Tuesday, April 11, 2017

شکل گیری سکسوالیته در دوران مدرن


شکل‌گیری سکسوالیته در دوران مدرن

ورونیک موتیه

برگردان زهیر باقری نوع پرست


مسیحیت با تمرکز بر ایده‌ی «گناه اصلی»، به سکسوالیته جایگاهی مرکزی در اخلاق مسیحی بخشید. نگرش مسیحیت به سکسوالیته در اواخر سده‌ی هجدهم با نقدهای زیادی مواجه شد. از جمله دستاوردهای عصر روشنگری بازبینی و ارائه‌ی نگرشی درباره‌ی سکس و سکسوالیته بود کاملاً متفاوت نسبت به آنچه که در مسیحیت وجود داشت. تحولاتی که به موجب عصر روشنگری رخ دادند، زمینه را برای تحولات گسترده در اخلاقیات جنسی نیز فراهم کرد.


کلیسا مدعی بود که منبع تمامی معرفت‌های موجود و ممکن است. با ظهور عصر روشنگری و مخالفت اندیشمندان با دگمای کلیسا، علم مدرن جایگاهی بسیار مهم پیدا کرد. علم مدرن حال جایگزین منابع معرفتی کلیسا شده و دسترسی به حقیقت عینی را در انحصار خود می‌داند. دانشی که علم مدرن مدعی آن است به شکل بنیادین با دانشی که کلیسا ادعای آن را داشت تفاوت دارد. علاوه بر این با ظهور عصر روشنگری برخی از نخبگان و اشراف سخن از آزادی‌های جنسی به میان آوردند – به عنوان مثال مارکی دو ساد. در این دوره بهره‌گیری از کاندوم، که با روده‌ی گوسفند ساخته می‌شد، و اسباب بازی‌های جنسی بیش از گذشته فراگیر شدند. در این دوره مردانی که با روسپی‌ها رابطه جنسی داشتند، کاندوم را برای جلوگیری از ابتلا به بیماری‌های جنسی به کار می‌گرفتند. هم‌چنین از آنجایی که قیمت کاندوم بالا بود تنها اقشار خاصی امکان استفاده از آن را داشتند. تفاوت‌های عمده و فراگیری که در زندگی اجتماعی به موجب انقلاب صنعتی رخ داد، منجر به شکل‌گیری حساسیت‌هایی نسبت به مسئله‌ی سکس شد. با صنعتی شدن جوامع اروپایی، جوامع سنتی که اغلب از گروه‌های کوچک در روستاها تشکیل می‌شدند جای خود را به شهرهای بزرگ‌تر دادند. زندگی در شهرهای بزرگ این امکان را به افراد می‌داد تا برخلاف روستاها، از کنترل و کنجکاوی اهالی روستا، همسایگان و کلیسا رها شوند. در جوامع شهری آزادی‌های فردی بیشتری وجود داشته و تجسس‌های موجود در جوامع روستایی  نیز وجود نداشت. علاوه بر این‌ها افراد امکان ملاقات و آشنایی با افراد بسیار بیشتری را پیدا کردند. بنابراین با شیوع زندگی شهری افراد تحت کنترل ارزش‌های سنتی مسیحی نبودند. این مسائل باعث شد که در سده‌ی نوزدهم نوعی نگرانی فراگیر و جمعی نسبت به مسائل جنسی شکل بگیرد. نگرانی عمده‌ی موجود متوجه طبقات پایین جامعه بود که به نظرِ افراد طبقات بالاترِ جامعه، در مسائل جنسی در حال نافرمانی بودند و از کنترل خارج شده و باید برای حصول اطمینان از حفظِ اخلاقیات کاری کرد. مسیحیان اصلاح‌طلب در این راستا فعالیت‌های گسترده‌ای را آغاز کردند. آن‌ها آزادی‌های جنسی را نه تنها به عنوان سرپیچی از اخلاق فردی که آسیب‌زننده به نظم و مناسبات اجتماعی نیز مطرح می‌کردند.


فهم مدرن از سکسوالیته در واکنش به این زمینه‌ی اجتماعی است و ظهور علم مدرن سکسوالیته در این دوره شکل می‌گیرد. در دهه‌های آخر سده‌ی نوزدهم شاهد شکل گرفتن شاخه‌های جدید و متنوعی از علم هستیم که به سکس به عنوان موضوعی علمی می‌نگرند و به شکل علمی به بررسی آن می‌پردازند. به عنوان مثال روانپزشکانی که با ایده‌هایی همچون نرمال و غیرنرمال سر و کار دارند یا علم آمار که از بدو شکل‌گیری با سرشماری جمعیت و سکسوالیته‌ی تولید مثلی درگیر بوده است. در اواخر سده‌ی نوزدهم برخی از روانپزشک‌ها که به طور تخصصی روی سکسوالیته تمرکز کرده‌اند، خود را «سکسولوژیست» می‌نامند و مطالعه‌ی خود را بر رفتار جنسی قرار داده‌اند. مسائلی مانند سلامت عمومی، بهداشت فردی، بیماری‌های جنسی و روسپی‌گری در این دوره به موضوع‌هایی تبدیل شدند که به صورت علمی مورد بررسی قرار گرفتند.


واژه‌ی سکسوالیته و امکانِ داشتنِ احساس جنسی به معنای مدرن آن واژه‌ای است که در دهه‌ی 70 سده‌ی نوزدهم پدیدار می‌شود. قبل از این تاریخ واژه‌ی «سکسوالیته» وجود نداشت. واژه‌ی سکسوالیته در بستر تحقیق علمی (در قلمروی بیولوژی) تعریف شد. در این رویکرد دغدغه‌ی اصلی در مورد سکس، اخلاق نیست بلکه تحقیقات بیولوژیک و پزشکی است. این تحول بسیار شگرفی بود که به سبب چیره شدن نگرش مدرن به سکسوالیته به جای نگرش مسیحی شکل گرفت. مسیحیت بیش از هر چیز با اخلاقیات جنسی سر و کار داشت در حالی که علم مدرن به سکسوالیته به عنوان یک موضوع قابل بررسی در فعالیت‌های علمی می‌نگرد. مفهوم «گناه» که در مسیحیت در مواجهه با مسائل جنسی کاربرد داشت جای خود را به مفاهیمی علمی مانند بیماری‌های ذهنی و جسمی داد. در سده‌ی نوزدهم، مدل‌های بیولوژیک برای فهم سکسوالیته غالب بودند و این غلبه هم‌چنان برقرار است. در این نگرش سکس را به عنوان نتیجه‌ی طبیعی سائق‌های جنسی بر می‌شمارند. بنابراین برخلاف مسیحیت که سکس را نتیجه‌ی وسوسه و تمایلات گناه‌آلود می‌دانست، در دوره مدرن سکسوالیته را نتیجه‌ی تمایلات طبیعی برشمردند. در رویکرد علمی به سائق‌های طبیعی جنسی به این شکل نگریسته می‌شد که به بروز انواعی از تجارب جنسی منجر می‌شوند. سکس نرمال و سکس انحرافی با پیش‌فرض طبیعی بودن، بیولوژیک بودن و غریزه‌ی تولید مثل تعریف شد. بنابراین در این دوره نرم جنسی، غریزه برای تولید مثل معرفی می‌شود. علاوه بر این، تمایلات جنسی به عنوان عامل برهم زننده‌ی بالقوه‌ی جامعه در نظر گرفته می‌شد. بنابراین در این دوره تمایلات جنسی هم طبیعی در نظر گرفته می‌شدند و هم خطرناک. البته باید در نظر داشت که برخی اخلاقیات مسیحی در این دوره هم‌چنان اهمیت داشتند و از یک رو می‌توان گفت این نگرش که غرائز جنسی خطرناک هستند و باید تحت کنترل باشند از اخلاق مسیحی باقی مانده و با نگرش علمی که غرائز جنسی را طبیعی می دانست، ترکیب شد. در این دوران نگرش به سکسوالیته اغلب ترکیبی از نگرش علمی و نگرش مسیحی است.


سکسولوژیست‌ها در اواخر سده‌ی نوزدههم وقت خود را صرف مطالعه‌ی رفتار جنسی کردند. آن‌ها سعی داشتند در مطالعات خود نرمالیته و انحراف جنسی را نیز تعیین و تعریف کنند و به مشاهده رفتارهای جنسی‌ای می‌پرداختند که از نرم‌های جنسی منحرف می‌شدند. آن‌ها نه تنها به مطالعه‌ی رفتارهای جنسی انسان‌ها بلکه به مطالعه‌ی رفتارهای جنسی حیوانات و دیگر جانداران نیز پرداختند و به مقوله‌بندی و دسته‌بندی رفتارهای جنسی روی آورند. در این دوره اصطلاحات بسیار زیادی در اثر این مقوله‌بندی‌ها ابداع شدند که تا به امروز نیز هم‌چنان به کار برده می‌شوند؛ به عنوان مثال فتیشیسم، سادومازوخیسم، ترنسوستیسم.


سکسولوژیست‌های سده‌ی نوزدهم هر یک از این مقوله‌ها و دسته‌ها را از طریق مطالعه‌ی موردی معرفی می‌کردند. به عنوان مثال با صحبت کردن یا مصاحبه گرفتن از روسپی‌ها یا افرادی که رفتارهای جنسی متفاوتی نسبت به آنچه که نرم در نظر گرفته می‌شد، مقوله‌ها و دسته‌های جنسی‌ را توصیف می‌کردند. یکی از کتاب‌هایی که در این دوره مطالعات موردی بسیاری را معرفی کرد، psychopathia Sexualis نام داشت که در سال 1886 به چاپ رسید. این کتاب نمونه‌ی بسیار خوبی از رویکرد این دورانِ سکسولوژیست‌ها به سکسوالیته بود. این کتاب با معرفی مطالعه‌های موردی بسیار زیاد، مقوله‌ها و دسته‌ها و زیردسته‌های زیادی را معرفی کرد. البته باید توجه داشت که واکنش به چاپ این گونه کتاب‌ها یکسان نبود. برخی از نویسندگان این گونه کتاب‌ها، به جرم نشر مطالب مستهجن تحت تعقیب قانونی قرار گرفتند و کتاب‌های آن‌ها ممنوع شد. بنابراین در کتاب  psychopathia Sexualis، نویسنده برای توضیح مقوله‌ها و دسته‌هایی که معرفی کرده بود، از زبان لاتین استفاده کرد تا در امان باشد. شایعه‌ای در این دوره وجود داشت که با انتشار این کتاب، فروشِ فرهنگ واژگان لاتین در آلمان افزایش یافت چرا که افراد دوست داشتند از محتویات آن آگاه شوند.


ایده‌ی نرمالیته در سکسوالیته که در اواخر سده‌ی نوزدهم از طریق علوم مدرن معرفی شد دو خصوصیت عمده دارد. اول اینکه تنوع جنسی پیش‌زمینه‌ای بیولوژیک دارد. در این دوره زنان هم‌چنان نسبت به مردان فرودست به حساب می‌آمدند. ولی یک تفاوت عمده‌ای که رخ داد این بود که زنان و مردان به لحاظ بیولوژیک به عنوان موجوداتی اساساً متفاوت در نظر گرفته شدند. این در حالی است که قبل از عصر روشنگری، زن و مرد بودن به عنوان یک امر سیال در نظر گرفته می‌شد؛ خصوصیات مردانه و زنانه سیال بودند. ولی در این دوره به طور مشخص زن و مرد به عنوان موجوداتی کاملاً متفاوت به لحاظ بیولوژیک در نظر گرفته می‌شوند. تمایز سفت و سخت بیولوژیک بین زن و مرد از جمله رویکردهای اواخر سده‌ی نوزدهم است. زنان در این دوره به لحاظ بیولوژیک فروتر از مردان پنداشته می‌شدند و این بهانه‌ای بود برای حذف کردن زنان از حوزه‌ی عمومی و سیاست. به عنوان مثال یک ایده این بود که زنان مغزهای کوچکی دارند و نباید اجازه‌ی مواجهه با مسائل دنیای مدرن مانند رای‌گیری را به آن‌ها داد. هم‌چنین در این دوره با این نگرش بیولوژیک، سکسوالیته‌ی مردانه به صورت طبیعی خشونت‌آمیز و پرخاشگرانه معرفی شد در حالی که سکسوالیته زنانه، منفعلانه و واکنشی به غریزه‌ی جنسی مردان در نظر گرفته شد. در این دوره تصور بر این بود که مردها دارای غریزه‌ی جنسی هستند ولی زن‌ها به طریق اولی مایل هستند فرزند داشته باشند و سکسوالیته‌ی آن‌ها صرفاً واکنشی است به سکسوالیته‌ی مردانه تا بدین وسیله بتوانند بچه‌دار شدن خود را تضمین کنند. بنابراین، در این دوره تصور بر این است که زنانِ نرمال، تمایل جنسی چندانی ندارند. این در حالی است که بی‌قیدی جنسی و شهوترانی در مردان به عنوان تمایل جنسی طبیعی قوی مردانه در نظر گرفته می‌شد. ارزش‌های جنسی این دوره به طور کلی دگرجنس‌خواهانه هستند که این ارزش نیز تا حدودی میراث اندیشه‌های مسیحی است که به رابطه‌ی جنسی به عنوان عملی برای تولید مثل نگاه می‌کرد.



واژه‌ی دگرجنس‌خواه خود در سال 1892 ابداع شد و به واسطه‌ی مفهوم دگرجنس‌خواه، افرادی که هم‌جنس‌خواه بودند به عنوان افرادی که به شکل بنیادین تفاوت دارند، در نظر گرفته شدند. در این دوران به افرادی که با افرادِ هم‌جنس رابطه‌ی جنسی داشتند به عنوان افرادی که به لحاظ بیولوژیک موجوداتی متفاوت بودند، نگریسته می‌شد. این ایده که برای نخستین بار در این دوره شکل گرفت تفاوت زیادی با نگرش مسیحیت به هم‌جنس‌گرایی داشت. در مسیحیت باور بر این بود که هر شخصی امکان دارد تسلیم وسوسه‌های گناه‌آلود شود ولی نگرش علم مدرن به سکسسوالیته در اواخر سده‌‌ی نوزدهم بر این باور است که افراد هم‌جنس‌گرا به لحاظ بیولوژیک با افرادی که هم‌جنس‌گرا نیستند، به شکل بنیادین متفاوت هستند. بنابراین هم‌جنس‌گرایان در این دوره نه به عنوان گناهکار بلکه به عنوان انسان‌های غیرنرمال در نظر گرفته می‌شوند که نیاز به درمان دارند. هرچند باید توجه داشت که تمام سکسولوژیست‌ها در این دوره به هم‌جنس‌گرایی به دید بیماری نگاه نمی‌کردند اگرچه دیدگاه غالب این بود که یک بیماری است و باید درمان شود. بنابراین در این دوره شاهد پیشنهاد درمان‌هایی برای افراد هم‌جنس‌گرا هستیم که این گونه درمان‌ها در اوائل سده‌ی بیستم شدت بیشتری می‌گیرند. به عنوان مثال در دهه‌ی 50 و 60 سده‌ی بیستم، یک درمان پیشنهادی برای هم‌جنس‌گراها «درمان بیزاری» نام داشت. در این نوع درمان تصاویری از از افراد هم‌جنس به هم‌جنس‌گرایان نشان می‌دادند و در همان زمان مواد شیمیایی به آن‌ها تزریق می‌کردند که آن‌ها را مجبور به استفراغ می‌کرد و از این طریق سعی داشتند میل این افراد به هم‌جنس را تغییر دهند. این در حالی است که اولین روانپزشکان و سکسولوژیست‌هایی که در سده‌ی نوزدهم زندگی می‌کردند برخلاف همکاران خود در سده‌ی بیستم مروج مدارا با و دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی بودند.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما