Thursday, March 30, 2017

مفهومی برای تمام فصول: آزادی، قسمت دوم




سارکوزی، رییس‌جمهور سابق فرانسه در سال 2007 طی یک سخنرانی در دانشگاه داکار عنوان کرد که «تراژدی قاره‌ی آفریقا این است که هنوز وارد تاریخ نشده است». این سخن سارکوزی برگرفته از دیدگاه هگل در مورد آفریقا است. او از یک دسته‌بندی تحت عنوان «وارد شدگان به تاریخ» و «وارد نشدگان» استفاده می‌کند تا تکلیف افرادی را که به دو دسته‌ی «آفریقایی» و «اروپایی» تقسیم شده‌اند، مشخص کند.


به روش‌های متفاوتی می‌توان اعضای یک جامعه را دسته‌بندی کرد. می‌توان آن‌ها را بر اساس قد، وزن، رنگ پوست، جنسیت، مذهب، طبقه‌ی اقتصادی، سلیقهی موسیقی و ... دسته‌بندی نمود. ما انسان‌ها همه‌ی این دسته‌بندی‌ها را انجام می‌دهیم و بر اساس آن‌ها دنیای انسانی خود را می‌شناسیم و می‌فهمیم. ولی جنبه معرفت‌شناختی دسته‌بندی‌ها تنها یکی از جنبه‌های آن است که ارزش بررسی دارد.


مثلاً فرض کنید ما می‌خواهیم از بین دوستان خود یک تیم بسکتبال درست کنیم. یکی از دسته‌بندی‌هایی که اینجا به کار می‌آید «قد» است. (1) اینجا بازیِ بسکتبال با توجه به قواعد، مقررات وویژگی‌هایی که دارد باعث می‌گردد «قد» افراد دارای ارزش محسوب شود. در واقع وقتی ما برای بازی بسکتبال، افراد را بر اساس قد آن‌ها دسته‌بندی می‌کنیم، به نوعی فرآیندِ حذف و جذب را اجرا می‌کنیم، افرادی را که قدشان بلندتر است، جذب و افرادی را که قد آنها کوتاه‌تر است، حذف می‌کنیم. خب به نظر می‌آید دسته‌بندی افراد بر اساس قد برای مشارکت در بازی بسکتبال چندان بحث برانگیز نباشد. بگذارید به دسته‌بندی‌های دیگری بپردازیم. مثلاً اعضای جامعه‌ی آمریکا به سفیدپوست و سیاه‌پوست تقسیم می‌شوند. خب پرسش این است که این دسته‌بندی چه فایده‌ی معرفت‌شناختی‌ای دارد؟ در سده‌ی نوزدهم تلاش برای فهم انسان بر اساس نژاد در بین اندیشمندان اروپایی رایج بود، این گرایش هم‌چنان بین برخی وجود دارد. به این گونه گرایش‌ها نژادپرستی می‌گوییم، چرا که هدف این دسته‌بندی (یعنی دسته‌بندی کردن افراد بر اساس مفهوم «نژاد») تصمیم برای توزیع منابع، تعیین جایگاه افراد، درآمد، مقبولیت و پذیرفته شدن بر اساس نژاد افراد است. هنگامی که به نوشته‌های اندیشمندان سده‌ی نوزدهم و پس از آن می‌نگریم، می‌بینیم که به طور خاص آن‌ها در مورد سیاه‌پوستان نظرات نژادپرستانه‌ی بسیاری دارند. این اندیشمندان با برقراری ارتباط بین نژاد افراد از یک سو و شخصیت، خلق و خوی اخلاقی، منش و رفتار از سوی دیگر، سعی داشتند بگویند که سیاه‌پوستان به دلیل نژادشان است که این خصوصیات را دارند. یعنی آن‌ها می‌خواستند با استفاده از مفهومی زیست‌شناختی (نژاد)، خصوصیات روانشناختی و جامعه‌شناختی سیاه‌پوستان را تبیین کنند.


دو مشکل مشترک بین این اندیشمندان وجود داشت. اول اینکه، مفهوم «نژاد» که توسط آن‌ها به کار می‌رفت، مفهومی علمی نبود و بیش از آنکه مبتنی بر شواهد باشد، مبتنی بر ایدئولوژی نژادپرستانه بود. دوم اینکه آنچه این اندیشمندان در مورد سیاه‌پوستان مطرح می‌کردند از سر جهل بوده است. مثلاً کانت که تا آخر عمرش پای خود را از کونیگسبرگ بیرون نگذاشته بود و احتمالاً هرگز یک سیاه‌پوست را از نزدیک ندیده بود، به تفصیل در مورد آنان سخنان نژادپرستانه گفته است (در این پست به برخی از آن‌ها اشاره کرده‌ام) و ادعا کرده که این سخنان بخشی از علم مردم‌شناسی هستند. هگل نیز در کتاب «دایره‌المعارف» خود (در پاراگراف‌های شماره‌های 393 تا 435)، تقسیم‌بندی بین نژادها را طبیعی و عقلانی برمی‌شمارد که از «روح طبیعی» نشات می‌گیرند. هگل سیاه‌پوستان را «ملت خردسال» معرفی می‌کند که اجازه می‌دهند به عنوان برده خرید و فروش شوند و یا بومیان قاره‌ی آمریکا را نژادی ضعیف و زبون برشمرده و مسئولیت قتل عام آن‌ها توسط استعمارگران اروپایی را متوجه خودشان می‌دانست. هگل چیز زیادی در مورد تمدن‌های آفریقایی نمی‌دانسته ولی با این حال در اعلام این نظر که آن‌ها صغیر و کودک هستند نیز فروگذار نیست! همچنین تاریخ برده‌داری نشان می‌دهد که سیاه‌پوستان مبارزه کرده‌اند و اگر مبارزه نمی‌کردند اینقدر توپ و تفنگ و جنگ و تجاوز برای برده گرفتن سیاه‌پوستها ضروری نمی‌بود. حتی در هائیتی، دو سال پس از انقلاب فرانسه، در تنها قیام موفقیت‌آمیز بردگان، برده‌ها علیه اربابان سفیدپوست قیام مسلحانه کردند و این نبرد 12 سال به طول انجامید و طی آن برده‌ها توانستند سربازان ارتش‌های فرانسه، اسپانیا و انگلستان را شکست دهند و حکومت خود را تشکیل دهند. (این قیام قهرمانانه در کتابی تحت عنوان «ژاکوبن‌های سیاه» مورد بررسی قرار گرفته است)(2). وانگهی این چه منطق مفلوکی است که قربانی را به خاطر ناتوانی در دفاع از خود مواخذه کنیم؟ هگل نیز همچون کانت یک نژادپرست تمام عیار است. از نظر او سفیدپوستها به واسطه خصوصیات زیست‌شناختی خود دارای عقل هستند و بنابراین آزادی برای آن‌ها مناسب و دست‌یافتنی است ولی دیگران (یعنی افرادی که سفیدپوست نیستند)، به خاطر خصوصیات زیست‌شناختی خود فاقد عقل هستند و آزادی به درد آن‌ها نمی‌خورد. او در جمله‌ای تاریخی بلاهت و نژادپرستی خود را در آن واحد در تاریخ ثبت کرده است: «روح، در نژاد سفید است که برای اولین بار به یگانگی با خود می‌رسد» (دایره‌المعارف 393). (3)


دسته‌بندی اعضای جامعه بر اساس جنس و جنسیت نیز دسته‌بندی جنجال برانگیز دیگری است. هر یک از ما یک بیولوژی داریم و بر اساس دستگاه تناسلی‌مان به سه دسته‌ی نر و ماده و بینابینی تقسیم می‌شویم. این دسته‌بندی از آن جهت اهمیت بسیار زیادی دارد که با امر خطیر تولید مثل گره خورده است. بقای جامعه در گروی تولید مثل «متناسب»! است و این یکی از دلایلی است که دولت‌های مدرن علاقه به کنترل جمعیت دارند. ولی اینکه بین پاهای شما چه شکلی است یا به عبارتی ترکیب کروموزومی شما به چه صورت است، یک خصوصیت بیولوژیک است. همانند مثال نژادپرستی، در نقد سکسیسم باید گفت که نمی‌توان بر اساس خصوصیات بیولوژیک، خصوصیات روانشناختی و جامعه‌شناختی افراد را تعیین کرد. نمی‌توان بر اساس اینکه چه کسی چه چیزی در میان پاهایش قرار گرفته، تعیین کرد که مثلاً باهوش است یا کم هوش، شجاع است یا ترسو، و... . مفهوم جنسیت در واقع هنجارهایی را شامل می‌شود که در هر جامعه‌ای برای هر یک از جنس‌ها تعیین شده است. این هنجارها معمولاً دگرجنس‌گرا هستند و به حفظ و تثبیت دگرجنس‌خواهی می‌انجامند، چرا که تصور بر این است که با حفظ و تثبیت این هنجار به شکل سفت و سخت، برای همه اعضای جامعه، می‌توان بقای جامعه را تضمین کرد. یعنی موجود نر و ماده به اضافه یک سری از هنجارها تبدیل به مرد و زن می‌شوند. اینکه در هر جامعه‌ای زن و مرد باید به چه شکل باشند، امری هنجاری است که نمی‌توان بر اساس بیولوژی آن را تعریف کرد. در برخی از فرهنگ‌ها هنجار این است که زن لباس رنگ صورتی بپوشد، آرایش کند و زیورآلات به خود آویزان کند، و در برخی دیگر از فرهنگها هنجار این است که زن در خانه بماند و تا حد امکان از کار کردن و مسئولیت اجتماعی دوری کند، در بعضی فرهنگ‌ها آرایش کردن مرد و ابرو برداشتن و غیره ناهنجار است و یا در برخی از فرهنگ‌ها کار کردن مرد در منزل نشانه‌ی عجز و ناتوانی او است و... . ولی هیچ‌کدام از این خصوصیاتی که یک فرهنگ برای افراد نر و ماده تعریف می‌نماید، توسط بیولوژی شخص تعین پیدا نمی‌کند. یعنی اگر شما به شکل هر میان‌دوپایی به دنیا بیایید، بسته به فرهنگی که در آن بزرگ می‌شوید، با یک سری از هنجارها متناسب با میان‌دوپای خود مواجه خواهید شد، و یا آن‌ها را خواهید پذیرفت یا اینکه بر علیه آن‌ها خواهید شورید (فردی یا جمعی). ولی در هر صورت این را یک زن باید خانه بنشیند یا صورتی بپوشد یا اینکه یک مرد نباید صورتی بپوشد و در خانه کار کند، نمی‌توان با بیولوژی تبیین کرد. از بزرگ‌ترین دستاوردهای فمینیسم به لحاظ فلسفی می‌توان به توجه فلسفی به تمایز بین جنس و جنسیت اشاره کرد. تبیین وضعیت روانشناختی و جامعه‌شناختی افراد جامعه بر اساس جنس آن‌ها نه تنها توسط اندیشمندان مرد اروپایی زیرسوال نرفت (به استثنای چند مورد محدود) بلکه حتی تثبیت و تقویت نیز شد، و در واقع بدترین نوع سکسیسم، یعنی زیر سوال بردن عقل زنان، بین آن‌ها رواج داشت، که در و پس عقل آموزش علوم، فلسفه و مشارکت در امور سیاسی و اجتماعی و... برای زنان،  به محاق خواهند رفت. هرچند سکسیسم مختص فیلسوفان روشنگری و مدرن نیست، و می‌توان در تمام ادیان و فرهنگ‌های متفاوت (پس از تثبیت مردسالاری که تخمین آن 100 هزار سال پیش است) رد آن را یافت. مثلاً یکی از این نمونه‌ها، تبیینِ کمتر بودنِ ایمان زنان نسبت به مردان با استفاده از خصوصیتی بیولوژیک (قاعدگی یا دشتان) است که در برخی از ادیان وجود دارد. تصور اینکه زنان عقل ندارند یا عقلشان ناقص است بین بسیاری از اندیشمندان به خصوص تا پیش از سده‌ی بیستم تصوری رایج بود و به سبب این تصورِ فراگیر، تبعیض علیه زنان موجه به نظر می‌آمد. هگل زنان را فاقد توانایی لازم برای آموزش دیدن در زمینه‌ی علم و فلسفه می‌دانست و خانواده را نه یک نهاد سیاسی که امری طبیعی در نظر می‌گرفت. دو فیلسوف که سخنان کوتاه و زن‌ستیزانه‌ی آن‌ها به شکل رایج در شبکه‌های اجتماعی هم رد و بدل می‌شود، شوپنهاور و نیچه هستند. سخنان بیهوده و پست شوپنهاور در اثری از او تحت عنوان «درباره‌ی زنان» گرد آمده است، سخنانی مانند اینکه «تنها کافی است به ظاهر یک زن نگاه کنید تا متوجه بشوید که او برای کار ذهنی یا فیزیکی قابل توجهی درست نشده است» یا اینکه «زنان کودک، احمق و کوته‌بین هستند؛ به عبارتی تمام عمر خود را کودکانی بزرگ هستند، چیزی میان کودک و مرد». باید پرسید چرا این افراد که اهل تعقل و تفکر بودند این چنین سخنان بی‌اساس و پستی را به زبان می‌آورده و در تثبیت انقیاد نیمی از جمعیت انسان‌ها چنین نقش فعالی بازی می‌کرده‌اند. حتی اکنون، در سده‌ی بیست و یکم که مهمل بودن این سخنان مشخص است، باز هم به اعتبار جایگاهی که این اندیشمندان در تاریخ فلسفه دارند، برخی با استناد به سخنان امثال نیچه و شوپنهاور به نفرت‌پراکنی خود وجهی «عقلانی» می‌دهند! طبعاً طیفی از تبیین‌ها برای وجود این معضل وجود دارد. مثلاً در مورد شخص نیچه، جولیان یانگ در مقاله‌ای که به رابطه‌ی نیچه و زنان در نوشته‌هایش می‌پردازد، عنوان می‌کند که نیچه تا قبل از «این چنین گفت زرتشت» خود زن‌ستیز نبوده و حتی رگه‌هایی از فمینیسم هم در آثار او دیده می‌شد ولی پس از تجربه‌ ناکام عاشقانه‌ای که با لو آندرئاس سالومه داشته، از زنان متنفر شده است. (4) چه این رویکرد به زن‌ستیزی نیچه قابل دفاع باشد چه نباشد، تبیین زن‌ستیزی همه‌ی اندیشمندان زن‌ستیز غربی با تجربه‌ی شخصی ممکن نیست. چرا که از اساس جنسیت نیز همانند نژاد، یک دسته‌بندی برای توزیع منابع، تعیین جایگاه افراد، درآمد و غیره است. ولی نکته‌ی بسیار عجیب این است که حتی اگر بگوییم که مثلاً کانت هرگز پای خود را بیرون از روستای خود ننهاد و سیاه‌پوستان را ندید، چگونه است که او و امثال او به آثار بسیار فاخر فلسفی، سیاسی، اجتماعی و ادبی زنانی که در همان زمان تولید می‌شدند، توجه نمی‌کردند یا مواجه شدن با این آثار موجب نمی‌شد که آن‌ها این سخنان مهمل را به زبان نیاورند؟ در حال حاضر نیز فلسفه به شکلی تدریس می‌شود که برای خواننده‌ای که به این رشته نوکی می‌زند، بدیهی است که تمام فیلسوفان مهم مرد بوده‌اند. این در حالی است که اگر از برنامه‌ی درسی کلیشه‌ای دانشگاه‌های فلسفه قدری فراتر برویم، متوجه می‌شویم که زنان بسیاری در فلسفه در همان دوران قلم زده‌اند و البته گمنامی آن‌ها عجیب هم نیست، در فضایی که همتایان مردشان، آن‌ها را اساساً حقیرتر برمی‌شمردند. این تصور که زنان اندیشمند تنها در زمینه‌ی فمینیسم قلم زده‌اند هم اشتباه است. در مورد فیلسوفان زن در سال‌های اخیر کتاب‌های زیادی منتشر شده است. آثار نابغه‌ای مانند «مارگارت کاوندیش» یا فیلسوفانی مانند «آن کانوی» و «امیلی دوشاتله» نه تنها در دپارتمان‌های فلسفه تدریس نمی‌شوند که حتی نام آن‌ها نیز برای اغلب دانشجویان فلسفه ناشناخته است. 




(1)                     فرض من این است که برای بازی بسکتبال قد عامل موثری است، اگر اشتباه است خوشحال می‌شوم تذکری به من بدهید.
(2)   James, C. L. R. (2001). The Black Jacobins: Toussaint L'Ouverture and the San Domingo Revolution. Penguin UK.
(3)   برای مطالعه‌ی بیشتر به این مقاله که من در بخش هگل این نوشته از آن استفاده کردم مراجعه کنید Moellendorf, D. (1992). Racism and rationality in Hegel's philosophy of subjective spirit. History of political thought, 13(2), 243-255.
(4)   http://www.oxfordhandbooks.com/view/10.1093/oxfordhb/9780199534647.001.0001/oxfordhb-9780199534647-e-014

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...