Saturday, January 14, 2017

زیبایی‌شناسی مبارزه: دوگانه «جنگ‌طلب-صلح‌دوست» - قسمت اول



«خشونت» به یکی از مهم‌ترین تابوهای دوران ما تبدیل شده است. اینکه خشونت دقیقا چیست، چه انواعی دارد و کدام گونه‌های آن و چه شکل‌هایی از آن نامطلوب هستند از نظر اخلاقی باید بررسی شود. ولی فرهنگ «نفی خشونت» یا «عدم خشونت» یا «ضدخشونت» نسبتا فراگیری بوجود آمده است که مدعی است با خشونت در هر شکل و حالتی و در هر حالی مخالف است. افراد متفاوت با اشاره به فرقه‌های عرفانی، برخی ادیان باستانی، گرایش‌های فلسفی و غیره سعی دارند مشارکت خود در این فرهنگ «نفی خشونت» را توضیح دهند یا توجیه کنند. «نفی خشونت» به چنان درجه‌ای از مقبولیت رسیده است که حتی به چالش کشیدن این موضع با برچسب «خشونت‌طلب» یا «جنگ‌طلب» مواجه می‌شود. گذشته از اینکه برخی واقعا به دنبال چنین هدفی هستند، یعنی با هرگونه نقدی به خشونت مخالف هستند، ولی هدف از نقد فرهنگ «نفی خشونت» را نباید با «جنگ‌طلبی» و «خشونت‌دوستی» یکسان در نظر گرفت. باید دید هر کسی که هر استدلالی در نفی یا تایید هر فرمی از خشونت دارد دقیقا چه می‌گوید و دلیل او چیست. قبل‌تر متنی در این باره نوشتم که در آن به معرفی کتاب مارتا نوسباوم پرداختم. در این متن می‌خواهم کتاب دومنیکو لزوردو را معرفی کنم، کتابی که به بررسی تاریخی شکل‌گیری فرهنگ «نفی خشونت» در دنیای مدرن می‌پردازد. او با بررسی تاریخی برده‌داری آمریکا، گاندی، دکتر کینگ به دالای لاما و انقلاب‌های رنگی دوران معاصر می‌رسد. 
***
انقلاب فرانسه و استقلال آمریکا به عنوان دستاوردهای عملی روشنگری نگریسته می‌شوند. وعده عصر روشنگری چنین بود: رها شدن از رژیم کهن و ورود به دنیای نو با مناسبات سیاسی و اقتصادی بر مبنای عقل و علم، زمینه را برای رهایی جامعه بشری از شر جهل و خرافه فراهم می‌کند و بدین شکل آزادی و صلح برای همگان میسر می‌شود. هرچند در دنیای نو نسبت به دنیای کهن پیشرفت اخلاقی داشته‌ایم، جهل و خرافه کمتر شده است، و برخی از گونه‌های آزادی میسر شده‌اند، ولی تصور اینکه کار تمام شده و به جایی به نام «پایان تاریخ» رسیده‌ایم تصوری اشتباه است. برای رها شدن از خرافه و جهل یکی از کارهایی که می‌توانیم و باید انجام دهیم بررسی سیر تاریخی شکل‌گیری ارزش‌هایی است که در حال حاضر داریم. این بدان معنا نیست که بررسی تاریخی شکل‌گیری ارزش‌ها تنها کاری نیست که می‌توان در بررسی‌های «اخلاقی» انجام داد. همچنین بررسی تاریخی ارزش‌ها و فهمیدن اینکه ارزشی خاص در دوره و زمانه خاصی شکل‌ گرفته است نیز دلیل بر بی‌اعتباری آن ارزش‌ها نمی‌شود، باید دید هر ارزشی کجا به شکل و به چه مقصودی شکل گرفته و آیا همچنان همان کارآیی‌ها یا کارآیی‌های دیگری دارد یا خیر. ارزشی که لزوردو در کتاب خود بررسی می‌کند، ارزش ضدیت با خشونت و صلح‌دوستی است که شکل خاصی از آن بسیار فراگیر است. در حالی که قرار بود در دنیای جدید صلح و آزادی برقرار باشد، برآورده نشدن این ایده‌آلها برای همه، باعث شکل‌گیری مقاومت توسط زیردستان شد. یکی از گونه‌های مقاومت در برابر نابرابری و تبعیض، مبارزه بدون خشونت بود. لزوردو اولین مورد از چنین جنبش‌هایی در دوران مدرن را در آمریکا بررسی می‌کند. در زمانی که برده‌داری وجود داشته است و برخی از سیاه‌پوستان برای مبارزه با این ستم سیستماتیک به مبارزه ضدخشونت روی آورده بودند. ولی آنچه در نهایت به پایان برده‌داری انجامید جنگ داخلی و استفاده از زور و اسلحه بود. لزوردو در اثر خود به جزییات این نوع مبارزه اشاره کرده است. به جزییات این مورد نمی‌پردازم ولی نکته‌ که باید تا انتهای کتاب لزوردو به آن دقت کرد تاکید بر عوامل متعدد در بدست آمدن آزادی در مبارزه‌های ضدخشونت است. یکی از خصیصه‌های فرهنگ ضدخشونتی که در حال حاضر داریم این است که با اشاره به نمونه‌های تاریخی ضدخشونت، و صرف تاکید بر اعمال افراد ملتزم به چنین فلسفه‌ای برای مبارزه، به ما می‌گویند که این تاکتیک برای بدست آوردن آزادی کارآمد است.


مورد دیگری که لزوردو بررسی می‌کند گاندی است. گاندی به عنوان پیامبر «نفی خشونت» شناخته می‌شود و بسیاری او را به عنوان فردی که خشونت را نفی کرد و بدین وسیله توانست هند را از از سلطه انگلستان خارج کند می‌شناسند و سعی دارند او را به عنوان الگویی برای دیگر مردمان تحت انقیاد و ستم بازسازی کنند. یعنی به مردمان تحت ستم و انقیاد یادآوری کنند که حتی بدون خشونت هم می‌توان به آرمان‌های سیاسی خود رسید. ولی قضیه قدری پیچیده‌تر از این تصویر کاریکاتوری است. در انتهای سده نوزدهم و ابتدای سده بیستم انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی بخش‌های عمده‌ای از جهان را تحت استعمار خود داشتند. این استعمار مشخصا توجیه نژادپرستانه پیدا می‌کرد: هندی‌ها و چینی‌ها و دیگر مردمان دنیا می‌بایست می‌پذیرفتند که هرجا که هستند و هر که هستند، سفیدپوستان نژاد برتر و تنها نژادی هستند که توانایی حکمرانی بر جهان را دارد.


گاندی در واقع هنگامی که در انگلستان بود به گیاهخواری روی آورد، پس از اینکه کتابهای عرفان‌گرایانه غربی را خواند، آثاری که از خشونت مرد غربی علیه دیگر موجودات زنده به ستوه آمده بودند و به نفی خشونت روی آورده بودند. هرچند او بعدها توانست در آیین جنینیسم هندی برای این نوع از گیاهخواری توجیهی پیدا کند و «آهیمسا» را فلسفه زندگی خود معرفی کند. ریشه‌های غربی شکل‌گیری ایده نفی خشونت در گاندی و یافتن توجیه شرقی برای این ایده از اهمیت زیادی برخوردار است. علاوه بر این تصور اینکه گاندی همواره به نفی خشونت پایبند بوده است نیز تصور اشتباهی است. او در 1905 پیروزی ژاپن بر روسیه در جنگ را مایه فخر آسیایی‌ها نامید و سه سال بعد این پیروزی را شروع دورانی نامید که مردمان آسیایی دیگر هرگز تسلیم سفیدپوستها نخواهند شد. در واقع گاندی امپریالیسم ژاپن را به عنوان نماد پیروزی ملت‌های آسیایی تفسیر می‌کرد. علاوه بر این گاندی در دو جنگ و یک نبرد مسلحانه نیز نقش مستقیم بازی می‌کرد. او و هندی‌های تحت تاثیر او در جنگهایی که در سالهای 1899 تا 1902 بین استعمارگران هلندی و انگلیسی از یک سو و بوئرها از سوی دیگر شکل گرفت، در خدمت انگلستان نقش فعال داشت. او همچنین به تشویق دیگر هندی‌ها برای مشارکت در این مبارزه می‌پرداخت و افرادی که مایل به مشارکت نبودند را «زن» خطاب می‌کرد. چند سال بعد گاندی در سرکوب «زولو»ها توسط استعمارگران انگلیسی نقش داشت. بنابراین، گاندی جوان در حالی که از حمله نظامی ژاپن علیه روسیه به عنوان جنگی ضداستعماری یاد می‌کند و از آن ابراز شادی می‌کند ولی به استعمارگران بریتانیایی در جنگ خود با افراد تحت استعمار کمک عملی می‌کند. مشخصا هیچ یک از این اقدامات با «نفی خشونت» ارتباطی ندارد.


در سال 1914 هنگامی که جنگ شروع شد عده‌ای از مسیحیان صلح‌گرا حتی پس از اینکه آلمان بلژیک را اشغال کرده بود مخالف هرگونه عملیات نظامی بودند. ولی گاندی هیچ‌گونه همدردی با این افراد ندارد و برعکس موافق حمله نظامی انگلستان است و حتی دیگران را برای مشارکت در این جنگ یا همنظر شدن با این جنگ تشویق می‌کند. او در خودزندگی‌نامه‌نوشت خود می‌گوید که هرچند می‌دانسته که این جنگ با «آهیمسا» در تضاد بوده ولی همانند مورد جنگ با بوئرها گاهی آدم مجبور است چنین کند! او همچنین علت دفاع از انگلستان در این جنگ را چنین عنوان می‌کند که اگر کمک کردن به انگلیسی‌ها شرایط هندی‌ها را بهتر کند وظیفه آنهاست است که با آنها همکاری کنند و بر این باور بود که نباید از ضعف و نیاز انگلستان در آن زمان برای خواسته‌های هندی‌ها سواستفاده کرد. او در لندن نماند و به هند بازگشت و نه تنها در توجیه جنگ فعال بود که در ثبت نام نیم میلیون هندی برای مشارکت در جنگ برای انگلستان استعمارگر نقشی فعال بازی کرد، او در این باره گفته بود که هند باید تمام پسران توانمند خود را برای قربانی شدن برای امپراطوری انگلستان در این لحظات حساس تاریخی هدیه کند. گاندی حتی تاکید داشت که پسران خود نیز در این جنگ ثبت نام کنند. به رغم مخالفت‌های زیادی که به او می‌شد و یادآوری اصل «آهیمسا» به او، او به توجیه این اقدام خود روی می‌آورد: با گفتن سخنانی مانند اینکه او دعوت به کشتن آلمانی‌ها نمی‌کند بلکه نترسیدن از مرگ را ترویج می‌کند.


در واقع خوشخدمتی‌های گاندی با این تصور انجام می‌شد که می‌تواند برای مردم هند کاری کند. به رغم اینکه او خود را مبلغ نفی خشونت می‌نامید ولی در واقع در آفریقای جنوبی تنها به فکر وضعیت هندی‌ها بود و بهبود وضعیت هندی‌ها را حتی به قیمت مشارکت در قتل و کشتار مردمان بومی طلب می‌کرد. او از اینکه انگلیسی‌ها، هندی‌ها را با دیگر مردمان رنگین پوست یکسان در نظر می‌گرفتند گلایه داشت و بر این باور بود که از آنجایی که هندی‌ها هم آریایی هستند بنابراین انگلیسی‌ها باید برای هندی‌ها حساب ویژه‌ای باز کنند، چرا که از نظر گاندی، هندی‌ها بر خلاف مردمان رنگین پوست بومی «متمدن» بودند. او همچنین بر اینکه هند تمدنی باستانی، بسیار کهنتر از انگلیسی‌ها دارد تاکید می‌کرد. گاندی نیز مانند دیگر مخالفان استعمار به نوعی ملی‌گرایی فرهنگی یا دینی روی آورد. مبارزان علیه استعمار خشونت را محصول فرهنگ غربی معرفی می‌کردند و ضرورت احیای فرهنگ یا مذهب خود را برای مقابله با این خشونت و از بین بردن آن یادآوری می‌کردند. گاندی پس از تمام خدماتی که برای امپراطوری انگلستان انجام داد و هیچ تغییری در شرایط هندی‌ها صورت نگرفت، نهایتا بریتانیا را به عنوان نماد خشونت تمدن غربی معرفی کرد. او تمامی مظاهر مدرنیته مانند راه آهن، صنعت، استفاده از ماشین آلات، شهرسازی، از بین رفتن جوامع سنتی را از مصادیق خشونت و توحش تمدن غربی برشمرد و مدرنیته را بدترین دوران تاریخ معرفی می‌کرد. این میل بازگشت به زندگی روستایی عاری از نشانی از مدرنیته یا جنگل منحصر به گاندی نبود و بین دیگر رهبران و اندیشمندان شرقی و غربی نیز مشاهده شد. عجیب‌تر از همه اینکه گاندی هند را به لطف فرهنگ نفی خشونت تنها کشوری می‌دانست که به فرهنگ منحط غربی آلوده نشده است. فرهنگ نفی خشونت گاندی بیش از آنکه هندی و شرقی باشد غربی بود، و بیش از هر چیز به تفسیری بحث برانگیز از مسیحیت باز میگشت با این حال عده بسیار زیادی از مردمان هند متقاعد شده بودند که این فرهنگ اصیل هندی است که باید به آن بازگشت. گاندی با خواندن کتاب هنری سالت در مورد گیاه خواری در انگلستان به گیاه خواری روی آورد و با خواندن آثار نویسندگان محافظه کار غربی مانند جان راسکین و توماس کارلایل که منتقد انقلاب صنعتی و مدرنتیه بودند به این نتیجه رسید که تمدن غربی برخلاف تمدن شرقی بر مبنای زور و خشونت بنا نهاده شده است. گاندی مبارزه با انگلستان برای استقلال را جنگ بین فرهنگ اصیل هند که خداوند با آن است و شبه فرهنگ شیطانی انگلستان نامید. بدین شکل ملی‌گرایی مذهبی گاندی به نفی تمامی مظاهر غرب انجامید. گاندی همچنین به نوعی به شعار «نه شرقی نه غربی» هم پایبند بود، او سوسیالیسم را نیز تبلور دیگری از خشونت غربی قلمداد و محکوم می‌کرد.


گاندی ابتدا ایدئولوژی برتری نژادی سفیدپوستان را پذیرفته بود و سعی داشت با تاکید بر اینکه هندی‌ها هم اصالتا آریایی هستند به امپراطوری انگلیس بقبولاند که آنها را با خود برابر بدانند و برتری هندی‌ها بر دیگر رنگین پوستان را بپذیرند. ولی پیروزی انقلاب کمونیستی اکتبر ضربه‌ای مهلک به باور نژادپرستانه برتری سفیدپوستان اروپایی بر دیگر مردمان جهان وارد کرد. انقلاب اکتبر، با ترویج ایده ضدامپریالیستی خود به استقلال کشورهای زیادی از استعمار غرب کمک کردند، انقلاب کمونیستی چین که چین را از شر استعمار ژاپن (کشوری غیرغربی) رها کرد نیز مصداق دیگری از تاثیر این انقلاب است. به تعبیری دو حزب عمده در آسیا به ترویج ضدیت با امپریالیسم مشغول بودند، حزب گاندی و حزب لنین. گاندی به رغم اینکه به نفی خشونت معترف بود در مبارزه با استعمار انگلستان آسیب رساندن به املاک و دارایی های استعمارگان را ترویج می‌کرد و در نهایت خرید پارچه انگلیسی را ممنوع کرد و افرادی که کالای انگلیسی می‌خردیدند را تحت فشار روانی بسیار زیادی قرار می‌دادند. تحریم محصولات خارجی، توسط چین کمونیست نیز اجرا شد هنگامی که از خرید محصولات ژاپنی سرباز زدند. هم لنین و هم گاندی از تاکتیک اعتصاب بهره بردند. در حالی که در چین راه بر اعتصاب بسته شد و تنها گزینه باقی مانده مبارزه مسلحانه بود که گاندی با این مبارزه نیز به صورت ضمنی موافقت خود را اعلام کرد.



با بررسی تمام این موارد به این نتیجه می‌رسیم که گاندی در واقع به «نفی خشونت» پایبند نبوده است، ولی با تاکید بر نفی خشونت، یک نوع برتری اخلاقی برای هندی ها در مبارزه خود علیه استعمارگران بدست آورد. مثلا در «رژه نمک» او به پیروان خود گفت که نه تنها نباید از درگیر شدن با پلیس خودداری کنند که حتی از دستان خود نیز برای دفاع از ضربه‌های پلیس نباید استفاده کنند. در واقع گاندی پیروان خود را در معرض خشونت قرار داد، به شکلی که جلوه این خشونت پلیس باعث برتری اخلاقی گاندی و پیروانش شود. او با تاکید بر مرگ به عنوان تنها مسیر برای رسیدن به زندگی به پیروان خود می‌گوید که باید حتی له شدن زیر سم اسب را تمرین کنند. گاندی بر این باور بود که با کشته شدن یاران و همفکرانش آنها قوی‌تر می‌شوند چرا که برتری اخلاقی نزد اذهان عمومی پیدا می‌کنند. در واقع ریخته شدن خون همفکران برای یافتن نوعی برتری اخلاقی هدف گاندی بوده است که خود او و برخی این تاکتیک را نیز نوعی از نفی خشونت می دانستند. گاندی رژه نمک را مراسمی برای از دست دادن جان می‌نامد، و حتی شرکت کودکان در این مراسم را نیز مجاز بر می‌شمارد. گزارش شده که در آن مراسم مادری کودک نوزاد خود را در دست گرفته بود تا با ضربه باتون پلیس سرش بترکد. 

زیست انگل‌گون نسبی‌گرایی بر گرده‌ی شک‌گرایی

در معرفت‌شناسی، مطلق‌گرا بر این باور است که می‌توان از معرفت عینی نسبت به پدیده‌ها سخن گفت چرا که برای آنچه که می‌دانیم می‌توانیم توجیه...