Wednesday, September 28, 2016

مارکس و دینداری در دولت مدرن



مارکس در کتاب «درباره مسئله یهود» به نقد موضع برونو باور درباره حق شهروندی و حقوق بشر یهودی‌ها (*) می‌پردازد. مسئله‌ای که همچنان مورد بحث است و در کشورهای متفاوت پیروان ادیان متفاوت بنا به دلایل سیاسی و گاه الهیاتی از حقوق شهروندی یا حقوق بشر محروم می‌شوند.

برونو باور چند دلیل برای اینکه چرا یهودی‌ها نمی‌توانند شهروند باشند یا از حقوق شهروندی برخوردار باشند آورده بود که دو دلیل عمده آن عبارتند از:


1)     یهودی‌ها دین خود را به دولت ترجیح می‌دهند و وظایف دینی خود را بر وظایف سیاسی خود مقدم می‌شمارند؛ یهودی‌ها اصلا نمی‌توانند شهروند دولت مدرن باشند.

2)    ماهیت دین یهود و خودخواهی یهودیان خود مانعی است برای اینکه یهودی‌ها از «حق» برخوارد باشند.  

برونو باور همچنین در مورد دولت مسیحی می‌گوید که این نوع دولت ماهیتا نمی‌تواند پذیرای یهودی‌ها باشد چرا که یهودیت شامل احکام و قواعد و قوانینی غیرقابل تغییر است و دینی است که انسان بودن را به یک مشخصه مانند ختنه شدن محدود می‌کند و دیگر اینکه دولت مدرن نمی‌تواند رهایی افراد دیندار را تضمین کند چرا که دیندار بودن با رهایی در تعارض است.

مارکس در نقد برونو باور به همه این موارد می‌پردازد. مارکس در پاسخ به برونو باور با توجه به تجربه آمریکا و فرانسه می‌گوید دولت مدرن با حکومت دینی همخوان نیست ولی نافی دین در عرصه مدنی نیست حال چه این دین یهودیت باشد چه هر دین دیگری. مارکس می‌گوید که نه تنها حقوق بشر مانعی برای دینداری یهودیان نیست بلکه حقوق بشر برای محافظت از اموری مانند باور دینی و خواسته‌های شخص طراحی شده بود. مارکس علاوه بر این می‌گوید که دیندار بودن به طور کلی هم دلیلی برای اینکه شخصی را از حقوق شهروندی محروم کنیم نیست یا به عبارتی از نظر مارکس حقوق بشر تنها برای خداناباوران نیست. او با اشاره به تجربه کشور آمریکا می‌گوید که هر شخصی حق دارد و آزاد است از ایمان و اعتقاد مورد نظر خود پیروی کند. 

مارکس بر این باور نیست که برای تحقق رهایی واقعی باید یهودی‌ها یا پیروان دیگر ادیان را از حق شهروندی محروم کرد. مارکس با دینی بودن دولت مدرن مخالف است ولی نه تنها این را دلیلی برای محروم بودن پیروان ادیان از حق نمی‌داند که دولت مدرن را تضمین کننده حقوق دینداران و غیردینداران می‌داند.

در آن زمان «حقوق مرد» داشتیم نه «حقوق بشر» که این نکته از اهمیت تاریخی برخوردار استhttps://ssl.gstatic.com/ui/v1/icons/mail/images/cleardot.gif

Saturday, September 17, 2016

آیا مصطفی ملکیان وجود دارد؟



مطلبی تحت عنوان «آیا زنان، مرزها، و جامعه وجود دارند؟» در وبلاگم نوشته بودم که توسط سایت صدانت بازنشر شد. آن متن در زمینه دیگری در رابطه با فیزیکالیسم نوشته شده بود، نقد ملکیان یا سیدجواد طباطبایی نبود. در این متن می‌خواهم به موضع مصطفی ملکیان بپردازم.


سخنان ملکیان زمینه زیادی برای سوءتفاهم دارد و یکی از مهمترین دلایل آن این است که او به تعریف مشخص و ثابتی از مفاهیمی مانند میهندوستی و ناسیونالیسم پایبند نمی‌ماند و به نظر می‌رسد در طول سخنان خود چندین بار تغییر موضع می‌دهد.


ملکیان می‌گوید: «اما واقعيت اين است كه هرچه باشد، ما وطن‌دوستيم. همچنان كه ما مادر و پدرمان را دوست داريم. اين وطن‌دوستي اختصاص به هيچ ملت و وطني ندارد و به هيچ تاريخ و جغرافيايي محدود و منحصر نيست. تا اينجا نه داشتن و نه نداشتن وطندوستي اصلا محل داوري نيست».


به نظر می‌آید ملکیان در حال توصیف یک نوع از علاقه به میهن و خانواده است که همواره و همه جا رایج بوده است. ایشان این نوع از میهن‌دوستی را حتی بین افرادی که «صددرصد» مخالف ناسیونالیسم هستند نیز رایج می‌داند و گویی چون این نوع از میهندوستی به هر حال وجود دارد و در همه ما هم وجود دارد نمی‌تواند محل قضاوت باشد. او می‌گوید:


«به هر حال واقعيتي است كه درون ما هست و هيچكس هم از شمول اين حكم بيرون نيست، يعني خود من هم كه صددرصد مخالف با ناسيوناليسم هستم اين وطندوستي را دارم؛ البته نه به آن مباهات ميكنم و نه خجالت ميكشم.»


ملکیان از این ادعا که علاقه به میهن همواره و همه جا وجود داشته است به این نتیجه می‌رسد که این حس غریزی است و ارزش اخلاقی ندارد. مثال دیگری از این نوع علاقه غریزی که ملکیان می‌زند علاقه هر شخص به مادر خویش است. بگذارید به جای بررسی علاقه فرزند به مادر به مثالی که در اخلاق فمنیستی محل بحث است بپردازیم یعنی علاقه مادر به فرزند. اگر علاقه مادر به فرزند «صرفا» علاقه غریزی باشد از آنجایی که غرایزِ صرف در زمره امر اخلاقی نیستند، علاقه مادر به فرزند نیز ارزش اخلاقی نخواهد داشت. علاقه مادر به فرزند نوعی علاقه خودخواهانه است که نمی‌تواند الگویی برای عمل اخلاقی بین انسان‌های بزرگسال باشد.


ولی اگر این نوع رابطه خودخواهانه بین مادر و فرزند وجود نداشته باشد، اگر مادری بین فرزند خود و دیگر کودکان جهان تمایزی قائل نشود، فرزندش از بین خواهد رفت. از این رو حس مادر به فرزند از نظر اخلاقی قابل بررسی است چرا که اگر برای خود این عمل هم ارزش اخلاقی قائل نباشید از آنجایی که نبود آن به نابودی کودک می‌انجامد این نتیجه ضرورت اخلاقی این عمل را تعیین می‌کند.


ملکیان می‌گوید، اگر کسی از این حس که مادر خود را از همه مادرهای دیگر بیشتر دوست دارد به این برسد که مثلا مادر او زیباترین، شجاع‌ترین یا مهربان‌ترین زن جهان است از یک حس و عاطفه به یک سلسله باور رسیده است که «هرگز به لحاظ منطقی و معرفتشناختی گذر از يك حس و عاطفه به يك، دو، سه و n فقره باور مجاز نيست».


چند نکته را اینجا بررسی کنیم. اول اینکه باید پرسید اگر کسی مثلا به این نتیجه برسد که مادرش بهترین مادر دنیاست آیا به این معناست که به دیگر مادران بی‌احترامی می‌کند یا مثلا این احساس به نفرت از دیگر مادران می‌انجامد؟ دوم، خصوصیاتی مانند مهربان‌ترین و زیباترین است. وقتی شخصی می‌گوید مادرش مهربان‌ترین زن جهان است ممکن است در حال بیان پرسپکتیو خود باشد، یعنی از نظر او و برای او مادرش مهربان‌ترین مادری بوده که وجود داشته است. ولی اگر شخصی می‌خواهد بگوید که به صورت مطلق مادر او از همه مادرهای دیگر مهربان‌تر است آنگاه باید بپرسیم معیار مهر مطلق آن شخص چیست و سپس چند میلیارد مادر موجود زنده و اگر هم شد همه مادرهای تاریخ را بررسی کنیم ببینیم کدام یک با توجه به آن معیار مهربان‌تر بوده‌اند. همچنین اگر شخصی بگوید مادرش زیباترین مادر جهان است ممکن است در حال بیان دیدگاه خود و به نوعی ابراز احساسات باشد.


با این دو بررسی باید گفت که حتی اگر علاقه به میهن حالت غریزی داشته باشد و شخصی میهن خود را زیباترین یا بهترین کشور دنیا نیز بداند به تنهایی دلیلی برای اینکه این باورها وارد حیطه ضدیت با اخلاق شده باشند یا خارج از حیطه بررسی اخلاقی قرار گیرند نیست و به بررسیهای بیشتری نیاز دارد.


استدلال ملکیان وابسته به این است که علاقه به میهن حالت غریزی داشته باشد و باید دید از این علاقه غریزی چه نوع نتایجی بدست می‌آید. ملکیان در ابتدای بحث در رابطه با اینکه این حس نسبت به میهن در طبیعت بشر است یا فرهنگی می‌گوید:


«يعني آيا ما انسانها چنان ساخته شدهايم كه وطن خودمان را دوست داريم و بالطبع و بنا به طبيعت و به حكم ساختار و كاركرد جسماني، ذهني و رواني‌مان به اين صورت ساخته شده‌ايم يا نه، اين هم از القائات و تلقينات فرهنگ است كه در جامعه‌اي بزرگ شدهايم و جامعه به ما حب وطن را القا كرده است؟ من به اين كار ندارم.»


ولی مگر ایشان در این بحث می‌تواند به این مقوله کاری نداشته باشد؟ در حالی که فرض ایشان این است که حس مهین‌دوستی یک حالت غریزی دارد.


ملکیان حالتی از میهن‌دوستی غریزی را که نه مایه مباهات است و نه مایه خجالت در خود و در همه انسانها سراغ دارد و گونهای از علاقه به میهن را که ناسیونالیسم مینامند معرفی می‌کند که از نظر او از نظر اخلاقی نامطلوب است. ظاهرا از نظر ایشان ما دو نوع حس می‌توانیم به میهن داشته باشیم یک حسی که از دایره قضاوت اخلاقی خارج است و یک حسی که از نظر اخلاقی نامطلوب است.


ملکیان می‌گوید:


«حالا اگر كسی اين كار را درباره مام وطن بكند و بگويد من ايران را بيشتر از هر كشور ديگری دوست دارم هيچ مشكلی نيست و بگويد وطنم را از هر وطن و سرزمين ديگری بيشتر دوست دارم، هيچ مشكلي نيست. اما اگر بلافاصله بگويد براي اينكه وطن من بهترين وطن است، زبان اين وطن بهترين زبان است، فرهنگ اين وطن بهترين فرهنگ است، سابقه تاريخي اين وطن از سوابق تاريخي ساير سرزمين‌ها درخشان‌تر است، چون اين وطن دانشمندان بزرگتري عرضه كرده است، چون به فلسفه و موسيقي و معماري و ادبيات خدمت كرده است و... شما از يك احساس و عاطفه گذر كرديد به n گزاره. فرق وطندوستي و ناسيوناليسم در همين است.»


در اینجا به خوبی تمایز ایشان بین میهن‌دوستی و ناسیونالیسم مشخص می‌شود. از نظر ایشان حالتی غریزی که به بیان این جمله که «من میهنم را از همه میهن‌های دیگر بیشتر دوست دارم» منتهی شود ایرادی ندارد، ولی اگر بخواهیم دلیلی مستقل از احساسات خود برای این حسم بیاوریم حالت ناسیونالیسم پیدا می‌کند. این تعریف قدری عجیب است و مطرح کردن داعش در بحث «ناسیونالیسم» توسط ایشان هم این مسئله را عجیب‌تر می‌کند. اما شاید بتوان بر اساس دیدگاه ملیکان گفت اگر از ما بپرسند چرا کشورت را دوست داری یا چرا بیشتر از بقیه کشورها آن را دوست داری باید به گفتن اینکه «چون کشورم است» یا «چون وطن من است» اکتفا کرد. ولی می‌توان در پاسخ به اینکه چرا میهن خود را دوست داریم یا بیشتر از دیگر کشورها دوستش داریم انواع و اقسام دلیل‌ها را بیاوریم. مثلا بگویم چون در آنجا خاطرات کودکی دارم، مدرسه رفته‌ام، دفترچه شصت برگ خریده‌ام، در صف نان سنگک ایستاده‌ام. این چند مثال نیز دلیل هستند و در پاسخ به اینکه چرا میهن را دوست داریم داده شده اند. می‌توان دلایل بسیار زیادی آورد که چرا میهن خود را دوست داریم.



با توجه به این بحث می‌توانیم بپرسیم که چگونه دلایلی برای علاقه به وطن ممکن است عواقب ناخوشایندی داشته باشند. طبعا اگر کسی بگوید کشورش را به این دلیل بیشتر دوست دارد چون خون مردمان کشورش از خون دیگر مردمان برتر است این احساس مطلوب نیست، به طور خاص اگر این نوع احساس با این ایده تلفیق شود که از این رو باید دیگر مردمان را از بین برد یا آنها مستحق زنده بودن نیستند، این چیزی شبیه به گونه‌هایی از نژادپرستی علمی است که در برخی کشورهای غربی در اواخر سده نوزدهم و اوائل سده بیستم وجود داشت. به نظر نمی‌آید بتوان با این سخن کلی که برخی از دلایل برای دوست داشتن کشور خود بیش از کشورها نامطلوب است مخالفتی کرد. آنچه می‌ماند مصداق‌ها است که بررسی آنها می‌تواند به ما کمک کند به عنوان مردمان یک کشور، به شکلی به کشور خود علاقه نشان دهیم که تبعات منفی اخلاقی نداشته باشد. مثلا ملکیان می‌گوید سخن «هنر نزد ایرانیان است و بس» جنایت‌کارانه است. ولی باید پرسید وقتی کسی می‌گوید «هنر نزد ایرانیان است و بس» گفتن این سخن مانع از نگاه کردن به تابلوهای ون گوگ، کلود مونه، و دالی شده است؟ یا باعث شده او سی‌دی‌های باخ و موتسارت را آتش بزند؟ یا مثلا شروع کرده علیه بکت و سالینجر کمپین نفرت پراکنی درست کند؟ یا مثلا مانع از ورود هنر ژاپنی به ایران و ترجمه آن آثار شده است؟ آیا به خاطر گفتن «هنر نزد ایرانیان است و بس» کنسرت‌ و تئاتری لغو می‌شود؟ اگر با گفتن اینکه «هنر نزد ایرانیان است و بس» یا هر شعر دیگری چنین نتایج عجیبی بدست آمد باید بیاییم آنها را بررسی کنیم به صورت موردی و ببینیم چرا چنین شده است. 


ملکیان در ادامه می‌گوید:


«چون ما ايراني هستيم و وقتي میگوييم وطندوستي مرادمان ايران دوستی يا ايران پرستی است و... يعني سخنمان انحصار دارد در ناسيوناليسم ايرانی، از اين به بعد مثال را با ايران دنبال میكنم».


به نظر می‌آید اینجا ملکیان همان تمایزی را که بین میهن‌دوستی و ناسیونالیسم تعریف کرده بود کنار گذاشته، و این دو را به یک مقوله تبدیل می‌کند در حالی که ایشان وطن‌دوستی را غریزی و خارج از حیطه اخلاق می‌دانست. ملکیان سپس به دنبال تعریف «ایران» میرود و سعی دارد نشان دهد که اصلا چیزی به نام ایران وجود ندارد.


می‌گوید: «اول موجوديتي به نام ايران را بايد اثبات كرد كه ما چيزی داريم، هويتي داريم، عيني داريم، ابژه‌اي داريم كه اسمش ايران است. شما اول بايد اثبات كنيد چيزی هست و بعد بگوييد متعلق به عشق، نفرت، خشم يا خشنودی من است.»


این تقاضا، تقاضای بسیار عجیبی است. وجود ایران به عنوان یک واحد جغرافیایی نیازی به «اثبات» ندارد. همانطور که دیگر کشورها را نیز نمی‌توان اثبات کرد برای اینکه از وجود هر کشوری آگاه باشیم به جای اثبات باید یک نقشه یا اطلس معتبر تهیه کنیم و به نام کشورها روی نقشه یا اطلس نگاه کنیم. همچنین اگر موجودیتی به نام ایران وجود نداشته باشد وطن‌دوست معرفی کردن خود از جانب ملکیان به چه معناست؟ آیا غریزه وطن‌دوستی ایشان به هیچ ارجاع دارد؟ ملکیان خود به عنوان شخصی که خود را وطن دوست می‌داند موظف است بگوید آنچه وطن می‌نامد و آن را به صورت غریزی دوست دارد دقیقا چیست.


ضمن اینکه بحثی «مشابه» که ایشان در مورد تعریف ایران ارائه می‌کنند را می‌توانیم هر یک از خودمان نیز مطرح کنیم. مثلا بگوییم ملکیان چگونه موجودی است؟ «ملکیان» به چه چیزی ارجاع دارد؟ ملکیان از چه تاریخی شروع شده است؟ آیا ملکیان با شکل گرفتن نطفه‌ای شروع شده، دوران جنینی او هم شامل «ملکیان» می‌شود یا از زمانی که به دنیا آمده است؟ (مثلا بحثی مشابه این بین موافقان و مخالفان اخلاقی بودن یا نبودن سقط جنین در جریان است) ملکیان دقیقا کدام ملکیان است؟ ملکیان شش ماهه که نمی‌توانست سخن بگوید و مثلا چند کیلو وزن داشت یا ملکیان نوجوان که با سن بلوغ دچار تغییراتی زیاد شد یا ملکیان جوان که قدش خیلی بلندتر از دوران کودکی اوست یا ملکیان کهن‌سال؟ چه دلیلی وجود دارد همه اینها را ملکیان بنامیم؟ (این بحث نیز دلالت‌های مهمی در زندگی ما دارد، مثلا اگر شما پنج سال پیش مرتکب قتل شده باشید آیا الان همان شخص هستید و قابل مواخذه هستید؟) افکار او هم در تمام این دوران تغییر کرده و جسم و ظاهر او نیز تغییر کرده و سلول‌های ایشان نیز تغییر کرده است. افرادی که می‌گویند ملکیان دقیقا به چه چیزی ارجاع دارد؟‌[1] ولی این نکات باعث نمی‌شود ما وجود ملکیان را نفی کنیم یا اگر یکی از علاقمندان به ایشان با تعصب به دفاع از ایشان پرداخت به او بگوییم «اول وجود ملکیان را اثبات کن ببینم چگونه موجودی است». اگر علاقمند متعصبی به ملکیان یافتیم می‌توانیم به او بگوییم که انواع علاقه به افراد وجود دارد و این نوع علاقه شما مخرب است، چرا که شما را از عقلانیت و شکوفایی استعدادها و غیره محروم می‌کند. نفی کردن موجودی واحد به نام ملکیان که در طول زمان وجود داشته کمکی به این علاقمند متعصب نخواهد کرد، حتی اگر از نظر فلسفی سخن ما قابل اعتنا باشد.  



ملکیان در بخش بعدی می‌گوید:


«بعد از اينكه روشن شد كه اين واحد(سياسی، جغرافيايی، هويتی و فرهنگی) چه واحدی است، بحث مشكل تر بعدی پيش می‌آيد. خب فرض ميكنم به يكي از اين معاني ايران وجود دارد، چرا ما بايد به اين ايران بچسبيم؟ همينطور كه هنگام زاده شدن انتخاب پدر و مادر در اختيار من نبوده، وطنم هم دست خودم نبوده است. حالا چون هنگام زادن بدون اختيار در اينجا به دنيا آمدهام محكومم علقه ام را به همين جا بچسبانم؟ به چه دليل؟».


در حالی که در قسمت‌های قبلی ایشان گفته بود که نوعی علاقه به وطن غریزی است و در همه وجود دارد اینجا می‌گوید چه دلیلی دارد که چون اینجا به دنیا آمده است به آن علاقه داشته باشد؟ مشخص نیست موضع ملکیان در قبال غریزی بودن میهن‌دوستی دقیقا چیست. اگر انتخابی در آن دخیل است که باید مشخص شود چه نوعی از آن اخلاقی است و چه نوعی از آن غیراخلاقی است. ما در دورانی زندگی می‌کنیم که به تعبیر بندیکت اندرسون ملتها «جماعتهای تصوری» هستند. اندرسون خود به وضوح اشاره می‌کند که با دقت واژه «تصوری» را انتخاب کرده چرا که نمی‌خواهد به توهم یا باورهای غلط ارجاع دهد. «نیکان جهان»، «جهان‌وطنان» و «بشریت» نیز جماعت‌هایی تصوری هستند که ما اعضای آن را نمی‌شناسیم ولی هر یک از ما ممکن است خود را بخشی از یکی از این جماعت‌ها تصور کند.


جهان‌وطنی در کشور ما گاه به شکلی مطرح می‌شود که به عشق به «بشریت» اذعان دارد ولی به نفرت از همسایه دیوار به دیوار می‌انجامد. سخن گفتن از عشق به بشریت و «انسان» به خودی خود اهمیتی ندارد. اگر شخصی که نمی‌شناسیم و در قاره‌ای دوردست در زلزله آسیب دید با او همدردی می‌کنیم، ولی این همدردی بی‌هزینه که حس اخلاقی بودن را نیز به انسان می‌دهد به تنهایی چه دستاوردی برای انسان‌های واقعی می‌تواند داشته باشد؟


بگذارید به سخن تولستوی در مورد عشق به بشریت و انسان نیز اشارهای کنیم. او می‌گوید برخی از مخالفان دین می‌گویند به جای اینکه بگوییم «عشق به خدا» بگوییم «عشق به بشریت» در حال شکل گرفتن است. تولستوی می‌گوید هر کسی خودش را بیش از هر چیز دیگری دوست دارد ولی با گذر زمان ما انسانها یاد گرفته‌ایم عشق به خود را قدری محدود کنیم و به اعضای خانواده و قبیله هم توجه کنیم. حال برخی می‌گویند وقتی این عشق به قبیله و ملیت هم تعیمم داده شده چرا نتوانیم آن را به کل بشریت تعمیم دهیم؟ تولستوی می‌گوید بشریت یک مفهوم انتزاعی و بی‌معناست. مشخص نیست بشریت شامل چه کسانی می‌شود، از کجا شروع می‌شود و به کجا ختم می‌شود، آیا شامل قاتلها و احمقها هم می‌شود؟ آیا می‌توانیم مانند آمریکایی‌ها سیاه پوستها را از بشریت حذف کنیم؟ یا مانند انگلیسی‌ها هندی‌ها را حذف کنیم؟ مشخص نیست بشریت به چه معنی است ولی در مسیحیت عشق به خدا مشخص است، احساسی است که درون بشر ریشه دارد و می‌خواهد بخش الهی انسان را به بخش حیوانی برتری بخشد. عشق ورزیدن به یک کشور نیز ممکن است، ولی بشریت به عنوان یک مفهوم انتزاعی که بتوان دوستش داشت وجود ندارد.


طبعا می‌توانیم با بخش‌هایی از سخنان تولستوی با آوردن دلایلی مخالفت کنیم ولی دست کم این سخن تولستوی این مهم را به ما یادآوری می‌کند که به نام «بشر» و«بشریت» نیز کم جنایت در جهان نشده است و در دنیای امروز ما نیز برخی از جنایات با توسل به همین مفاهیم صورت می‌گیرد همانطور که به نام دین و علم و غیره نیز صورت گرفته است. جهان‌وطنی ملکیان نیز مجددا معیاری برای تمایز بین انسان‌ها می‌گذارد «من مي‌گويم اگر مشكل هويت است، شما هر جا هستيد باشيد بگوييد اهل كره زمينم و بنابراين جهان‌وطنم، آيين‌تان حقيقت‌طلبي و خيرخواهي، خويشاوندانتان، همه نيكان روزگار. هر كه به فكر بشر است خويشاوند من است. ديگران خويشاوند من نيستند ولي معنايش اين نيست كه مي‌خواهم نابودشان كنم.» 

عباراتی مانند اینکه «هر کس به فکر بشر است» یا «نیکان روزگار» خیلی مبهم است و اصلا مشخص نیست شامل چه کسانی می‌شود، حتی اعضای داعش هم چنین ادعایی را برای خود دارند صرف مطرح کردن چنین ایده‌آلی در این سطح کلی کمکی به ما نمی‌کند ببینیم با فراتر رفتن از میهن‌پرستی این جهان‌وطنی به کجا می‌انجامد. آیا این خود یک نوع جدیدی از خودشیفتگی گروهی نیست؟ گروهی که خود را جهان‌وطن می‌دانند، خود را از دیگرانی که خویشاوندشان نیستند برتر می‌دانند. دلیل مخالفت ملکیان با نوعی از علاقه به میهن این بود که به خودخواهی گروهی می‌انجامد ولی ایشان یک خودخواهی گروهی دیگر را تعریف کرده‌اند. ملکیان به علاقمندان خود که نگران بحران هویت خود هستند پیشنهاد می‌کند جهان‌وطن باشند و بگویند که اهل کره زمین هستند. این سخن از جهتی بدیهی است، هیچ یک از ما از کره مریخ نیامدهایم. ولی مفهوم «جهان» از مفهوم «میهن» یا «ملت» به مراتب مبهم‌تر است. بر این اساس دعوت ملکیان به «جهان‌وطنی» - با همان استدلال ایشان در مورد میهن‌پرستی - بی‌معنی‌تر از دعوت به میهن‌پرستی است.



ملکیان می‌گوید «هر چيزي كه بين انسانها مرز بگذارد حتي جنسيت يا حتي طبيعي تر از آن كودكي، نوجواني و جواني (اگر بخواهد مرزهاي حقوقي بر آن مترتب شود) به لحاظ اخلاقي قابل دفاع نيست. اما مصلحت انديشانه نبودنش محل بحث من است.» حق با ایشان است، برخی مرزگذاری‌ها به لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیستند ولی باید حتما تاکید کرد که برخی از مرز گذاریها به لحاظ اخلاقی ضروری‌اند. اگر مرزی سِنی با استفاده از تعریف کودک برای رابطه جنسی نگذاریم، کودکان را در معرض تعرض پدوفیل‌ها قرار داده‌ایم، اگر بین زن و مرد تمایز قائل نشویم در تفاوتهایی که دارند کدام یک را محل ارجاع قرار دهیم؟ طبعا در شرایطی که تبعیض سیستماتیک وجود دارد این یعنی تقویت مردسالاری. مشخص کردن اینکه کدام مرزگذاری‌ها بنا بر کدام استدلال نامطلوب هستند نیز امری است که باید به آن پرداخت.



ملکیان به درستی به مذموم بودن خودخواهی از نظر اخلاقی اشاره میکند. خودخواهی فردی در جامعه ما امری ناآشنا نیست. اختلاسکنندگان و اشخاصی که به اعتماد مردم خیانت میکنند، و همینطور حامیان تحریم و حمله نظامی قدرت‌های بیگانه به کشور و... آیا اینها همه مواردی از خودخواهی نیستند؟ بسیاری از این افراد عاشق مفهوم «بشر» هم هستند و می‌توانند ساعت‌ها برای ما از «بشریت» سخنرانی کنند. آیا بهتر نیست در چنین فضایی از این سخن بگوییم که خودخواهی فردی را در راه واحدی بزرگتر – یعنی وطن – کنترل کنیم و همه به فکر یکدیگر باشیم و سعی نکنیم به خاطر منافع شخصی خود، دیگر هم‌میهنان خود را قربانی کنیم؟ به نظر می‌رسد سخن گفتن از جهانوطنی در کشور ما در حال حاضر هم خیلی انتزاعی و هم بی‌معناست و مشخص نیست چگونه به اخلاقی‌تر شدن ما کمک می‌کند. درست است باید از انواع غیراخلاقی میهنپرستی پرهیز کنیم ولی گونه‌های مثبت میهن‌دوستی گامی است که ما هنوز برای رسیدن به آن تلاش کافی نکرده‌ایم، گونه‌ای که به ما یاد بدهد به هیچ‌یک از هم‌میهنان خود – چه زن، چه مرد، چه کودک، اهل هر شهری که باشد، هر مذهبی که داشته یا نداشته باشد، هر سنی که داشته باشد– به دید مانعی برای رسیدن به اهداف خود نگاه نکنیم. می‌توانیم به این سمت پیش برویم که از نگاه ابزاری به هممیهنان خود پرهیز کنیم و سوژه بودن یکدیگر را به رسمیت بشناسیم و دست از ابژه‌پنداری هم‌‍میهنان خود برداریم.



[1] به عنوان یک نمونه به این فصل ازکتاب که به بحث پیرامون موضوع ارجاع «من» و عامل تعیین کننده هویت نگاه کنند:Bakhurst, D. (2001). Wittgenstein and ‘I’. Glock Hans-Johan. Wittgenstein. A Critical Reader. London: Blackwell.[Links].


Tuesday, September 6, 2016

واکنش به زیبایی و خوبی‌


واکنش به زیبایی و خوبی‌

زهیر باقری نوع‌پرست +

«دنیای خارج از ذهن انسان، دنیایی است که از ذرات فیزیکی تشکیل شده است. در چنین دنیایی ارزش‌هایی مانند خوبی و زیبایی وجود ندارند». این موضع، موضعی است که بسیاری را واداشته تا خوبی و زیبایی را خصوصیاتی ذهنی برشمارند. دیوید هیوم با عنوان کردن اینکه هیچ گونه ارزش ذاتی در اعمال ما انسان ها وجود ندارد، گسستی غیرقابل جبران بین واقعیت‌ها و ارزش‌ها ایجاد کرد. هیوم می‌گوید هر عملی را که می‌خواهید انجام دهید در نظر بگیرید، مثلا یک قتل عمد بی‌رحمانه، و هر بررسی ای را که دوست دارید انجام دهید، هیچ واقعیتی مبتنی بر اینکه این قتل رذیلت اخلاقی برشمرده می‌شود وجود ندارد. آنچه باعث می‌شود ما این قتل را رذیلت بدانیم افکار، انگیزه‌ها، خواسته‌ها، تمایلات یا دیگر خصوصیات ذهنی ما هستند. (هیوم 3.1.1.26) موضع هیوم در مورد ارزش‌های اخلاقی و زیبایی شناختی موضعی سفت و سخت است که با مقاومت‌های بسیاری مواجه شده است. افراد بسیاری سعی کرده‌اند پلی بین واقعیت و ارزش برقرار کنند، چرا که پذیرش اینکه چنین ارزش‌هایی صرفا در ذهن ما انسان‌ها هستند بسیار دشوار است.

رویکرد هیوم در مقابل افرادی قرار می‌گرفت و می‌گیرد که بر این باور هستند که ارزش‌ها جایی در جهان خارج وجود دارند و ما باید آنها را کشف کنیم. گذشته از این دو رویکرد و رویکردهایی که ارزش‌های اخلاقی و زیبایی شناختی را به قلمروی ذهنی یا عینی تقسیم می‌کنند ، نوع سومی از رویکردها وجود دارند که هر دو این قلمروها را در ارزش‌های ما دخیل می‌دانند. یکی از این رویکردها، رویکرد واکنش‌محور (Response-dependence theory) است. این نوع نگرش به ارزش‌ها طرفداران زیادی پیدا کرده است. محبوبیت این رویکرد شاید به این دلیل است که مولفه‌های عینی و ذهنی را به شکلی قابل قبول با یکدیگر ترکیب می‌کند، و بدین شکل ارزش‌ها هم عینی هستند، یعنی در جهان خارج وجود دارند و باید آنها را شناسایی کنیم، و در همین حال قضاوت‌های اخلاقی و زیبایی شناختی ما را به حالات احساسی و انگیزشی ما متصل می کنند. (زنگویل، 2003، ص 285)

رویکرد واکنش‌محور به ارزش‌ها، رویکردی در فلسفه زیبایی و فلسفه اخلاق است که در آن دست کم بخشی از آنچه که یک ارزش اخلاقی یا زیبایی شناختی را تشکیل می‌دهد، واکنشی است که در انسان‌ها بوجود می‌آید. می‌توان واکنش‌محوری را محدود به مفاهیم و قضاوت‌های اخلاقی و زیبایی شناختی دانست (رایت 1988) یا می‌توان خصوصیت خوب بودن یا زیبا بودن را به شکل واکنش‌محور بررسی کرد (وج‌وود 1997) اگر واکنش‌محوری را محدود به مفاهیم و قضاوت‌ها بدانیم، موضع ما موضعی معرفت‌شناختی یا معناشناختی است که با معنا یا خصوصیات معرفت شناختی مفاهیم اخلاقی و زیبایی شناختی سر و کار دارد، در حالی که اگر خصوصیت خوب یا زیبا بودن واکنش محور باشد، موضوع بحث ما متافیزیکی یا هستی شناختی است و می‌خواهیم بررسی کنیم ببینیم چه چیزی باعث می‌شود یک تابلو نقاشی در شرایطی بخصوص به واسطه واکنش ذهنی انسان‌ها زیبا باشد. جنبه هستی شناختی این قضیه از آن جهت اهمیت دارد که ممکن است دو مفهوم به خصوصیاتی یکسان ارجاع داشته باشند، مثل «آب» و «H2O».

واکنش‌محوری در اخلاق و زیبایی شناسی انواع متفاوتی دارد ولی از آنجایی که «واکنش» انسان در این نوع نگرش نقشی اساسی بازی می‌کند، یکی از نقدها به این نگرش این است که «خوبی» و «زیبایی» نسبی می‌شوند، و در واقع این احساسات مخاطب است که تعیین کننده «خوبی» و «زیبایی» می‌شوند. (1) یکی از منتقدین واکنش‌محوری جرمی رنلز کونز است. او بین نگرش‌های واکنش محوری که عواطف را جزئی از واکنش در نظر می‌گیرند و نگرش‌هایی که بر واکنش‌هایی مانند باورها، قضاوت‌ها، و اعمال تمرکز می‌کنند تمایز قائل می‌شود. چرا که باورها، قضاوت‌ها و اعمال ما انسان‌ها در حیطه عقلانیت قرار می‌گیرند و می‌توانیم آنها را بررسی کنیم و ببینیم به صورت موردی کدام باور، قضاوت یا عمل عقلانی و کدام غیرعقلانی است. (2003، ص 278) این در حالی است که واکنش‌های عاطفی را که در حیطه «روانشناختی-جامعه‌شناختی» قرار می‌گیرند نمی‌توان به لحاظ عقلانی مورد بررسی قرار داد و اگر واکنش‌های عاطفی را معیاری برای تعیین خوبی یا زیبای در نظر بگیریم در این صورت یک نسبی‌گرایی روانشناختی-جامعه‌شناختی داریم. علاوه بر این، کونز واکنش‌محوری غیرفروکاهشی را نیز از نوع فروکاهشی آن جدا می‌کند. واکنش‌محوری فروکاهشی، اخلاق و زیبایی شناسی را صرفا به یک واکنش فرو می کاهد، یعنی واکنش به برده‌داری در این حالت تنها عامل تعیین کننده اخلاقی بودن یا نبودن آن می‌شود. ولی در نگرش غیرفروکاهشی، واکنش تعیین کننده اخلاقی بودن یا زیبا بودن یک پدیده نیست، ولی «خوبی» و «زیبایی» باید واکنش ما را برانگیزند. رویکرد غیرفروکاهشی درستی یا غلطی یک قضاوت زیبایی شناختی یا اخلاقی را منحصر به واکنش مخاطب نمی‌کند، ولی واکنش را شرطی ضروری می‌داند.

از آنجایی که عواطف بشری برخلاف باورها، قضاوت‌ها و اعمال ما انسان‌ها پدیده‌ای غیرعقلانی هستند یا خارج از چهارچوب بررسی عقلانی قرار می‌گیرند، اگر زیبایی شناسی و اخلاق را محدود به واکنش‌های عاطفی کنیم آنگاه گونه‌ای از نسبی‌گرایی اخلاقی و زیبایی‌شناختی خواهیم داشت که نقد و بررسی عقلانی در آن بی‌معناست. در آن صورت هر چیزی می‌تواند خوب یا زیبا در نظر گرفته شود، فقط کافی است که شخص یا گروهی در واکنش به پدیده‌‎ای عواطف مورد نظر را نشان دهند. بگذارید یکی از مشکلات این رویکرد را با یک مثال بررسی کنیم. به عنوان مثال عصبانیت می‌تواند واکنش مناسب به یک عمل غیراخلاقی باشد همانطور که می‌تواند واکنشی مناسب به یک پدیده‌ای که ارتباطی به اخلاق ندارد (مثلا فیلمبرداری نامناسب یک فیلم) باشد، علاوه بر اینکه عمل غیراخلاقی مورد نظر می‌تواند واکنش‌های دیگری مانند غم یا اندوه را برانگیزد. بنابراین، این ادعای واکنش‌محوری عاطفی که می‌گوید پدیده‌ای خوب یا زیبا است چون تحت شرایط خاصی واکنشی به خصوص را بر می‌انگیزاند، اشتباه است. «خوبی» و «زیبایی» واکنش عاطفی ما را نیز برمی‌انگیزاند، ولی هر آنچه واکنش عاطفی ما را برانگیخت خوب یا زیبا نیست، ضمن اینکه برانگیخته شدن‌های عاطفی متفاوتی برای افراد متفاوت، فرهنگ‌های متفاوت، و اعصار متفاوت وجود داشته و دارد که نمی‌توانند تعیین کننده «خوبی» یا «زیبایی» باشند. اگر اثری زیبا باشد یا عملی خوب باشد، آنگاه در افرادی که به خوبی و زیبایی حساس هستند و با آن اثر یا آن عمل مواجه می‌شوند، واکنشی به وجود می‌آید. واکنش‌محوری عاطفی با وابستگی به ذهن تفاوت‌هایی دارد. برای بهتر مشخص شدن این تفاوت بگذارید قدری به بررسی کانت بپردازیم.

اینکه رویکرد کانت به اخلاق و زیبایی‌شناسی مطلق گرایانه است یا واکنش‌محور محل بحث است. ولی برای مشخص شدن بحث واکنش‌محوری، به خوانشی از کانت بپردازیم. در این خوانش عنوان می‌شود که از آنجایی که تمام مفاهیم به شکلی پیشینی به واکنش‌هایی که انسان‌های عادی به پدیده‌ها دارند وابسته هستند، کانت در اخلاق و زیبایی شناسی واکنش‌محور محسوب می‌شود. (گلدبرگ، 2008، ص 469) در این نوع نگاه، کانت به عنوان یک ایده‌آلیست، نه تنها «اخلاق» و «زیبایی» که حتی «حقیقت» و «عینیت» را وابسته به ذهن انسان می‌داند.

از نظر کانت اراده خوب، به خاطر نتایج یا دستاوردهایش خوب محسوب نمی‌شود، بلکه صرفا به خاطر اینکه اراده خوب است خوب محسوب می‌شود. (کانت، 4:394) به نظر می‌آید این سخن کانت با بی‌توجهی به تاثیرات عمل اخلاقی و محدود کردن عمل اخلاقی به نیت و/یا اراده، با رویکرد واکنش‌محور مخالف است. هرچند وقتی اینگونه مواضع کانت را در کنار دیگر مواضع او می‌گذاریم متوجه تفاوت‌هایی می‌شویم. مثلا کانت تاکید دارد که نیت خوب، نیتی است که به هیچ انسانی به دید وسیله نگاه نمی‌کند، و هر انسانی خود هدف یا یک پایان است. و همچنین آنچه خوب است در ناظر عاقل بی طرف حس خوبی ایجاد می‌کند. (کانت، 4:393) به نظر می آید که برای کانت یکی از عناصری که خوب بودن را تعیین می کند واکنش ناظر عاقل بی طرف است.

می‌توان همانند کانت، خوبی و زیبایی را به ذهن وابسته دانست ولی نگرش واکنش محور را نپذیرفت. نگرش کانتی مدعی است که اخلاق و زیبایی شناسی را می‌توان از عقل محض استخراج کرد، و اگر چنین باشد بنابراین این دو شاخه وابسته به ذهن هستند. حال پرسشی که مطرح است این است که چگونه می‌توان هم خوبی و زیبایی را به ذهن وابسته دانست و هم به واکنش‌محوری قائل بود؟ اگر بگوییم از آنجایی که ذهن مانند عواطف نیست و قواعد عقلانیت و منطق بر آن حکمفرماست و می‌توان در مورد محتویات ذهنی مانند باورها و قضاوت‌ها از عقلانی و غیرعقلانی سخن گفت، در آن صورت اخلاق و زیبایی شناسی را از نسبی‌گرایی افسارگسیخته رها کرده‌ایم. در این حالت می‌گوییم عقلانیت حکم می‌کند که با دیدن عملی غیراخلاقی و بد واکنشی مانند عصبانیت یا خشم از خود نشان دهیم. یا مثلا با شنیدن یا دیدن یک اثر هنری زیبا واکنشی مانند لذت و آرامش در ما بروز پیدا کند. طبعا می‌توان در مورد میزان، نوع و شدت احساساتی که به واسطه عقلانیت باید به صورت واکنش از خود نشان دهیم بحث کرد. ولی آنچه مهم است که اگر اخلاق و زیبایی شناسی را به ذهن وابسته بدانیم می‌توانیم از واکنش‌های عقلانی سخن بگوییم. به همین دلیل هم هست که در سنین پایین تر به ما یاد می‌دهند که به ظلم نخندیم، یا به آثار هنری مطلوب واکنش تحسین برانگیز داشته باشیم. شکی نیست که نوع، میزان و شدت واکنش به فرهنگ، خصوصیات فردی و دیگر عوامل وابسته است، ولی به طور کلی می‌توان از واکنش‌های تایید آمیز یا مثبت از یک سو و واکنش‌های منفی و نفی کننده از سوی دیگر سخن گفت. این کلیت وابسته به فرهنگ یا فرد خاصی نیست. هر تعریفی از زیبایی داشته باشیم نمی‌توانیم به یک اثر زیبای هنری واکنشی منفی نشان داد یا فارغ از هر تعریفی که از خوب داریم نمی‌توانیم به عملی غیراخلاقی واکنشی تاییدآمیز داشت. چرا که «زیبایی» و «خوبی» مفاهیمی هنجاری هستند، اگر اثری هنری را زیبا بدانیم یا برای ما زیبا جلوه کند با توجه به خصوصیت هنجاری زیبایی نمی‌توان واکنشی منفی به آن اثر داشت.  

وابستگی به ذهن نیز همچون واکنش‌محوری نقشی برای واکنش‌های انسانی قائل است، البته در این حالت واکنش‌ها با عقلانیت قابل بررسی هستند و حیطه مجاز و غیرمجاز آن توسط عقل تعیین می‌شود. اگر تنها ذهن خود را تعیین کننده زیبایی و خوبی بدانیم یعنی تنها عامل تعیین کننده ارزش صدق مدعاهای زیبایی شناختی و اخلاقی ذهن انسان است، در حالی که اگر بگوییم که ذهن انسان نیز در این فرآیند نقش بازی می‌کند، یعنی در تعیین ارزش صدق یک مدعای اخلاقی یا زیبایی شناختی ذهن نیز نقش بازی می‌کند. در صورتی که برای ذهن نقشی قائل باشیم ولی آن را تنها عامل تعیین کننده ندانیم، در این حالت وابستگی به ذهن همانند واکنش‌محوری غیرعاطفی خواهد بود، یعنی عنصری از ذهنیت و عینیت در آن نقش بازی می‌کند و می‌توان از طریق باور، قضاوت یا اعمال به بررسی موردی عقلانیت پرداخت. بنابراین، می‌توان گفت که برده‌داری و زن‌ستیزی نه خوب بوده‌اند و نه زیبا و می‌بایست همواره واکنش منفی ما را نیز به همراه می‌داشتند. از آنجایی که چنین نبوده است، و همچنان نیز گونه‌های متفاوتی از برده‌داری و زن ستیزی در جوامع بشری برقرار است و توسط عده زیادی تایید و توجیه می‌شوند، می‌توان گفت که بروز پیدا نکردن این واکنش‌های مناسب، صرفا مشکلی عاطفی نیست، بلکه مشکلی عقلانی نیز هست، همانطور که گفتیم تعیین چگونگی بروز احساساتِ مناسب، خود مسئله‌ای عقلانی است. برخلاف واکنش‌محوری عاطفی که صرفا بروز عواطف را تعیین کننده زیبایی و خوبی می‌داند و از این رو اگر واکنش گروه یا فردی به تجاوز، برده‌داری، شکنجه کردن و چنین اعمالی تایید کننده باشد، واکنش‌محوری عاطفی آن اعمال را خوب یا زیبا برخواهد شمارد.

ولی آیا رابطه‌ای بی‌معنا و تصادفی بین تایید اخلاقی و زیبایی شناختی و یک عمل یا پدیده وجود دارد؟ مثلا آیا ممکن است انسان‌ها پس از گوش دادن به بتهوون با تبر به دیگران حمله کنند یا اگر شخصی به دیگران ظلم کرد او را تحسین کنند؟ این رابطه نمی‌تواند تصادفی یا بی‌معنا باشد، از همین رو است که ما از واکنش مناسب زیبایی شناختی و اخلاقی سخن می‌گوییم. بنابراین، هنگامی که شخصی ظلم و ستم را تحسین می‌کند یا به آن زیبایی و شکوه می‌بخشد، بر اساس این واکنش‌های نامناسب ما نتیجه می‌گیریم که این شخص در عقلانیت خود دچار نقصان شده و به دنبال دلایل بروز این نقصان می‌گردیم. مثلا ممکن است منفعت طبقاتی باعث شود برخی واکنش‌های اخلاقی و زیبایی شناختی خود را به شکل نامناسبی بروز دهند و عقلانیت آنها دچار مشکل شده باشد.

مشکل دیگری که برای نگرش واکنش‌محور وجود دارد این است که انسان‌های متفاوت، در مکان‌ها و زمان‌های متفاوت واکنش‌های اخلاقی و زیبایی شناختی متفاوت داشته‌اند، که برخی از این واکنش‌ها ناقض یکدیگر هستند. ولی برخی از واکنش‌ها، در هر فرهنگ، زمان یا مکانی که بروز پیدا کنند پذیرفته شده نیستند. فرض کنید کره زمین یک دوقلو داشته باشد که همه چیز در این دو کره زمین یکسان است به جز اینکه در یکی از این دو کره زمین شکنجه کردن حیوانات برای تفریح با واکنش تاییدآمیز ساکنان این کره زمین مواجه می‌شود در حالی که در کره زمین دوم این واکنش تایید آمیز وجود ندارد. از آنجایی که شکنجه کردن حیوانات برای تفریح به صورت مطلق از نظر اخلاقی غیرقابل قبول است واکنش افراد در یکی از این دو کره زمین نمی‌تواند نشان دهنده مقبول بودن عمل آنها باشد. (لبار 2005) البته برای بررسی چنین مثال‌هایی لازم نیست رو به تخیل بیاوریم، در تاریخ بشر و هم اکنون اعمالی زشت و بد انجام می‌شوند که مورد تایید قرار می‌گیرند. صرفا از این نکته که این واکنش‌ها وجود دارند، نمی‌توان نتیجه گرفت که این واکنش‌ها واکنش‌هایی معقول هستند، یا تعیین کننده زیبایی و خوبی هستند. بگذارید با مثالی به بررسی تفاوت‌های فرهنگ‌ها و خرده فرهنگ‌ها در واکنش‌هایشان بپردازیم. فرض کنید تغییراتی فیزیولوژیک در چشم شما رخ می‌دهد و پس از آن شما رنگ سبز را قرمز می‌بینید. در این صورت هنگامی که به چمن‌ اطراف منزل خود نگاه می‌کنید، آن را به رنگ قرمز می‌بینید و شما بر این باور خواهید بود که چمن اطراف منزل شما قرمز رنگ است. ولی این باور اشتباه به دلیل باور غلط شما است، چرا که این چمن نیست که رنگ آن تغییر کرده، بلکه این شما هستید که تغییر کرده‌اید. (تامسون، 2006، ص 76) به همین شکل، می‌توان از تغییرات فیزیولوژیک در بدن انسان و تاثیری که در باورهای واکنش‌محور ما می‌گذارد سخن گفت، می‌توان از فرهنگ و خرده‌فرهنگ‌هایی صحبت کرد که مانع از دیدن خوبی و زیبایی شده است. بنابراین، برخلاف آنچه که نسبی‌گرایان واکنش‌محور ممکن است مدعی شوند، برخی از واکنش‌هایی که در فرهنگ‌ها و خرده فرهنگ‌های متفاوت وجود دارد نشان دهنده مشکل، ضعف یا انحطاط یک فرهنگ است. از این رو هنگامی که می‌بینیم در فرهنگ‌های بشری برده‌داری، زن‌ستیزی، انواع و اقسام تبعیض و ظلم نه تنها واکنش تاییدآمیز دریافت می‌کنند بلکه به انواع و اقسام روش‌های متفاوت ترویج و توجیه نیز می‌شوند، یا اخلاقی و زیبا جلوه داده می‌شوند، می‌توان از انحطاط فرهنگی سخن گفت، انحطاطی که مانع از بروز واکنش‌های مناسب می‌شود. همانطور که می‌توان از انحطاط زیبایی شناختی یک فرهنگ سخن گفت. در رویکرد واکنش‌محور غیرعاطفی، معیارهایی برای انحطاط اخلاقی و زیبایی شناختی می‌توان تعریف کرد، بنابراین صرفا بحث سلیقه و جنگ قدرت نیست، علاوه بر آن همیشه چشم‌اندازی برای بهبود بخشیدن فرهنگ وجود خواهد داشت. واکنش‌های زیبایی‌شناختی و اخلاقی عاطفی از جمله مکانیسم‌هایی هستند که می‌توان با استفاده از آنها مخاطبان را در تصمیم‌گیری‌های متفاوت حتی تصمیم گیری‌های سیاسی تحت تاثیر قرار داد. این مسئله خود از جمله مسائلی است که در دنیای رسانه و تبلیغات امروز بسیار مورد توجه و استفاده است و اغلب می‌شنویم که هر آنچه که مخاطب بخواهد یا بفهمد کفایت می‌کند. این در حالی است که واکنش‌محوری عاطفی زمینه‌ای برای سواستفاده سیاسی است. مادامی که مکانیسم موجود واکنش‌محوری عاطفی باشد، تاکید بر خواسته مخاطب، به نظر تلاش برای بسط انحطاط است. واکنش‌های ما انسان‌ها در زیبایی و خوبی تعیین کننده هستند بنابراین نباید خواسته‌ها و باورهای ما مورد بی‌توجهی قرار بگیرند، در عین حال واکنش‌های ما انسان‌ها به تنهایی نمی‌توانند دلیلی برای زیبایی و خوبی باشد. 


منابع
Goldberg, N. (2009). ResponseDependence, Noumenalism, and Ontological Mystery. European Journal of
15 Philosophy, 17(4), 469-488.

Hume, D. (2007). An enquiry concerning human understanding. Oxford University Press.
Kant, I. (1997). Kant: the metaphysics of morals. M. J. Gregor (Ed.). Cambridge University Press.
Koons, J. R. (2003). Why response-dependence theories of morality are false. Ethical theory and moral
practice, 6(3), 275-294.
Lebar, M. (2005). Three dogmas of response-dependence. Philosophical studies, 123(3), 175-211.
Thompson, B. (2006). Moral value, response-dependence, and rigid designation. Canadian journal of
Philosophy, 36(1), 71-94.
Wedgwood, R. (1997). Non-cognitivism, truth and logic. Philosophical Studies, 86(1), 73-91.
Wright, C. (1988). The Inaugural Address: Moral Values, Projection and Secondary Qualities. Proceedings of the Aristotelian Society, Supplementary Volumes, 62, 1-26.

Zangwill, N. (2003). Against moral response-dependence. Erkenntnis, 59(3), 285-290.



Monday, September 5, 2016

هنر زیر آوار پیشرفت‌های مدرن


«هنر» زیر آوار «پیشرفت»‌های مدرن

جولیان سپالدینگ
ترجمه زهیر باقری نوع‌پرست +

باور ما به «پیشرفت»، یعنی باور به اینکه در آینده همه‌چیز بهبود خواهد یافت، بسیار متأخر است. اگر اجداد ما می‌دانستند که ما می‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم، متعجب می‌شدند. چرا که فرهنگ گذشتگان مبتنی بر این باور بود که کسی نمی‌تواند آینده را پیش‌بینی کند.

اما اگر می‌‌فهمیدند که به این باور داریم که زندگی بهتر می‌شود، بیشتر متعجب می‌شدند. آنها بر این عقیده بودند که همه چیز پس از عصر طلایی – آن زمان که همه چیز به وفور وجود داشت و زندگی افراد با یکدیگر و با طبیعت سازگار بود- در حال افول است.

یونانی‌های باستان و رومی‌ها بر این باور بودند که ما از نظر فیزیکی در حال کوچک‌تر شدن هستیم و افلاطون برای بزرگ‌تر شدن ما انسان‌ها ایده «پرورش ابرانسان‌ها» را مطرح کرد. برخلاف فیلسوف چینی معاصر خود، کنفوسیوس- که گمان داشت می‌توان روش‌های حکومتداری را بهبود بخشید- افلاطون بر این باور بود که ما نه تنها جامعه، که حتی خود را نیز نمی‌توانیم بهبود ببخشیم.

این ایده تا عصر روشنگری که ما انسان‌ها فهمی از مکانیسم زاد و ولد نیافته بودیم، پرورش نیافت. داروین مراقب بود که کتاب خود را «هبوط انسان» بنامد و نه «عروج انسان» ولی باورمندان به «به‌نژادی» عمداً «نظریه فرگشت» او را بر مبنای تنازع بقا، که به معنای تنازع مناسب‌ترین و نه قوی‌ترین بود، سوء تفسیر می‌کردند. نتیجه این سوء تفسیر نابودسازی گسترده افرادی بود که در ایده‌ای از پیش تعیین شده برای اینکه «انسان بهتر» چه باید باشد، جای نمی‌گرفتند.

رنج میلیون‌‌ها نفر در نهایت به ما آموخت که ما نمی‌توانیم طبیعت بشر را بهبود ببخشیم و نباید در این راستا تلاش کنیم. طبیعت بشر خود مقدس است ولی ما همچنان به این ایده چنگ می‌زنیم که می‌توان طبیعت را به طور کلی بهبود بخشید.

اینکه کشفیات علمی، زندگی ما را بسیار خوشایندتر کرده‌اند، درست است. هیچ‌کس دوست ندارد به دندانپزشکی سده هجدهم بازگردد اما مسأله‌ای که ما با آن مواجه هستیم این است که پیشرفت‌های تکنولوژیک ما را قادر می‌سازند تا زمین، هوا، رودخانه‌ها و دریاها را در سطح جهانی آلوده کنیم که این پتانسیل، عواقب فاجعه‌‌باری برای خودمان دارد. با توجه به ناتوانی ذاتی ما در مشاهده آینده و ایمان کور اخیرمان به پیشرفت، واقعیت دلخراش این است که احتمالاً میلیون‌ها انسان باید مرگی وحشتناک و زودرس را تجربه کنند تا بازماندگان متوجه شوند که باید به طبیعت به عنوان یک کل احترام گذاشت، همان‌طور که به طبیعت بشر احترام می‌گذاریم.
پیدایش اینترنت نویدبخش این است که تکنولوژی می‌تواند برای بهبود زندگی ما همچنان شگفت‌آفرین باشد. مطمئناً اینترنت٬ فارغ از محتوای آنکه عمدتاً زباله است٬ پیشرفتی شگفت‌انگیز در سیستم ارتباطات است.

به نظر می‌آید «زباله» سرنوشت ما است. نه تنها در حال آلوده کردن کره زمین هستیم، که فرهنگ خود را نیز آلوده می‌کنیم. احترام ما برای «فردیت» که واکنشی مشروع به نسل‌کشی‌های نازیسم و کمونیسم بود، به «برابری‌طلبی سلامت» به لحاظ سیاسی انجامیده که خصوصیت آن سخاوتمندی است چرا که هیچ بازنده‌ای وجود ندارد و همه جایزه‌ای دریافت خواهند کرد اما این حقارت‌آور است، چراکه سیاست مدرن سکویی برای معدود هنرمندان زنده که سخنانی استثنائا جالب برای گفتن دارند، فراهم نمی‌کند.

گالری‌های هنری عمومی می‌توانستند یکی از معدود محل‌های عرضه برتری در خلق آثار معاصر باشند اما دریایی از زباله‌های هرز این مراکز را نیز اشباع کرده است. دو جریان فکری موجب افزایش این حجم از زباله شده است.

اولی باور «پایایی» است - که برخی به آن باور دارند- که هنر یکی از محصولات طبیعت بشر است و همچنان می‌توان آن را پیشرفت داد. مشکل این است که پیش‌پنداره همیشه موجب نقصان در خلق اثر می‌شود. هنر مدرن که در جست‌وجوی آوانگاردیسم است به یک لبه بران تنزل یافته و در حال ناپدید شدن است. در حال حاضر همانند فرهنگ عامه، در گالری‌های هنری هر چیزی پذیرفتنی است.

دومین جریان، منتج از هم زدن آشی نامقدس است. دلالان هنر و متصدیان موزه‌ها به جمع نیروهای «سیرک پیشگویی» پیوسته‌اند. آنها وانمود می‌کنند که می‌توانند آینده را بخوانند و بگویند کدام آثار از بین میلیون‌ها اثر هنری تولید شده امروزی، میان نسل‌های آینده واجد ارزش خواهد بود. طعمه‌های آنها افراد فوق‌العاده متمولی هستند که میلیون‌ها دلار در هنر معاصر سرمایه‌گذاری می‌کنند و زباله‌های بی‌ارزش خود را با طلای ابلهان تزئین می‌کنند. علاوه بر سر و صدای رسانه‌ها در فروش این آثار، لاف پیشرفت در هنر معاصر چیزی جز یک شیادی بزرگ نیست.

هنر نمی‌تواند پیشرفت کند. «ونگوگ» بهتر از «رمبراند» نیست، «پیکاسو» نیز بهتر از آن دو نخواهد بود. هنری که خودآگاهانه برای شهرت جاویدان التماس می‌کند، جعلی و ساختگی است. هنر در بهترین حالتش همیشه نمایشی ژرف و گسترده‌ از این است که «حیات کامل در یک لحظه خاص از زمان، چه معنا و احساسی دارد».

ما باید شرایط فعلی‌مان را به روشن‌ترین شکلی که می‌توانیم بررسی کنیم. برای کمک به این آگاهی رو به افزایش، لازم است ببینیم هنرمندان امروز چه چیزی را در واکنش به واقعیتی که همه ما باید با آن مواجه شویم، خلق می‌کنند.

متصدیان گالری‌ها مانند همه افراد دیگری که شغل آنها جمع‌آوری هنر معاصر برای نمایش‌های عمومی است، باید دست از وانمود کردن به غیبگویی بردارند و رشته‌هایی که تصمیم‌های آنها را به بازار متصل می‌کند، متحد کنند. آنها باید موضعی مستقل اتخاذ کنند و با استناد به آثار هنری سده‌های گذشته که تحسین‌شان می‌کنند، هنر اصیل و حقیقتاً معنادار زمان ما را پیدا کنند؛ هنری که زیر خرت‌و‌پرت‌های ایمان ما به پیشرفت، همین پیشرفتی که اقیانوسی از زباله است، مدفون شده است.


نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...