Thursday, April 13, 2017

جرم و جنایت: داستان دو طبقه



آنجلا دیویس: «خلافکاران واقعی در جامعه‌ی ما افراد درون زندان نیستند، بلکه آن‌هایی هستند که ثروت جهان را از مردم دزدیده‌اند»


دولت‌ها از طریق آپاراتوس پنهان خود که شامل آموزش و پرورش و رسانه‌های جریان اصلی می‌شود، به اعضای جامعه ارزش‌هایی را می‌آموزند و در واقع آن‌ها را شست و شوی مغزی می‌دهند. در این فرآیندِ شست و شوی مغزی یک سری ارزش‌های کاذب (در کنار برخی ارزش‌های ناکاذب) به ما تحمیل می‌شود و آن ارزش‌های کاذب در تعریف خلافکاری و جرم نقش پررنگی بازی می‌کنند.

در کتاب «Schooling in capitalist America» به ماهیت آموزش و پرورش پرداخته می‌شود. هدف اصلی آموزش و پرورش این است که کارگران رویکرد و منش مناسب برای کار کردن در یک سیستم سرمایه‌داری را کسب کنند. برنامه‌ی درسی پنهان که آن‌ها از آن صبحت می‌کنند، در کنار برنامه‌ی درسی قابل مشاهده‌ای است که دانش‌آموزان با آن مواجه می‌شوند. هدف این برنامه‌ی درسیِ پنهان، از بین بردن آگاهی طبقاتی و ترویج ایدئولوژی طبقه‌ی حاکم بین کارگران است. نویسندگان این کتاب می‌گویند که ارتباط دقیق و نزدیکی بین آنچه که در مدرسه روی می‌دهد و آنچه در محل کار در جامعه‌ی سرمایه‌داری تجربه می‌شود، وجود دارد. مثلاً دانش‌آموزان باید سر وقت و اول صبح به مدرسه بروند، در برخی از مدارس باید روپوش بپوشند، تعداد ساعات زیادی را در مدارس سپری کنند، به اینکه در طول روز تعداد ساعات زیادی حوصله‌شان سر برود و کارهای بی‌حاصل برای خودشان انجام دهند، عادت کنند. و در عین حال به آن‌ها رقابت آموخته می‌شود و این تصور که اگر سخت تلاش کنند جایزه خواهند گرفت و هر کسی جایزه‌ای می‌گیرد، بر اساس لیاقت و تلاش خود است. هدف نهایی، تربیت نیروی کار رام و آرامی است که از هنجارهای جامعه‌ی سرمایه‌داری پیروی کند. پل ویلیس (1977) شرایط فرزندان کارگران را بررسی کرده و می‌گوید که این بچه‌ها فرهنگ ضد مدرسه را برمی‌گزیدند و بدین شکل ساعات طاقت‌فرسا و کسالت‌آور مدرسه را تحمل می‌کردند، با «شیطونی کردن» (شکستن قوانین و مقررات مدرسه) و علاوه بر این، آن‌ها به ایدئولوژی شایسته‌سالاری اعتقادی نداشتند. یعنی می‌دانستند که هر چقدر هم بسیار تلاش کنند، باز هم کاری که پدرشان انجام می‌دهد، نصیبشان خواهد شد. به نوعی این نگرش به خود سیستم هم کمک می‌کند.


وقتی این فرآیند اجتماعی شدن توسط طبقه‌ی حاکم انجام می‌شود، برخی از کودکان در پذیرش و درونی کردن این ارزش‌ها ناتوان خواهند بود، حال یا روش تدریس نامناسب است، یا محتوای درسی به این یا آن کودک نمی‌خورد، و غیره. این کودکان در واقع به خاطر ناتوانی در پذیرش هنجارهایی که سیستم می‌خواهد به آن‌ها تحمیل کند، مجازات خواهند شد. این سیاق در آینده‌ای که این کودک می‌خواهد وارد جامعه شود هم ادامه می‌یابد. مثلاً چرا ما فکر می‌کنیم که اگر کسی مستقیماً کس دیگری را به قتل رساند، جرم مرتکب شده و باید مجازات شود ولی وقتی هزاران نفر در روز به خاطر شرایط بد کاری می‌میرند، کسی فکر نمی‌کند که قتلی رخ داده است؟ این شرایط کاری چه در قطر (ساخت استادیوم) باشد و چه در ویتنام (ساخت کفش برای کارخانه‌های آمریکایی)، چه در یک کارخانه که شرایط استاندارد کاری ندارد و موجب استرس می‌شود و چه افرادی که به خاطر فقر مجبور هستند کولبری کنند و یا مستقیماً توسط نیروهای پلیس کشته می‌شوند یا اینکه در کوه و کمر به قتل می‌رسند. کدام یک از این‌ها از نظر شما جرم و جنایت است؟ این مفهوم را که کدام یک جرم است، از کجا گرفته‌ایم؟ این تعریف‌ها توسط طبقه‌ی حاکم معرفی می‌شوند و اگر به چالش کشیده نشوند، ما هم ارزش‌های طبقه‌ی حاکم را خواهیم پذیرفت. مثلاً خواهیم گفت «شرایط کار است دیگر!» یا «می‌خواستند نروند آنجا سر کار» یا چیزهایی از این قبیل. فرض کنید من شما را به قتل برسانم و به اعضای خانواده‌تان بگویم «اتفاق است دیگر!» و بعد هم بروم پی کارم! اگر هم احیاناً افراد بخواهند به شکل گروهی علیه ارزش‌های سیستم مبارزه کنند، نیروهای امنیتی مانند پلیس و گارد به آن‌ها حمله خواهند کرد. پلیس هم اسلحه دارد و در اینجا ماهیت این جنگ طبقاتی علنی می‌شود. هم‌چون دیگر مواردی که دولت‌ها برای رسیدن به هدف خود به تمامی انواع روش‌های جنایتکارانه مانند آدم‌کشی، قاچاق مواد مخدر، قاچاق اسلحه، شکنجه، و ... متوسل می‌شوند. این‌ها هم محدود به کشورهای به اصطلاح جهان سومی نمی‌شود. می‌توان به مواردی که سازمان سیا یا ام آی سیکس در چند دهه‌ی اخیر به کرات انجام داده‌اند، مراجعه کرد.


