنان را هرکسی با هر موضعی می‌تواند به زبان جاری کند، مثلا طرفدار اسلام بگوید پس از اسلام دم زدن از الحاد حماقت است، یا یک پوپری بگوید پس از پوپر سخن گفتن از علمی بودن مارکس و فروید حماقت است و غیره. این گونه سخنان چه کمکی به بحث می‌کند؟ او مجددا در مورد پوپر می‌گوید «پوپر یک نویسنده فلسفی است که بعضی مطالب فلسفی را با استعداد روزنامه نویسی خود توضیح داده است و البته منکر نمی‌توان شد که در فلسفه سیاست و فلسفه علم اطلاعات کافی و بصیرت داشته است، اما اینکه او در اعداد فیلسوفان بزرگ تاریخ باشد حکمی است که از زبان و قلم اهل تفنن تراویده و در گوش کسانی نشسته است که با فلسفه بیگانه‌اند و به آن رغبتی ندارند» (صص 74-75) و باز هم ادامه می‌دهد «من نگفتم پوپر را نباید فیلسوف خواند، بلکه وقتی گفتند او فیلسوف بزرگ معاصر است، گفتم این حکم درست نیست» (ص 75). این چه بحث بچه‌گانه‌ای است که بین این دو گروه در گرفته است؟ بحث بر سر اندازه یک فیلسوف چه اهمیتی دارد؟ آنچه باید مورد بحث قرار گیرد آرا و اندیشه یک فیلسوف است و همانجا هم اهمیت آرا مشخص می‌شود. نپرداختن صحیح به آرا و خطکش دست گرفتن برای سانت زدن اندازه یک فیلسوف در تاریخ، باعث شده عقلانیت به محاق رفته و اردکانی به هر قیمتی تلاش دارد اهمیت پوپر را کم جلوه دهد. به عنوان مثال او ابطال‌پذیری را درست متوجه نشده است و توان تفکیک ابطال پذیری را از ابطال شدن از دست می‌دهد (صص 80-81).

خود اردکانی بر این ادعاست که پوپر با مهارت روزنامه نویسی توانسته برخی نکات را به زبان ساده توضیح دهد ولی با این حال این چندمین بار است که اردکانی در آثار مکتوب خود نشان داده که حتی توضیح به زبان ساده و قابل فهم پوپر در مورد ابطال پذیری برای او کارگر نمی‌افتد. ابطال پذیری، منتقدان بسیار جدی و مهمی در فلسفه علم داشته و دارد و علاقمندان به بحث می‌توانند به آنها مراجعه کنند، ولی اینکه شما به یک موضع نقد کنید یک بحث است، اینکه موضعی را نفهمید و صرفا تلاش کنید که آن را کوچک نشان دهید بحث دیگری است. اردکانی البته خود در جایی که این رویکرد علیه او به کار گرفته شود زبان به گلایه می‌گشاید «خواندن یک یا چند کتاب فلسفه و تکرار کج و معوج مطالب آن کتاب‌ها هیچ هنری نیست، بلکه این سخن گفتن‌های کج و معوج نشانه انحطاط و بی‌فرهنگی است» (ص 133). بحث بر سر اندازه این دو فیلسوف (پوپر و هایدگر) در این کتاب تمامی ندارد، «چنین نویسنده‌ای را چگونه می‌توان با فیلسوفی قیاس کرد که شاگردان و شارحان و مفسرانش در فلسفه معاصر نفوذی بیشتر و مقامی والاتر از پوپر در فلسفه دارند.» (ص 85).

اردکانی در کنار حمله به پوپر، به دفاع از هایدگر هم می‌پردازد او سعی دارد نقش هایدگر در دم و دستگاه نازیسم را از فلسفه او جدا کند. اردکانی ربط هایدگر به نازیسم را به نوعی «رفتار اخلاقی و سیاسی» هایدگر بر می‌شمارد که نباید از آن نتیجه گرفت که فلسفه او باطل است. البته بررسی اینکه نازیسم تا چه اندازه و در چه جاهایی و به چه شکلی در اندیشه هایدگر نقش دارد و یا اینکه خود نازیسم در چه شکل و اندازه‌ای از اندیشه هایدگر تاثیر پذیرفته بحثی است بسیار دامنه‌دار و ربطی به پیروان ایرانیِ پوپر ندارد. از آدورنو[1] که فرانکفورتی بود گرفته تا ریچارد والین[2] که لیبرال است افرادی بسیاری فلسفه هایدگر را با توجه به این مسئله و یا با نظر داشتن به این مسئله مورد نقد قرار داده‌اند. انتشار «دفترهای سیاه» هم ابعاد گسترده‌تری از این تاثیر و تاثر را نشان می‌دهد، البته انتشار «دفترهای سیاه» سه سال پیش رخ داده و کتاب اردکانی قبل از آن به چاپ رسیده است. افرادی هم هستند که از فلسفه هایدگر دفاع کرده و بخش‌هایی از فلسفه او را که سیاست زده هستند را قابل تفکیک از دیگر بخش‌ها می‌دانند. اردکانی ولی در این بحث مشارکتی نمی‌کند و در عوض سعی دارد با زیر سوال بردن فهم فلسفی مخالفان ایرانی هایدگر که پوپری هم هستند این بحث را پیگیری کند، به عنوان یک مثال او می‌گوید «مشکل من در جدال‌ها و بحث‌های چهل سال اخیر این بوده است که مدعیانم کمتر فلسفه خوانده و فلسفه می‌دانسته‌اند» (ص 50).  اردکانی با تواضعی مثال زدنی خود را علاوه بر هایدگر با سقراط نیز مقایسه می‌کند و به این وسیله سعی دارد برتری خود را نسبت به مخالفان خود نشان دهد.

در بخشی از این کتاب تحت عنوان «فلسفه در مواجهه با غرور و حماقت» اردکانی به ماجرای سوکال پرداخته است. اردکانی در اینجا به جای دفاع از خود در برابر پوپری‌های ایرانی، سعی دارد از پست‌مدرن‌هایی که در ماجرای سوکال و بحث‌های متعاقب آن در کتاب «چرندیات پست‌مدرن» رسوا شدند دفاع کند. این کتاب اثر مشترک سوکال و بریکمون است که توسط عرفان ثابتی به زبان فارسی برگردانده شده است. اردکانی با فحاشی به سوکال سعی دارد هم چاپ مقاله معروف سوکال و همچنین کتاب چرندیات پست‌مدرن را زیر سوال ببرد. ولی آنچنان که از ظاهر این فصل کتاب اردکانی بر می‌آید احتمالا او این کتاب را نخوانده است. در کنار ناآگاهی از این کتاب، ناآگاهی اردکانی از فلسفه معاصر در این فصل نیز مشخص می‌شود. اگر نام «ماجرای سوکال» را نشنیده‌اید به طور خلاصه بدین قرار است که یک فیزیکدان به نام آلن سوکال مقاله‌ای مهمل می‌نویسد[3] که در آن فیزیک کوانتوم و ریاضیات و هرمنوتیک و فمنیسم و ... به هم پیوند می‌خورند و آن را برای مجله‌ای با گرایش پست‌مدرن ارسال می‌کند. آن مجله‌ پست مدرن هم متوجه مهمل بودن این مقاله نمی‌شود و آن را به چاپ می‌رساند، سوکال سپس به مهمل بودن مطالب آن اشاره می‌کند. شبیه این کار بعدتر چند باری در ایران هم انجام داده‌اند، برای سمینارهایی که هر مهملی را به عنوان مقاله می‌پذیرند یک متن مهمل می‌فرستند و پس از تایید با انتشار آن سعی دارند ماهیت آن سمینار را نشان دهند. ولی برای اینکه متوجه بشویم ماجرای سوکال اهمیتش چیست باید به زمینه تاریخی آن توجه کنیم و الا همانند اردکانی که از همه جا بی‌خبر است صرفا به یک قضاوت اخلاقی بسنده خواهیم کرد. در دهه 90 میلادی بین پست‌مدرن‌ها و رئالیست‌ها بر سر علم منازعه‌ای شکل گرفت که به science wars مشهور است. این پدیده یکی از مصادیق جنگ بین قاره‌ای ها و تحلیلی‌ها نیز برشمرده می‌شود. 

پست‌مدرن‌ها سعی داشتند عینیت و اعتبار ویژه علم را زیرسوال ببرند و این در حالی بود که نوشته‌های آنها نشانی از فهم علم نداشت ولی زبانی که به کار می‌بردند پر از ابهام و پیچیده‌گویی و جارگون‌پرانی بود. نسبی‌گرایی و خردستیزی پست‌مدرن‌ها در مورد علم با واکنش فیلسوف‌های تحلیلی و برخی دانشمندان مواجه شد. ماجرای سوکال متعلق به این فضاست. اردکانی که از این ماجرا بی‌اطلاع است با همان روش متل‌گویی خود عنوان می‌کند «اگر آقای سوکال می‌خواست آرا پست‌مدرن را رد کند می‌بایست به اصول آرا و امهات نظرهای آنان می‌پرداخت و ضعف و نارسایی آن‌ها را عیان می‌کرد نه اینکه در آثار آنان بگردد تا سهوی پیدا کند و آن سهو را دستاویز غوغا قرار دهد» (ص 143). اردکانی ادامه می‌دهد «اما ظاهرا فیلسوفان اروپایی و آمریکایی و پست‌مدرن‌ها وقعی به شیرین‌کاری آقای سوکال ننهاده و ظاهرا به حکم حکمت، جواب جاهلان را خاموشی دانسته‌اند» (ص 144) «یک استاد میانمایه فیزیک که فلسفه نمی‌داند به قول یکی از نویسندگان خودمان با «اهل راز دروغین» (منظور صاحب‌نظران پست‌مدرن است) شعبده کرده است» (ص 145) «بیضه در کلاه آقای سوکال نشکسته و شعبده ایشان در میان غیراهل فلسفه موثر افتاده است» (ص 145). اردکانی در بخش‌های دیگر این کتاب هم نشان داده مهارتی مثال زدنی در فریاد جهل و نادانی خود با صدای بلند دارد و در این فصل هم مجددا این مهارت را به رخ می‌کشد. این کتاب نه تنها با سکوت مواجه نشده است که با استقبال پل بوقوسیان[4]، تامس نیگل[5]، نوآم چامسکی[6]، استیون واینبرگ[7] و بسیاری دیگر از فیلسوفان و دانشمندان برجسته مواجه شد و برخی از آنها مقاله‌هایی در این باره نوشته‌اند (لینک این مقاله های در پانوشت آمده است). ناآگاهی اردکانی از این ماجرا باعث شده او به دفاع‌هایی از این پست‌مدرن‌ها بپردازد که انسان را بین خنده و دلسوزی نسبت به اردکانی دودل می‌کند «نویسندگانی که سوکال آنها را شیاد خوانده است قصد بیان نظر علمی نداشته‌اند و نمی‌خواسته‌اند با تمسک به احکام و قضایای علمی، اعتباری برای نظر خود کسب کنند...کاش آقای سوکال می‌توانست دریابد که اگر همه مطالب فیزیک نقل شده در آثار فیلسوفان پست‌مدرن از کتابهایشان حذف شود، هیچ خدشه و لطمه‌ای به آن آثار نمی‌خورد، زیرا آن مطالب در نظام فکر نویسندگان جایی ندارد» (ص 147).    

در طول این کتاب او مدام نسبت به افراد ساکن جهان توسعه نیافته یا جهان در حال توسعه خرده می‌گیرد که نفهمیده‌اند فلسفه چیست. این همان جهان توسعه نیافته‌ای است که شخصی مانند اردکانی در آن «فیلسوف» محسوب می‌شود. اگر در جایی فلسفه جان داشته باشد و قدر و قیمتی، توان تفکیک سوفیست از فیلسوف میسر می‌شد. بنابراین، اردکانی خیلی هم نباید از اینکه به قول خودش در کشوری توسعه نیافته فلسفه فهم نشده است ناراحت باشد، او و امثال او از بزرگترین منتفعان این جهل هستند.  

کتاب «فلسفه در دادگاه ایدئولوژی» در سال 1390 توسط انتشارات سخن به مبلغ 12500 تومان به چاپ رسیده است.



  





[1] Adorno, T. (2013). The jargon of authenticity. Routledge.

[2] Wolin, R. (Ed.). (1993). The Heidegger Controversy: A critical reader. MIT Press.

[3] http://www.physics.nyu.edu/sokal/transgress_v2/transgress_v2_singlefile.html
[4] https://www.nyu.edu/gsas/dept/philo/faculty/boghossian/papers/bog_tls.html
[5] http://www.physics.nyu.edu/sokal/nagel.html
[6] http://www.openculture.com/2013/07/noam-chomsky-calls-postmodern-critiques-of-science-over-inflated-polysyllabic-truisms.html
[7] http://www.physics.nyu.edu/sokal/weinberg.html

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما