Monday, May 22, 2017

نقد کتاب «تولد اسراییل» نوشته‌ی صادق زیباکلام


پدیده‌ی «اسراییل» یکی از چالش‌برانگیزترین پدیده‌هایی است که ما با آن سر و کار داریم. از این‌رو پرداختن به باورهای ما در مورد اسراییل، نحوه‌ی شکل‌گیری آن، قضاوت‌های اخلاقی ما در مورد پیدایش آن، بقای آن و ... از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. صادق زیباکلام نیز در کتابی با نام «تولد اسراییل» سعی کرده به این موضوع جنجال برانگیز بپردازد و آن‌چنان که در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید، هدف اصلی او خرافه‌زدایی از پدیده‌ی اسراییل برای مخاطب ایرانی است. در صورتی‌که زیباکلام یا هر شخص دیگری بخواهد در این زمینه که اختلاف نظر در آن موج می‌زند روشنگری کند، یک سری استانداردهای کمینه‌ی پژوهشی باید رعایت شوند. اولین آن، ارجاع به منابع تاریخی معتبر است. ولی صادق زیباکلام در کتاب «تولد اسراییل» به هیچ منبعی ارجاع نمی‌دهد. البته به جز دو مورد که به کتابهای خود ارجاع داده‌است. یکی از آن موارد در صفحه‌ی 192 است که ارتباطی به اسراییل یا یهودیت پیدا نمی‌کند؛ بلکه به خواننده توصیه شده به کتاب «ما چگونه ما شدیم» زیباکلام مراجعه کند تا در مورد اختلاف بین اشاعره و معتزله بیشتر بخواند. زیباکلام در کتاب خود با عنوان «غرب چگونه غرب شد» نیز به هیچ منبعی غیر از دو اثر خودش ارجاع نمی‌دهد. همین مسئله به تنهایی کافی است که این کتاب فاقد اعتبار آکادمیک باشد. بنابراین خواندن آن برای دانشجویان به عنوان یک اثر تحقیقی مناسب نیست. در عوض، این کتاب، کتابی است ترویجی و مخاطب آن هم ظاهرا افرادی هستند که آماج باورهای خرافی تندروهای مذهبی ایران در مورد اسراییل قرار گرفته‌اند.

صادقانه باید بگوییم باورهای غلط در مورد اسراییل، در کشور ما کم نیست و ما نیاز به تصحیح این باورها داریم. چه منتقد اسراییل باشید چه طرفدار آن، داشتن باور صحیح وظیفه‌ی اخلاقی ماست. گذشته از خود اسراییل، هر آنچه به صورت مستقیم و غیرمستقیم به اسراییل مرتبط است نیز نیاز به روشنگری دارد. یکی از آن موارد، هالوکاست است. هالوکاست رویدادی است که حجم شواهد موجود برای وقوع آن در حدی است که اگر کسی آن را انکار کند به شرط عقلانی توجه به شواهد، بی‌توجه مانده است. توقع می‌رفت که زیباکلام در این کتاب، به هالوکاست، منازعات تاریخی در مورد آن، باورهای غلط در مورد آن، جزییات آن، نقش و تاثیر آن و یا تسریع در شکل‌گیری کشور اسراییل، ربط و پیوند آن به جنبش صهیونیزم، تاثیر آن بر قضاوت غربی‌ها در مورد جنگ فعلی بین اسراییل و فلسطین و سواستفاده از این واقعیت تاریخی و... می‌پرداخت. ولی هالوکاست، کوچک‌ترین سهم ممکن را در این کتاب به خود اختصاص می‌دهد. در عوض، زیباکلام تصمیم گرفته است برای این‌که به «تولد اسراییل» بپردازد، از شکل‌گیری دین یهود شروع کند. بنابراین او به ابراهیم باز می‌گردد. این موضوع که برای نوشتن کتابی با عنوان «تولد اسراییل» از کجا باید شروع کرد، خود محل اختلاف خواهد بود. زیباکلام اشاره می‌کند که باید به سده‌ی نوزدهم مراجعه کرد ولی سپس، فهم شرایط سده‌ی نوزدهم و پس از آن را منوط به فهم کلیت دین یهود می‌کند. خود او هم بارها در کتاب اشاره می‌کند که یک معضل بزرگ، پاسخ گفتن به این پرسش است: «چه کسی یهودی محسوب می‌شود؟» به عبارتی معیار یهودی بودن چیست؟ در کتاب زیباکلام اشاره می‌شود که برخی قوانین، مانند منع ازدواج با پیروان دیگر مذاهب در برخی از دوران‌های تاریخی، پاسخ به این پرسش را ساده‌تر می‌کرد. ولی در دوره‌هایی، به دلایلی چون پراکنده شدن یهودیان پس از شکست در جنگ، این معیار نیز نمی‌تواند به خوبی پاسخ این پرسش را بیان کند. 

پرسش دیگری که چندین بار در این کتاب مطرح می‌شود این است: «رمز بقای چندین هزار ساله‌ی یهودیان چیست؟» این پرسش برای زیباکلام، به این دلیل مطرح می‌شود که بنا بر ادعای او، یهودیان برخلاف دیگر مردم – از جمله ایرانیان – وقتی بین مردمان دیگر زندگی می‌کنند، خود را به شکل دیگران در نمی‌آورند. با اینکه یهودیان، مرتب مجبور به کوچ می‌شدند و در بین دیگر مردمان می‌زیستند. او نخست در صفحه‌ی 32، برای فهم این‌که چرا یهودی‌ها برخلاف ایرانی‌ها بقای چهارهزار ساله دارند، می‌گوید: «برخلاف ما ایرانی‌ها که هنوز پایمان به جوامع غربی نرسیده از آنان غربی‌تر می‌شویم، در طول قرن بیستم هزاران غربی به ایران آمدند و برخی از آنان سال‌ها در کشورمان رحل اقامت افکندند، اما حتی یکی از آنان هم سبک و سیاق زندگی ما ایرانیان را الگو نکرد... در حالی‌که روستایی مهاجر به تهران و تهرانی مهاجر به سوئد یا لس آنجلس در کمتر از چند سال یا حداکثر یکی دو نسل در جامعه‌ی میزبان حل می‌شوند.» او این سخن را در صفحه‌ی 73 مجددا تکرار می‌کند: «آن‌ها درست به همان دلیل در جوامع میزبان استحاله نشدند که هزاران انگلیسی، اروپایی و آمریکایی علی‌رغم آن‌که ده‌ها سال در ایران زندگی کردند، هیچ نزدیکی و تمایلی به سبک و سیاق، آداب و رسوم، فرهنگ و تمدن ما ایرانی‌ها پیدا نکردند.» مشخص نیست این سخن زیباکلام – هم‌چون دیگر مطالبی که در سرتاسر این کتاب عنوان می‌کند – بر اساس کدام تحقیق، شواهد یا مدرکی است. به چه معنایی یهودیان بقا پیدا کرده‌اند که ایرانیان بقا پیدا نکرده‌اند؟ آیا تحقیقی روی ایرانیان مقیم استکهلم سوئد و لس آنجلس انجام شده؟ آیا زیباکلام از وجود تحقیقی روی غربی‌هایی که به ایران آمده‌اند، آگاه است؟ این قیاس عجیب و بی اساس چه کمکی به ما می‌کند که بفهمیم چرا یهودی‌ها، طبق ادعای زیباکلام یکسان مانده‌اند؟ هم‌چنین زیباکلام مدعی است که یهودیان از 4000 سال پیش تفاوتی نکرده‌اند. این ادعا بر چه اساسی استوار است؟ از چه نظر تفاوتی نکرده‌اند؟ زیباکلام بر این باور است که ایرانیان، مصری‌ها و یونانی‌ها برخلاف یهودی‌ها از نظر فرهنگی و تمدنی دچار استحاله شده‌اند و با این‌که آن‌ها نیز قدمتی چندهزار ساله دارند «قدمت آنان صرفا از نظر نژادی می‌باشد و بس» (ص 46). مفهوم «نژاد» مفهومی شبه‌علمی و عامیانه است که زیباکلام به عنوان استاد علوم سیاسی، در به کار بردن آن و تبیین مسائل با آن مشکلی ندارد.

گذشته از این‌گونه مسائل، معضل عمده‌ی دیگر در کتاب زیباکلام این است که او می‌خواهد 4000 سال تاریخ را بررسی کند و این یعنی بخشی از استنادات او با اساطیر و افسانه‌ها گره خورده است. مسئله‌ی دیگر این است که تاریخ یهودیت – دست کم آن‌چنان که زیباکلام به آن می‌پردازد – آغشته به روایت‌های مذهبی است. خود او نیز با این‌که از تعابیری مانند «مورخ موحد» و «مورخ لائیک» برای نشان دادن این دشواری اشاره می‌کند، گاهی به روایت‌های مذهبی در بررسی تاریخی خود وزن زیادی می‌دهد و گاهی از آن فاصله می‌گیرد، در برخی موارد حد فاصل بین تخیل نویسنده و واقعیت نیز نامشخص می‌شود. مثل توصیف کلیشه‌ای و غیر مستند او از ابراهیم «در راس این گروه کوچک از مهاجرین، مردی مسن، بلند قامت و خوش‌سیما قرار داشت که علی‌رغم سن زیادش دست به آن مهاجرت دشوار زده بود» (ص 71). او در جای دیگری می‌گوید که چه روایت مورخِ موحد را بپذیریم چه نپذیریم، واقعیت این است که «چهار هزار سال پیش مرد 75 ساله‌ای به نام ابراهیم، به همراه خانواده و قومش از منطقه‌ای به نام اور در جنوب عراق امروزی مهاجرت کرده... مقبره‌ی حضرت ابراهیم (ع) به همراه همسرش سارا، پسرش اسحاق، عروسش و نوه‌اش حضرت یعقوب، در شهر الخلیل در نزدیکی بیت المقدس، پس از گذشت قریب به چهار هزار سال، بهترین دلیل وجود این شخصیت می‌باشد» (ص 72). این‌که این مقبره، محل دفن ابراهیم و خانواده‌اش است یا نه، مسئله‌ای است که خود نیاز به بررسی دارد. این‌که باوری رایج وجود دارد که این مقبره، مقبره‌ی آنهاست، نمی‌تواند دلیلی بر اثبات وجود ابراهیم و خانواده‌اش باشد. یا در زمانی که به توصیف ماجرای فرار موسی و یارانش اشاره می‌کند، هر چند ابتدا عنوان می‌کند که این داستان شبیه «داستان علمی-تخیلی» است ولی سپس می‌گوید: «آن‌چه مسلم است و هر تبیین، منطق، استدلال، توجیه یا نظریه‌ای پیرامون خروج یهودی‌ها به زعامت حضرت موسی (ع) از مصر به صحرای سینا داشته باشیم، واقع مطلب آن است که این رویداد محیرالعقول اتفاق افتاده است... واقعیت تاریخی آن است که این معجزه اتفاق افتاده است» (صص 94-95).

یک مسئله‌‌ی بسیار بغرنج در این کتاب، «زمان‌پریشیِ حاد» است. زیباکلام از واژه‌هایی مانند «روشن‌فکری دینی»، «دگر اندیشی»، «آزاد اندیشی»، «اصلاح‌طلب»، «رادیکال»، «لیبرال»، «غرب‌زده»، «اصول‌گرا»، «بنیادگرا» و ... برای توصیف همراهان موسی، داوود، سلیمان و ... بهره می‌برد. این مسئله دو نکته را پررنگ می‌کند. اول این‌که به نظر می‌آید او در حال دیدن خود و «حمید رسایی» در آینه‌ی تاریخ یهودیت است و دوم این‌که تاریخ برای او شیپوری است که می‌توان از طرف گشادش هم آن را نواخت. به چند نمونه از این دست در کتاب دقت کنیم: «دسته‌جات متعصب دینی به همراه برخی روحانیون یهود، عملا جلوی هرگونه تفکر انتقادی، روشن‌فکری دینی و آزاداندیشی و دگراندیشی در حوزه‌ی شریعت را سد کرده، آن را مولود تاثیرات و اندیشه‌های یونانیت بر یهودیت دانسته» (ص 193) «بلکه سبب شد تا بسیاری از یهودی‌های میانه‌رو و اصلاح‌طلب نیز به مخالفاین بپیوندند»؛ ««تهاجم فرهنگی» یونان فقط باعث بوجود آمدن واکنش مذهبی میان یهودیان متدین‌تر و متعصب‌تر نشده است. به موازات جبهه‌گیری‌های مذهبی میان یهودی‌های «نسبی‌گرا» یا «یونانی‌گرا» از یک سو و یهودی‌های «بنیادگرا» یا «اصول‌گرا» از سویی دیگر، یک جریان ناسیونالیستی نیز به تدریج در حال شکل‌گیری بود» (ص 169).

زیباکلام سبک و سیاق، آداب و رسوم، فرهنگ و تمدنِ انگلیس، اروپا و آمریکا را تکامل‌یافته‌تر از ایران و شرق می‌داند (ص 73). ضمن این‌که باید گفت این دیدگاه، با این کلی‌گویی و این شدت، دیدگاهی خام و متعلق به یک خودباخته است، باید پرسید که چرا آقای زیباکلام به عنوان یک استاد دانشگاه از استانداردهای آکادمیک غرب پیروی نمی‌کند؟ چرا به منبع ارجاع نمی‌دهد؟ چرا به دیگر منابعی که در زبان فارسی نوشته شده ارجاع نمی‌دهد؟ در دنیای آکادمی غرب، جامعه‌ی علمی و تاریخ علم معنادار است. اگر شما تحقیقی انجام می‌دهید، دست کم به برخی از تحقیق‌های مشابه که در آن زمینه انجام شده، ارجاع می‌دهید. بدین شکل می‌توان متوجه شد که شما با توجه به آثار قبلی، چه سخن نویی می‌زنید، چه مسئله‌ی جدیدی را مطرح می‌کنید و قضاوت در مورد محتوای مطالب نیز با دقت بیشتری میسر می‌شود. این فرهنگ آکادمیک ابن الوقتی که هر کسی یک شب، به سرش بزند موضوعی را دست بگیرد و بدون هیچ‌گونه ارجاعی در مورد آن بنویسد، چه توجیهی دارد؟ آیا دلیل این امر، تنبلی است؟ آیا دلیل این امر تفرعن بی‌جای روشن‌فکران ما است که گمان می‌کنند اگر به کسی ارجاع بدهند یا پاسخ نقدی را بدهند از شانِ نیم‌بندشان کسر می‌شود؟ این چه معضلی است که هر کدام از ما گمان می‌کنیم باید به تنهایی برویم دخل موضوعات متفاوت را در خلسه‌ی ذهن خود دربیاوریم و سپس آن را منتشر کنیم؟ یک جستجوی ساده، چندین و چند کتاب را که به زبان فارسی در مورد اسراییل نوشته شده‌اند،  برای ما فهرست می‌کند https://goo.gl/IDceI9 اگر  کسی که می‌خواهد در یک زمینه کتابی بنویسد، به دیگران ارجاع ندهد جامعه‌ی علمی شکل نمی‌گیرد.

در همین راستا، زیباکلام از ترجمه‌ی‌ نام‌های متداولی که وجود دارد، استفاده نمی‌کند و در عوض عین تلفظ انگلیسی واژه‌ها را (در برخی موارد اشتباه) به فارسی نوشته است. در صورتی که اگر این کتاب برای دانشجو نوشته شده بود، باید از نام‌های استاندارد استفاده می‌شد تا او در پژوهش یا مطالعه‌ی خود سردرگم نشود. مثلا او به جای «رحبعام» نوشته «رهوبوآم» (ص 125)  به جای «یربعام» نوشته «جروبوآم» به جای «تیگلت پیلسر» نوشته «تیکلات-پیلسر» به جای «موابی» نوشته «موبایی» (ص 144) به جای «کارکمیش» نوشته «کارچمیش» به جای «عید پنجاهه» نوشته «عید پنتاگوست» به جای «پسح» نوشته «عید عبور» به جای «نحیما» نوشته «نهمیا» به جای «بطلمیوس» نوشته «پتولمی» به جای «حشمونیان» نوشته «هاسمونیان».

شاید پر بی‌راه نباشد اگر بگوییم که تمام حرف زیباکلام به مخاطب مسلمان تندروی خود این است که شکل‌گیری اسراییل فعلی به‌واسطه تمایلات سکولار و ملی‌گرایانه در سده‌ی نوزدهم بوده است (ص 244). به عبارتی، این کتاب قصد داشته روایتی شبیه به روایت تئودور هرتسل برای لزوم شکل‌گیری اسراییل را به عنوان روایت صحیحی که رقبای اصول‌گرای زیباکلام باید اتخاذ کنند، معرفی کند. استفاده‌ی زیباکلام از واژه‌ی «ملت» برای یهودیان زمان موسی (دیگر مصداق زمان‌پریشی) نیز ممکن است در همین راستا باشد. هنگامی که او در حال سخن گفتن از موسی و پیروانش است برای توصیف آنها از مفهوم «ملت» استفاده می‌کند «فی الواقع با این قوانین و اجرای آنها، یهودی‌ها از هیبت یک قوم، یک فرقه یا یک گروه خارج شده و به هیبت یک ملت در آمدند» (ص 97). هرتسل مفهوم «ملت یهود» و ضرورت تشکیل دولت یهودی را مطرح کرد. هرتسل کتابی تحت عنوان «دولت یهود» (یا ترجمه دیگر «دولت یهودی‌ها») دارد که در آن ایده‌های خود را مطرح کرده است. ولی حتی اگر موضع زیباکلام با موضع هرتسل یکی هم باشد، باز هم مسئله باقی می‌ماند: آیا پیدایش اسرائیل مشروع بوده است؟ موضع ما در قبال اسرائیل چه باید باشد؟ موضع ما در قبال فلسطینی‌ها چیست؟ مسئولیت اخلاقی ما کدام است؟ آیا راه حل دو دولت را بپذیریم یا یک دولت برای همه‌ی مردم آن دو کشور؟ و غیره. ولی جهش یک‌باره‌ی زیباکلام از روم باستان به سده‌ی نوزدهم و اشاره‌ی گذرا به هرتسل، باعث نمی‌شود مخاطب قوت موضع هرتسل یا زیباکلام را متوجه شود و سپس بتواند تصمیم بگیرد که آیا این روایت قابل دفاع است یا خیر. در حالی‌که زیباکلام هدف از نگارش این کتاب را روشنگری عنوان کرده است، باید گفت که این کتاب حتی از ملزومات نزدیک شدن به چنین هدفی نیز بی‌بهره است. هرچند موفقیت این کتاب در متقاعد کردن مخاطب عام ممکن است هدفی باشد که این کتاب به راحتی به آن دست پیدا کرده باشد.


 پ.ن: نقد بر اساس نسخه‌ پی‌دی‌افی است که در سایت کتابناک قرار گرفته است.


زیست انگل‌گون نسبی‌گرایی بر گرده‌ی شک‌گرایی

در معرفت‌شناسی، مطلق‌گرا بر این باور است که می‌توان از معرفت عینی نسبت به پدیده‌ها سخن گفت چرا که برای آنچه که می‌دانیم می‌توانیم توجیه...