در سطح قانونی نیز با دو نوع تبعیض مواجه هستیم. اول قوانین هستند که بازتاب‌دهنده‌ و حافظ منافع طبقه‌‌ی حاکم هستند و دوم نحوه اجرای قوانین است که برای طبقه‌ی حاکم به یک شکل و برای دیگر طبقات به شکل دیگر اجرا می‌شود.  ارزش‌های طبقه‌ی حاکم نیز به صورت قانون تصویب می‌شوند و نظارت سفت و سختی وجود دارد که قوانینی علیه طبقه حاکم یا در تعارض با ارزش‌های آن‌ها، تصویب نشوند. گروه‌های فشار در داخل و خارج دولت وجود دارند تا از اینکه چه قوانینی تصویب شوند، اطمینان حاصل کنند. گروه‌هایی که مستقیماً در فرآیند تصویب قانون تاثیرگذارند و گروه‌هایی که از بیرون سعی می‌کنند از طریق رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی با تاثیر بر افکار عمومی این را که چه قوانینی تصویب بشوند و نشوند، تحت تاثیر قرار دهند. برای مثال با ترساندن مردم از اینکه دین و شرف آن‌ها بر باد خواهد رفت و یا فرستادن عده‌ای در خیابان‌ها، جلوی تصویب قوانینی را که به ضرر طبقه حاکم است، خواهند گرفت. جرم‌های خیابانی با شدت زیادی محکوم می‌شوند ولی جرم‌های یقه سفیدها نه؛ برای فهمیدن اینکه چرا حجاب در ایران با این شدت و خشونت کنترل می‌شود (گشت ارشاد) هم می‌توان به این شکل آن را نگاه کرد، یعنی این جرم در کشور ما مصداق یک جرم خیابانی را دارد. یا مثلاً وقتی یک عضو طبقه‌ی کارگر یک کالا از مغازه‌ای بدزدد، به شدت و با خشونت با او برخورد خواهد شد (مثلاً او را با باتون کتک خواهند زد، به او شلیک خواهند کرد و ...)، در حالی که جرم‌های یقه سفیدها حتی اگر هم دیده شود (بخواهند ببینند!)، به ندرت با خشونت رو‌به‌رو خواهد شد. 


آمار به ما می‌گوید که اغلب خلاف‌ها توسط طبقه‌ی کارگر انجام می‌شود. صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها اغلب مملو از خرده جنایت‌ها و خلافکاری‌هایی است که طبقه‌ی کارگر انجام داده است ولی آمار دقیق و قابل استنادی که خلافکاری‌های یقه سفیدها را برملا کند، مثلاً در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌های کثیرالانتشار، نداریم و در عوض این گونه خلافکاری‌ها معمولاً به شکل یک شوک یا افشاگری به جامعه معرفی می‌شود. هم‌چنین قدرت اقتصادی و سیاسی طبقه‌ی حاکم مانع می‌شود که بتوان به راحتی آن‌ها را به زندان انداخت و محاکمه کرد. به طور خیلی خاص جرایم و خلافکاری‌هایی که در بانک‌ها انجام می‌شوند، به ندرت به گوش ما می‌خورند. هم‌چنین خود دولت که جنایت‌ها و خلافکاری‌هایش رسانه‌ای نمی‌شود، به عنوان مثال شکنجه‌ی شهروندان توسط پلیس، قتل شهروندان و جنایت‌های حکومتی که می‌توان به مواردی مانند اشغال ایرلند شمالی توسط دولت انگلیس و کشتار شهروندان بی‌گناه در راهپیمایی صلح‌آمیز در ایرلند اشاره کرد که هیچ کس مجازات نشد و زندان نرفت، و نیز کشتار مردم بی‌گناه و بی‌دفاع فلسطین توسط دولت اسرائیل، یا کشتار مردم عراق و افغانستان توسط دولت آمریکا و انگلستان، که هیچ گاه مجازات نشدند، یا پینوشه (سومین ضلع نئولیبرالیسم در کنار مگی تاچر و ریگان) که هزاران نفر را کشت و شکنجه کرد یا آپارتاید آفریقای جنوبی و مثال‌های بی‌شمار دیگری که می‌توان یافت. به عبارتی این زور دولت‌ها است که تعیین می‌کند چه کسی قابل مجازات است و چه کسی نیست.  

جنایت‌های یقه سفیدها کمتر پوشش داده می‌شود، کمتر دیده می‌شود، و حتی وقتی افشا صورت می‌گیرد، کمتر توسط اعضای جامعه‌ی بین‌المللی به عنوان جنایت پذیرفته می‌شوند. دلایلی برای این امر ذکر کرده‌اند از جمله اینکه  قابل رویت نیستند برخلاف جنایت‌های ساده‌ای که طبقه‌ی کارگر در خیابان ممکن است مرتکب شود. علاوه بر آن رسانه‌ها که در نهایت خود توسط یقه سفیدها اداره می‌شوند، علاقه‌ای به پوشش این خلافکاری‌ها آن گونه که جنایات طبقه‌ی کارگر را پوشش می‌دهند، ندارند. هم‌چنین جنایات یقه سفیدها بسیار پیچیده و چند بعدی هستند و از این رو تمرکز بر یک نفر به عنوان عامل اصلی جنایت و معرفی او به افکار عمومی کار ساده‌ای نیست، به خصوص که چنین جنایت‌هایی توسط افرادی صورت می‌گیرد که در شبکه‌ای از قدرت با یکدیگر در ارتباط هستند. از همین رو تصمیم بر سر اینکه چه افرادی در شبکه‌ی قدرت و هر کدام چقدر برای هر رویدادی مسئولیت دارند نیز کار ساده‌ای نیست و این خود دشواری‌ای است که مانع از معرفی آن به عموم مردم می‌شود. هم‌چنین از آنجایی که ممکن است بخش بسیار گسترده‌ای از طبقه‌ی حاکم در این گونه جنایات نقش بازی کنند و هر کدام نقشی کوچک داشته باشند، این گستردگی شبکه‌ی جنایت، خود از عواملی است رسانه‌ها از پوشش آن سر باز خواهند زد، چرا که افشای چنین جنایات گسترده و شبکه‌ای، طبقه‌ی حاکم را بی‌اعتبار خواهد کرد. فرنک پیرس در کتاب «جنایات قدرتمندان» می‌گوید که وقتی که آمریکا تشخیص می‌دهد که دارویی، سمی، محصولی بهداشتی برای سلامتی مضر است یا خطر جانی دارد، آن را در آمریکا ممنوع اعلام می‌کند ولی همان کمپانی‌ها با حمایت دولت آمریکا همان محصولات را به کشورهای در حال توسعه و فقیر می‌فروشند. وقتی این جنایت طبقه‌ی حاکم آمریکا علیه تحت ستم‌ترین مردم جهان اعلام می‌شود، تحت عنوان حمایت از کشورهای در حال توسعه یا ارسال تکنولوژی به این کشورها توجیه می‌شود. 


پذیرفته شدن این سخن غلط که اغلب جرم‌ها یا همه‌ی آن‌ها توسط طبقه‌ی کارگر صورت می‌گیرد، گذشته از دیگر مشکلاتی که دارد، زمینه را برای کنترل سفت و سخت‌تر پلیس بر این طبقه افزایش می‌دهد. افزایش نظارت پلیس بر طبقه‌ی کارگر هم کمک می‌کند هر گونه اتحاد سیاسی بین آن‌ها سریع‌تر و شدیدتر سرکوب شود و هم اینکه به شکل راحت‌تری جلوی آن گرفته می‌شود. به عبارت دیگر ترویج این باور غلط کمک می‌کند پلیسی شدن جامعه موجه جلوه کند، و پلیسی شدن جامعه نیز شکل‌گیری عمل جمعی سیاسی در خیابان‌ها را دشوارتر می‌کند، و این یعنی نه تنها انقلاب که حتی جنبش‌های مدنی نیز با دشواری‌های خارق‌العاده‌ای مواجه خواهند شد. در مقابل از آنجایی که طبقه‌ی کارگر خود بزرگترین قربانی جرم و جنایت است – هم از طرف دیگر اعضای طبقه‌ی خود که خرده جنایت است، و هم از طرف طبقه‌ی حاکم که بسیار گسترده و یک جنگ است – برای محافظت از خود بی‌پناه خواهد بود.



 Bowles, S., & Gintis, H. (1976). Schooling in capitalist America (Vol. 57). New York: Basic Books.



Willis, P. E. (1977). Learning to labor: How working class kids get working class jobs. Columbia University Press.



پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما