Wednesday, December 28, 2016

اتحاد نامقدس جریان چپ و نهادِ دین؟


یکی از نکات چالش برانگیز در کمپ چپ، رابطه با دین به طور کلی و اسلام به طور خاص است. پس از تجاوز نظامی آمریکا به افغانستان و عراق گروهی از جریان چپ بر اساس «دشمنِ دشمنِ من، دوست است» به اسلام‌گرایی به دید یک متحد نگاه می‌کنند. در مقابل این سر طیف، سر دیگر آن همچنان دین را صرفا وسیله‌ای برای ترویج اخلاق بورژوایی در جامعه می‌داند. میان دو سر طیف هم گرایش‌های بسیار دیگری وجود دارد. اینجا می‌خواهم به بررسی صورت گرفته توسط  ریموند گویس از رابطه مکتب فرانکفورت و دین اشاره کنم.

مکتب فرانکفورتی‌ها رابطه خاصی با دین دارند. نهادهای دینی و فرانکفورتی‌ها هر دو منتقد مفهوم فایده که در عصر روشنگری مطرح شده هستند. فایده‌گرایی به عقل ابزاری متکی است، انسان‌ها میل و خواسته‌هایی دارند و برای رسیدن به آنها می‌بایست راه یا ابزاری برای رسیدن به آن پیدا کنند. این عقلانیت ابزاری است. دین با عقلانیت ابزاری تعارض‌هایی دارد چرا که مثلا امر قدسی یا دیگر مقدسات فایده‌ای (utility) ندارند، و همچنین در ادیان، تقسیم‌بندی‌های حرام و حلال داریم که خواسته‌ها و نیازها را به مشروع و غیرمشروع تقسیم بندی کرده و برای فایده‌گرایی محدودیت ایجاد می‌کند.

هورکهایمر در بازگویی اهداف نظریه انتقادی عنوان کرده که بهبود کارکردهای اجتماعی معاصر جز اهدافش نیست. از نظر پیشگامان نظریه انتقادی، اهمیت فلسفه‌ورزی خودشان نیز دقیقا این بوده که این فلسفه هیچ فایده‌ای ندارد. بنابراین، برخلاف نقد فایده‌گرایی در جریان روشنگری به ادیان مبنی بر اینکه هیچ فایده‌ای ندارند، از نظر فرانکفورتی‌ها این نکته مثبتی در دین است، چرا که اگر دین را نتوان در شبکه فایده‌گرایانه دنیای معاصر هضم کرد می‌توان از آن علیه سیستم سرمایه‌داری استفاده کرد. بنابراین، دین می‌تواند یک متحد باشد. ولی هر آنچه که در دنیای قبل مدرن وجود داشته و در چهارچوب فایده‌گرایی قرار نمی‌گیرد نمی‌تواند منبع خوبی برای مبارزه باشد، بنابراین مکتب انتقادی باید نشان دهد که کدام بخش از دین و به چه دلیل ارزش احیا شدن یا به عنوان متحد در نظر گرفته شدن را دارد. مکتب فرانکفورت دو خصوصیت را برای ارزشمند بودن دین بر می‌شمارد.

1)    ادیان منبع تخیل گونه‌های خاصی از ارزش‌ها هستند که در قالب آرمانگرایانه معرفی می‌شوند؛ چرا که در غیر اینصورت این ارزش‌ها از بین خواهند رفت.
2)    ادیان نیاز متافیزیکی را می‌پرورانند و امکان استعلا را برای ما به عنوان گزینه‌ای زنده مطرح می‌کنند؛ چرا که بدون استعلا نقد رادیکال جامعه میسر نیست.

در این میان، گرایش‌های پروتستانی نزد فرانکفورتی‌ها به طور خاص در نوشته‌های متاخر هورکهایمر خودنمایی می‌کند. هورکهایمر در بحث در مورد امکان جامعه‌ای که به شکلی رادیکال با جوامع فعلی بشر متفاوت باشد، بر این باور است که نمی‌توان به طور قطع از چنین چیزی اطلاع کسب کرد و تنها می‌توان آرزوی رسیدن به آن را داشت. چنین آرزویی چه تفاوتی با ایمان مسیحی دارد؟ اگر دین دیگر قرار نیست به وظیفه اصلیش که آرامش بخشیدن به انسان‌هاست عمل کند، بلکه مدام افراد را به مقاومت فرا بخواند، آنگاه ماهیت سیاسی پیدا کرده است. این گونه دین ورزی در دنیای معاصر چه فرمی به خود گرفته است؟

نظریه انتقادی کلاسیک که توسط آدورنو و هورکهایمر پروانده شده سه خصوصیت اصلی دارد:
1)    به تابوهای لیبرال در مورد سوژه سخت پایبند است،
2)    به پرورشِ نیازِ متافیزیکی، متعهد است،
3)    نوعی ترس پارانویید و فلج کننده نسبت به عقل ابزاری از خود نشان می دهد.


نظریه انتقادی در هر سه این مشخصه خود نشانه‌های دینی منسوخ را دارد. در مقابل مکتب انتقادی، فیلسوفهایی که خود را پیرو نیچه و فوکو می‌دانند ترسی فراگیر از عقل ابزاری ندارند، حاضرند سوژه لیبرال را در کنار دیگر جایگزین‌ها بررسی کنند (نه اینکه به آن همچون فتیشی که کلی تابو آن را فراگرفته است بنگرند) و در نهایت آنها علاقه کمی به نیاز متافیزیکی دارند؛ مگر برای بررسی‌های تاریخی. برخی از اعضای مکتب انتقادی در حال نشخوار کردن مهملات الهیاتی هستند و برخی مانند هابرماس توجیه گر نظم اجتماعی لیبرال شده‌اند.

منبع
Geuss, R. (2005). On the Usefulness and Uselessness of Religious Illusions. In The Early Frankfurt School and Religion (pp. 29-41). Palgrave Macmillan UK.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما