Friday, April 14, 2017

مفهومی برای تمام فصول: آزادی، قسمت پنجم



اغلب افراد در مورد «آزادی بیان» به شکل خیلی ساده‌ای فکر می‌کنند. گویی با پرسشی ساده طرفیم و پاسخ آن «بلی» یا «خیر» است و به عنوان یک امر مطلق که هر کسی هر چه خواست بگوید، به آن می‌نگرند. ولی اگر به «آزادی» و به «بیان» با دقت و به صورت جداگانه بپردازیم، می‌توانیم فهمی عمیق‌تر از پدیده‌ی «آزادی بیان» کسب کنیم.

از زمانی که آیزایا برلین در دهه‌ی 60 کتاب خود، «دو مفهوم آزادی» را نگاشت، تمایز بین دو نوع آزادی متداول شده است: آزادی مثبت و آزادی منفی.

آزادی منفی نبود موانع بیرونی برای عمل کردن است. بر اساس این مفهوم از آزادی، اگر من را با طناب به یک صندلی ببندند، من آزاد نیستم از آنجا که مانع از این می‌شود که من کاری انجام دهم. در نتیجه تنها با پاره کردن این طناب می‌توانم بگویم آزاد هستم چرا که دیگر مانعی برای من وجود ندارد که کارهایم را انجام دهم.

اما در بحث در مورد آزادی مثبت، او دو مفهوم کاملاً متفاوت را مطرح می‌کند و گونه‌ی سومی را که ذیل آزادی مثبت قرار می‌گیرد، نادیده می‌انگارد. در واقع تمایزی را که برلین بین دو نوع از آزادی قائل می‌شود، باید به تمایزِ بینِ چهار نوع آزادی تغییر داد. برای خود برلین هم‌چون دیگر لیبرال‌ها آزادی منفی اهمیت زیادی دارد، یعنی مانعی برای انجام کارها وجود نداشته باشد.

گونه‌ی دوم آزادی این است که من مثل یک انسان آزاد در جامعه‌ی برده‌داری باشم و در نتیجه مثل برده‌ها نباشم؛ یعنی من خودم بر خودم حکم می‌رانم و برخلاف برده‌ها می‌توانم خودم تعیین کنم که چه کنم و کسی به من دستور نمی‌دهد که چه انجام دهم. پس این مفهوم آزادی، که یکی از انواع آزادی مثبت است، این است که اگر من بر خودم حکم برانم آزاد هستم؛ یعنی به عنوان عامل پذیرفته بشوم.

مفهوم دیگری که ذیل آزادی مثبت قرار می‌گیرد و گاهی با مفهوم دوم اشتباه گرفته می‌شود، تحقق بخشیدن به خویش است. در این مفهوم از آزادی، تاکید بر این است که آزادی نمی‌تواند فقط نبود موانع خارجی باشد چون اگر آزادی بخواهد اهمیتی داشته باشد، باید با تحقق یک چیزی همراه باشد. اگر نخواهید چیزی را محقق کنید، اصلاً چرا باید به مفهوم آزادی علاقه‌ای داشته باشید؟ علت اینکه می‌خواهید پاهایتان را به صندلی نبندند این است که می‌خواهید کاری انجام دهید یا جایی بروید. مفهوم آزادی غایت‌انگارانه است یعنی به سمت غایت یا پایانی در حرکت است، آن غایت هم کاری است که می‌خواهید انجام دهید. در نتیجه مفهوم سوم این چنین است که من فقط قرار نیست بر خودم حکم برانم و قوانین حاکم بر رفتارم را تعیین کنم، بلکه قادرم آنچه را که می‌خواهم به دست بیاورم.

مفهوم چهارم آزادی که نوع دیگری از آزادی مثبت است به توانمندسازی ارجاع دارد. این یعنی حدود آزادی من، بر اساس توانایی من برای انجام کارهای متفاوت تعیین می‌شود. این با مفهوم آزادی منفی متفاوت است، چرا که مفهوم آزادی منفی نبود مانع بیرونی برای انجام کاری است، ولی مفهوم چهارم با توجه به توانایی‌هایی که داریم مطرح می‌شود. توانمندسازی به این معناست که آزادیِ من با قدرت و توانمندی‌هایی که برای انجام کارهای متفاوت دارم، تعیین می‌شود. این مفهوم آزادی با مفهوم حکم راندن بر خود و تصمیم گرفتن برای خود متفاوت است، چون ممکن است من تصمیمی بگیرم ولی توانایی و قدرت اجرای آن را نداشته باشم. به همین شکل ممکن است من قدرت و توانایی‌های زیادی داشته باشم ولی توانایی تصمیم‌گیری و انتخاب بین گزینه‌های موجود را نداشته باشم. با تحقق بخشیدن به خویشتن هم متفاوت است چون ممکن است من توانایی‌های زیادی داشته باشم ولی از رسیدن به هدفی باز بمانم.

بنابراین، دست کم چهار نوع مفهوم آزادی داریم. آزادی یک مفهوم واحد نیست. برلین که در دوران جنگ سرد این کتاب را نوشته، اهداف ایدئولوژیک برای نشان دادن برتری لیبرالیسم بر کمونیسم و فاشیسم داشت. از این رو گونه‌ی دوم و سوم این آزادی‌ها را با هم ادغام کرد و یکی برشمرد. با این استدلال که آزادیِ حکم راندن بر خود در واقع همان آزادی به دست آوردن چیزی است که می‌خواهیم و این تعریف زمینه را برای دولت تمامیت‌خواه فراهم می‌کند تا بتواند ما را وادار به آزاد بودن کند. دولت تمامیت‌خواه مدعی است که بهتر از خود ما می‌داند که هر کدام چه کاری می‌خواهیم انجام دهیم و ماهیت ما را بهتر از خود ما می‌شناسد و می‌داند که تحقق یافتنِ ما به چه صورت است. از این رو دولت می‌تواند ما را مجبور به انجام کارهایی کند، هر چند انجامشان مخالف خواسته‌ی ما باشد. مثلاً اگر دولتی مدعی باشد که فطرت انسان به شکلی است که باید هدایت شده و به بهشت برود و این چیزی است که انسان‌ها باید بخواهند، می‌تواند ما را مجبور کند کارهایی را انجام دهیم که تصور می‌کند منجر به بهشت رفتن ما می‌شود  و بعد هم مدعی باشد که شهروندانش آزاد هستند. با توجه به تجربه‌ی دولت‌های تمامیت‌خواه شوروی در آن زمان و دولت‌های تمامیت‌خواه فعلی که برلین عمرش قد نداد آن‌ها را ببیند، او این مفهوم آزادی (ادغام‌شده‌ی نوع دوم و سوم) را خطرناک برمی‌شمرد چرا که بر اساس این مفهوم می‌توان افراد را مجبور کرد کاری بکنند برخلاف خواسته‌ی خود و در عین حال دولت تمامیت‌خواه می‌تواند مدعی باشد که به شهروندان خود آزادی می‌دهد و هیچ چیزی هم فاجعه‌بارتر از این نیست که کسی آزاد نباشد و مجبور باشد کارهایی را انجام دهد و در دفاع از این عمل عنوان شود که شخص آزاد است.


گام دیگری که برلین می‌خواهد بردارد این است که آزادی نوع چهارم یعنی توانمندسازی اصلاً آزادی نیست. چرا که هدف برلین این است که بین آزاد بودن و داشتن شرایط لازم برای تحقق بخشیدن به آزادی تمایز قائل شود. فرض کنید من می‌خواهم یک مجموعه کتاب بخرم، برلین می‌گوید تو آزادی که این کتاب‌ها را بخری چرا که کسی جلوی تو را نگرفته که کتابها را بخری، ولی اگر من واقعاً آزاد باشم و بخواهم که این کتاب را بخرم، باید توانایی خریدن این کتاب را داشته باشم. صرف اینکه مانعی برای خریدن این کتاب وجود نداشته باشد، به این معنا نیست که من آزادم این کتاب را بخرم. صرف اینکه دولتی برای خرید کتابی من را زندانی نکند به این معنا نیست که من آزادم آن کتاب را داشته باشم، بلکه به قدرت خرید و پول نیاز دارم. ما در ایران آن قدر گاهی درگیر مورد اول می‌شویم، یعنی اینکه مثلاً چرا دولت کتابی را ممنوع کرده یا اگر فلان حرف را بزنیم زندانی می‌شویم، که فرصت و توان فکر کردن به نوع دوم را از دست می‌دهیم. در این شرایط اشعار و کتاب‌هایی هم که از ناتوانمندترین ذهن‌ها خارج شوند، ممکن است سانسور گردند و بدین شکل شرایط برای شکل‌گیری اپوزیسیون توده‌ای و کم‌خرد شکل می‌گیرد و شأن مبارزه‌ی سیاسی هم کسر می‌شود.


برلین بر این باور است که اگر کسی قدرت و توانمندی را جزء آزادی محسوب کند، خود آزادی را با شرایطی که در آن آزادی ممکن می‌شود، اشتباه گرفته است. این تمایزی مهمل است و با واقعیت سیاسی هیچ گونه ارتباطی نمی‌تواند برقرار کند.  برلین هم‌چون دیگر لیبرال‌ها تنها آزادی منفی را آزادی بر می‌شمارد. رویای لیبرال که آزادی منفی تنها نوع آزادی است، رویای متعارف یک برده است. اگر واقعاً همیشه شما را با طناب به صندلی ببندند در آن صورت چیزی بیش از رها شدن از این طناب را نمی‌خواهید. یعنی صرفاً می‌خواهید از این شرایطی که در آن هستید رها شوید. ولی وقتی که این طناب‌ها را پاره کردید دیگر صحبت کردن مدام از اینکه من نباید با طناب بسته بشوم به شکل وسواس اجباری دیگر چه معنایی دارد؟


پس از تحقق لیبرالیسم و تثبیت شدن آزادی منفی باید به دنبال آزادی مثبت بود و بر کاری که می‌خواهید پس از رها شدن از طناب انجام دهید متمرکز شوید و به توانایی‌هایی که برای رسیدن به اهداف خود نیاز دارید دست یابید. تاکید لیبرالیسم بر اینکه آزادی صرفاً آزادی منفی است پذیرفتنی نیست. آزادی یک هدف انتزاعی نیست. ما آزادی را محض خاطر آزادی نمی‌خواهیم، ما آزادی را برای هدفی خاص می‌خواهیم، چیزی در ذهن داریم و برای رسیدن به آن آزادی می‌خواهیم.


مفهوم آزادی بسیار پیچیده است. حالا وقتی بخواهیم به آزادی بیان بپردازیم، پیچیده‌تر هم می‌شود چرا که مفهوم «بیان» نیز پیچیدگی‌های خود را دارد. همان طور که چهار مفهوم متفاوت آزادی داریم، مفاهیم متعددی از بیان هم داریم.


یک مفهوم آزادی بیان کمینه داریم که به معنای آزادی در توانایی تولید صدا است. در این مفهوم اگر شخصی «واغ‌واغ» هم بکند آزادی بیان دارد. یا مثلاً اگر کسی شما را کتک بزند و شما در واکنش به آن ناله کنید، این مصداق آزادی بیان در این نوع خواهد بود. این گونه از آزادی بیان خیلی چشمگیر نیست، هرچند از هیچ بهتر است.   


ولی بیان صرفاً به توانایی تولید صدا محدود نمی‌شود. بیان از یک جهت به ابراز خود وابسته است، از جهتی دیگر برای قانع کردن دیگران و صحبت کردن با آن‌ها برای انجام کاری، و نیز جنبه‌ی سوم آن معطوف به جامعه به عنوان یک کل است. بنابراین یک نوع از آزادی بیان برای این است که شخصی نیاز دارد خود، خواسته‌ها و احساساتش را ابراز کند. داشتن چنین آزادی‌ای برای سلامت روان اهمیت بسیار زیادی دارد. آزادی بیان نوع دوم را برای این می‌خواهیم که بتوانیم با استفاده از بیان خود حواس دیگران را معطوف به خود کنیم یا آن‌ها را قانع کنیم به ما گوش بدهند یا با ما همکاری کنند. و آزادی بیان نوع سوم برای این است که کلیت جامعه، یک قلمروی عمومی است که از گروهی از افرادی با توانایی سخن گفتن تشکیل شده است و مهم است که دیدگاه‌های متفاوت ابراز شوند. گونه‌ی اول به شدت فردگرایانه است، نگاه دوم نگاهی ابزاری به بیان است، و سومین نگاه غنا بخشیدن به قلمروی عمومی است. اغلب لیبرال‌های سده‌ی نوزدهم مانند جان استوارت میل بر نوع سوم بیان تاکید کرده‌اند. دیدگاه او این است که ما یک قلمروی عمومی داریم و بهترین حالت این است که تا حد امکان نظرات متفاوت در آن قلمرو ابراز شوند. دیدگاه جان استوارت میل بر خطاپذیری معرفت شناختی استوار است، از آنجایی که ما با قطعیت نمی‌دانیم حقیقت چیست بهتر است تنوع و تکثری از دیدگاه‌ها را داشته باشیم.


اگر شما مهم‌ترین وجه آزادی بیان را غنای قلمروی عمومی بدانید، آنگاه دادن آزادی بیان به سیاستمداران کاملاً بی‌معنا خواهد بود. سیاستمداران نیازی به پاسداری از آزادی بیان خود ندارند، این پاسداری از آزادی بیان برای افرادی مطرح شده که ممکن است نظرات آن‌ها نادیده گرفته شود. ولی این فکر که ممکن است سخن شخصی که در راس قدرت است، نادیده گرفته شود یا به اندازه‌ی کافی در قلمروی عمومی پوشش داده نشود، مسخره است. اگر مثل لیبرال‌ها به قلمروی عمومی به عنوان عرصه‌ای که دیدگاه‌های متفاوت با هم رقابت می‌کنند تا به قدرت برسند، بنگرید، به قلمروی عمومی به دید یک مسابقه نگاه خواهید کرد. اگر مسابقه‌ای برگزار می‌کنید یک پسر ده‌ساله و پسری شانزده‌ساله را با هم در مسابقه قرار نمی‌دهیم و سپس بگوییم که این مسابقه منصفانه است. اگر بخواهیم در این مسابقه دخالت کنیم یا به پسر بچه‌ی ده‌ساله موتور کوچکی می‌دهیم یا به شخص شانزده‌ساله یک بار سنگین می‌دهیم که روی دوش خودش بگذارد. هر چقدر این دیدگاه که قلمروی عمومی محل رقابت است، صحیح‌تر باشد، بی‌توجهی کردن به سخنان سیاستمدارن و نادیده گرفتن آن توسط عموم مردم صحیح‌تر خواهد بود. چرا که سیاستمداران مانند پسر شانزده‌ساله هستند؛ آن‌ها رسانه‌ها و دیگر ابزار را برای شنیده شدن در اختیار دارند و دیدگاه آن‌ها همیشه در قلمروی عمومی ارائه می‌شود.


هم‌چنین نباید آزادی بیان را با آزادی پروپاگاندا اشتباه گرفت. آزادی پروپاگاندا را نیز نباید با آزادی کنترلِ مسائل اشتباه گرفت. اینکه بگوییم هر کسی می‌تواند نظری داشته باشد یک حرف است و اینکه بگوییم هر کسی می‌تواند آن نظر را بیان کند حرف دیگری است، نیز اینکه هر کسی می‌تواند آن سخن را در ملا عام بیان کند، این هم سخن دیگری است. در بسیاری از کشورها تمایزی بین آزادی بیان و آزادی ترویج یک بیان وجود دارد. گاهی سخنرانی و سخنوری سیاستمداران بیش از آنکه مسئله‌ی آزادی بیان باشد، تئاتری مضحک است که برای اقناع یا ترساندن افراد جامعه اجرا می‌شود. در مواردی که از این دست نمایش‌هایی داریم، اگر کسی سخنرانی سیاستمدار را به هم بزند یا در آن مداخله کند، نیز بخشی از تئاتر خواهد بود، بخشی که قرار است نشان دهد آن سیاستمدار طرفدار آزادی بیان است.


زمینه‌ی آزادی بیان باید مشخص شود چرا که آزادی بیان به زمینه‌ای که بیان در آن مطرح می‌شود، وابسته است. اینکه شما یک شهروند ساده باشید یا اینکه یکی از اعضای قدرت باشید، آزادی بیان برابری نخواهید داشت و برای تعریف آزادی بیان بین این دو، باید این عدم برابری را لحاظ کرد.


دیدگاه نئولیبرال این است که اعضای قدرت و دولت، خادمان و نوکر مردم هستند –دیدگاهی که احمدی‌نژاد در ایران جا انداخت–  چرا که حقوق آن‌ها از جیب اعضای جامعه تامین می‌شود. ولی اگر به نگرش دموکراتیک کلاسیک نگاه کنیم، اعضای قدرت و دولت نماینده‌ی مردم هستند. در نوع نگاه دموکراتیک هرگاه عموم مردم با شخصِ در قدرت مخالفت کنند، شخص در قدرت است که اشتباه می‌کند، چرا که او قرار است به ما گوش بدهد، و برای همین هم نماینده‌ی ما شده است. قوانین نیز قرار نیست توسط دولت به ما تحمیل شوند بلکه باید متناسب با خواسته‌های ما باشند. هرچند باید به زمینه هم توجه کرد و نمی‌توان گفت که همیشه و تحت هر شرایطی چنین است ولی به طور کلی می‌توان گفت که اگر یکی از اعضای طبقه‌ی حاکم در حال سخنوری است و اعضای جامعه سخن او را قطع کنند یا با اختلال مواجه کنند، مقصر عضو طبقه‌ی حاکم است که به خوبی به مردم گوش نداده است و نتوانسته به خوبی نمایندگی آن‌ها را بکند.




نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...