Wednesday, June 28, 2017

نقد گذشتگان



بخش‌ قابل توجهی از دنیای ما میراث گذشتگان است. دنیایی که آن‌ها برای ما باقی گذاشته‌اند، بستری را تعریف می‌کند که تغییر و تحولات مد نظر ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد؛ گاه می‌خواهیم در همان بستر تغییراتی ایجاد کنیم و گاه می‌خواهیم تغییراتی بنیادی‌تر ایجاد کرده و خود بستر را تغییر دهیم. از آنجایی که نمی‌خواهیم جامعه مردابی راکد باشد، و حتی اگر بخواهیم هم نمی‌توان چنین کرد، می‌بایست به تغییراتی که می‌خواهیم ایجاد کنیم و فرآیند این تغییرات دقت کنیم. در برخی موارد نقد دقیق گذشتگان به ما کمک می‌کند تغییرات لازم را بهتر و دقیق‌تر شناسایی کنیم.
بسته به اینکه در چه جایگاهی در جامعه باشیم و تصورات و افکار ما نسبت به جهان چیست، نسبت به گذشتگان خود قضاوت‌هایی متفاوت خواهیم داشت. اگر ما طی فرآیند آموزش، باورهایی یکسان با افرادی در گذشته داشته باشیم، احتمالا از نقد سخنانِ آنان ناراحت خواهیم شد، در این صورت نقد آن سخنان نقد افکار ما هم خواهد بود. اگر افکار ما نسبت به گذشتگان متفاوت باشد، تحمیل آن باورها به خود را نامطلوب خواهیم شمرد چرا که از بیان یا عمل به افکار خود محروم شده‌ایم. اگر شخصی از شرایط فعلی جامعه منتفع باشد، احتمال این وجود دارد که به شرایط اداره‌ی جامعه که گذشتگان برای ما به میراث گذاشته‌اند، نقدی جدی نداشته باشد و در عوض شخصی که از شرایط فعلی منتفع نیست، منتقد جدی آن باشد. به همین سیاق افرادی که از شرایط فعلی نفع می‌برند، از ایجاد تغییرات جدی استقبال نخواهند کرد چرا که مشخص نیست تغییرات بتوانند رفاهی معادل رفاه فعلی آن‌ها را فراهم کند و افرادی که از رفاه کمتری برخوردار هستند، ممکن است هر تغییری را ترجیح دهند به این امید که آن‌ها نیز بهره‌ی بیشتری از رفاه ببرند.
برای نقد دقیق‌تر گذشتگان خود بهتر است دسته‌بندی‌هایی در مورد موضوع نقد انجام دهیم. یکی از این دسته‌بندی‌ها این است که ببینیم گذشتگان ما با توجه به شواهدی که در اختیارشان بوده، چه قضاوت‌ها و باورهایی نسبت به جهان داشته‌اند. مثلا افرادی که در گذشته بر این باور بودند که زمین مرکز عالم است و خورشید به دور آن می‌چرخد، به آسمان نگاه می‌کرده‌اند و آنچه به نظر آن‌ها می‌آمده این بوده که کره‌ی زمین ثابت است و خورشید دور زمین می‌گردد، حتی برخی از شواهدی که مطالعات علمی در آن دوره می‌یافتند نیز همین باور را تصدیق می‌کرده است. در چنین مواردی که گذشتگان ما به تمام شواهد موجود توجه داشته‌اند ولی در عین حال به باورهای اشتباهی در مورد جهان رسیده‌اند، نمی‌توان آن‌ها را به لحاظ معرفت‌شناختی قابل سرزنش دانست. ولی این به این معنا نیست که باور آن‌ها صحیح بوده است، بلکه بر عکس باورشان غلط بوده ولی باور غلطی که نمی‌توان آن‌ها را به خاطرش سرزنش کرد. ولی حال مثال دیگری را در نظر بگیرید. تبعیض بسیار گسترده و همه‌گیری علیه زنان وجود داشته است و فرهنگ‌های متفاوت برای توجیه این نوع تبعیض بهانه‌های متفاوتی داشته‌اند. بسیاری از آن‌ها برای توجیه این نوع تبعیض‌ها به تصویری از زنان ارجاع می‌دادند که به شواهد بی‌توجه بوده است. مثلا یکی از باورهای غلط که برای توجیه تبعیض‌ها ترویج می‌شد، ناتوانی زنان در فکر کردن در مقایسه با مردان بوده است. این در حالی است که در جوامع گذشته جامعه به شکلی اداره می‌شده که زنان فرصت‌های برابری با مردان برای تحصیل و علم‌اندوزی نداشته‌اند ولی حتی در همین شرایطِ تبعیضِ نظام‌مند نیز برخی زنان در بخش‌های متفاوت شکوفا می‌شدند. نادیده گرفتن این گونه شواهد توسط گذشتگان ما خود دلیلی است که آن‌ها را به لحاظ معرفت‌شناختی قابل سرزنش بدانیم.
ما نیز توسط آیندگان قضاوت خواهیم شد، نه تنها آیندگانِ پس از مرگ ما، که توسط افرادی که در طول حیات ما به دنیا می‌آیند و وقتی به سن خاصی برسند از ما در مورد میراثی که برای آن‌ها باقی گذاشته‌ایم پرسش خواهند کرد. یک استراتژی برای مواجهه با گذشتگان این است که آن‌ها را کلا نباید نقد کرد چرا که ما هم توسط آیندگان قضاوت خواهیم شد و آن‌ها هم ما را به تمسخر خواهند گرفت. استراتژی دیگر این است که بگوییم گذشتگان ما ضعف عقل داشته‌اند و نباید از مسخره کردن آن‌ها فروگذاری کرد چرا که تنها راه رها شدن از یوغ جهل آن‌ها این است که مضحک بودن باورهایشان را نشان دهیم. اگر بررسی دقیق تاریخی نکنیم که چه شواهدی در اختیار گذشتگان بوده و آن‌ها به شواهد توجه داشته‌اند یا صرفا بر اساس سبک گذشتگان خود به زندگیشان ادامه داده‌اند، مجبوریم به چنین دفاع‌ها یا نقدهای کورکورانه‌ی گذشتگان خود بپردازیم. یکی از دلایلی که جوامع گذشته و فعلی مستحق سرزنش معرفت‌شناختی هستند، گوش ندادن و حتی گاه خفه کردن صداهایی است که خلاف جریان اصلی یک جامعه است. اگر افرادی که با آنچه در یک جامعه فراگیر است، با دلایل و شواهدی به مخالفت می‌پردازند یا آن را نقد می‌کنند، به حاشیه برانیم و مثلا به سبب به حاشیه رانده شدن چنین صداهایی از رفع یک تبعیض باز بمانیم، مستحق سرزنش معرفت‌شناختی هستیم. منظور این نیست که امر حاشیه‌ای تقدس دارد یا هرآنچه به حاشیه رانده شده است مطلوب است، بلکه بر عکس می‌بایست از قداست قائل شدن برای جریان مسلط یا امر حاشیه‌ای پرهیز کرد، و در عوض شواهد را به عنوان داوری بین جریان‌های مسلط و دیدگاه‌های حاشیه‌ای برگزینیم. اینکه چه پدیده‌هایی را به عنوان شاهد بپذیریم خود گاه محل اختلاف است. مثال کلاسیک در این زمینه اختلاف نظر گالیله و بلارمین است که در آن گالیله به تلسکوپ خود به عنوان شاهدی بر مدعای خود ارجاع می‌داد در حالی که بلارمین به انجیل به عنوان شاهدی بر مدعای خود مراجعه می‌کرد. حتی در چنین مثال‌هایی که اختلاف نظر بنیادین به نظر می‌آید، به یک اصل باید پایبند بود و آن هم اینکه وقتی شخصی که با ما اختلاف نظر پیدا می‌کند، کم و بیش به اندازه‌ی ما از یک پدیده آگاه است و توان تعقل و تفکر در آن زمینه‌ی به خصوص را دارد، این اختلاف نظر خود یکی از شواهدی است که بازبینی و بررسی مجدد باورهای ما را ضرورت می‌بخشد. بنابراین، خاموش کردن صدای افرادی که با استدلال و دلیل به جریان مسلط یک جامعه نقد می‌کنند، یعنی حذف تعمدی شواهد و این عمل بدون هیچ تردیدی ما را مستحق سرزنش معرفت‌شناختی و اخلاقی خواهد کرد.
نقد گذشتگان و میراث آن‌ها برای پویایی جامعه ضروری است. گذشتگان ما نیز هم‌چون ما انسان بوده‌اند، ایده‌های خارق‌العاده داشته‌اند، اشتباه کرده‌اند، در زمینه‌ی اخلاق قوت‌ها و ضعف‌هایی داشته‌اند. تغییر یا حفظ وضع موجود به خودی خود ارزشی ندارد، در عوض آنچه ملاک ارزش‌گذاری است، هم‌خوانی باورها، اعمال و عادات ما و آنچه برای ما به میراث گذاشته شده با شواهد است.

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...