Saturday, May 14, 2016

لودویگ کلاگس و حلقه گئورگه


گاهی با خواندن آثار اندیشمندان محافظه کار و اندیشمندان رادیکال به شباهت بسیار عجیب برخی از ایده های این دو گروه بر می خوریم. البته همیشه به نظر می رسد آنها دو روی یک سکه را نشان می دهند، و گاهی گمان می کنیم که باید هم همین گونه باشد. هر چه باشد هر کدام انتهای یک قطب هستند. ولی این تمام داستان نیست! سنت های فکری محافظه کار و رادیکال امروز اشتراکات تاریخی با هم دارند، یکی از مهم ترین آنها فلسفه زندگی (Lebensphilosophie) است. فلسفه زندگی شوپنهاور، نیچه، باخهوفن، هایدگر، بنیامین، آگامبن، ژیژک، کلاگس و آدورنو را به هم مرتبط می سازد. گویی مکانیسم یا بستری توسط فلسفه زندگی بوجود آمده و این گرایش های متضاد سیاسی در این بستر میسر میشوند. این ادعای کتابی است که میخواهم به طور خلاصه در ادامه به بخش هایی از آن اشاره کنم. مشخصات در پاورقی --» (1)

این کتاب به فلسفه زندگی از لنز اشتفان گئورگه و حلقه گئورگه (George-Kreis) و سپس لودویگ کلاگس (Ludwig Klages) و بستری که او برای اندیشمندان چپ و راست پس از خود فراهم کرد نگاه می کند. حلقه گئورگه ادبیات به خصوصی به کار می گرفت – زبانی شاعرانه و فلسفی – که از آن با عنوان «جارگون زندگی» یاد می کردند. در بررسی ایدئولوژی نازیسم معمولا روایتی خطی از بروز این ایدئولوژی ارائه می شود و حلقه گئورگه نیز در آن روایت قرار می گیرد بدون اینکه به ابعاد فلسفی و شاعرانه اعضای این حلقه توجه شود.

در دهه 1920 که دوران سیاسی سازی نامیده می شود، می بینیم دوگانه سیاسی سازی در حال شکل گیری است. یکی فهمی نازی گرایانه از فلسفه زندگی است و دیگری با آلمانی های یهودی که به فرانسه و از فرانسه به آمریکا مهاجرت می کنند گره خورده است. بنابراین، می بینیم که شخصی مانند والتر بنیامین درباره کلاگس و باخهوفن و گئورگه می نویسد، و آنچه بنیامین می نویسد بعدها توسط آدورنو، شوئلم، و آرنت و غیره نیز مورد استفاده قرار می گیرد و در سنت واسازی دریدا و نظریه انتقادی دهه 70 و 80 فرانسه به طور کلی و دهه 90 و دهه اول سده بیستم در آمریکا بروز پیدا می کند. البته باید توجه داشت که در این کتاب ادعا نمی شود که مثلا دریدا متعلق به جریان «فلسفه زندگی» است یا در آن سنت می اندیشد. بلکه تنها میخواهد نشان دهد که فلسفه زندگی به دو شاخه متفاوت انجامیده، یک شاخه در نازیسم بروز پیدا کرده و به فاشیسم ختم شد و شاخه دیگر آن وارد گروههای چپ قاره ای مشرب (نه چپ های آنگلوساکسون مانند تری ایگلتون، جان رالز، یا دیوید هاروی) شده است. این عناصر فلسفه زندگی نه تنها در مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی و  واسازی، بلکه در افکار افرادی مانند فوکو، آگامبن، ژیژک و اسپوزیتو نیز تاثیر گذاشته است، به خصوص در مورد زیست سیاست در حلقه گئورگه در دهه 1920 به طور مستقیم مطرح شده است.

لودویگ کلاگس یکی از معروف ترین شخصیت های فلسفه زندگی در دهه های 1910 و 1920 بود. او به شکل روزانه برای روزنامه ها ستون نویسی می کرد– هم برای روزنامه های محافظه کار و هم روزنامه های ترقی خواه –. بعدها وقتی کلاگس به فیلسوف فاشیسم معروف شد، توماس مان او را فیلسوف تارزان نامید، لوکاچ نیز به همراه توماس مان کلاگس را در شکل گیری فاشیسم آلمانی موثر دانست. کلاگس پس از ترک حلقه گئورگه حلقه خود – حلقه کلاگس – را تشکیل داد که بعدها با مراکز پزوهشی نازیسم ترکیب شد. کلاگس با رژیم نازی همکاری کرد و به عنوان «رایزن فرهنگی» یا «سفیر فرهنگی» همکاری داشت در کشورهایی مانند نروژ، او در آن مکان نام کارکنان یهودی را ثبت می کرد و مشخصات آنها را به گشتاپو تحویل می داد، تا هنگامی که نازی ها توانستند اسکاندیناوی را تسخیر کنند بتوانند آنها را به راحتی دستگیر کنند. (3)

کلاگس به عنوان یکی از پدران گرافولوژی شناخته می شود. سیستمی برای دسته بندی دست‌نوشته و دست خط ابداع کرد و آن را به چهره‌خوانی مرتبط ساخت. کلاگس به دنبال یافتن سیستمی برای تفسیر حرکات بدن بود. پس از 1945 – پایان جنگ – متفقین اجازه تدریس به او در هیچ دانشگاهی را ندادند، او از این مسئله ناراحت بود و به رغم همکاری کامل با نازی ها با جدیت یهودی ستیز بودن خود را انکار کرد، حتی نوشته های یهودی ستیزانه خود علیه گئورگ زیمل و دیگر همکاران یهودی را نیز انکار کرد. او در این دوران فلسفه خود را با شاگردان خود بسط داد، به طور خاص فردریش سالومون روتشیلد (Friedrich Salomon Rothschild) – شخصی که اصطلاح نشانه شناسی زیستی (Biosemiotics) را ابداع کرد.

در بررسی های تاریخی «فلسفه زندگی» حلقه گئورگه و لودویگ کلاگس به عنوان دو موضوع اصلی مورد بررسی قرار می گیرند. تا مدت ها فلسفه زندگی به عنوان ریشه یهودی ستیزی نازیسم مورد بررسی مورخان عمدتا آلمانی-یهودی قرار گرفته است. (2) در این آثار گاهی به بررسی رابطه محافظه کاری و فلسفه زندگی نیز پرداخته شده است. هنگامی که مارتین بوبر و فرانتس روزنتسوایگ کتاب مقدس را در دهه 1920 به آلمانی ترجمه می کردند، از حلقه گئورگه به عنوان الگوی روش شناختی و زبان شناختی کار خود یاد می کنند. یا گرشام شوئلم (Gerhard Scholem) که در تاریخ کاباله کار می کرد به زبان به کار گرفته شده توسط حلقه گئورگه دقت زیادی کرده بود.  

شخص گئورگه تحت تاثیر نمادگرایی فرانسوی بود. حلقه گئورگه ضدبورژوا بود – در حالی که اغلب ضدبورژوازی دیدگاه چپ گرایان است می بینیم که در حلقه گئورگه ضدبورژوازی به دیدگاهی راست گرایانه رسوخ پیدا کرده – به شدت تحت تاثیر نیچه و باخهوفن بودند.

کلاگس دنیا را به مجموعه از متضادها تقسیم می کرد – روشی که بعدها به بخشی از ساختارگرایی تبدیل شد – او همه چیز را بین دو قطب تقسیم می کند. به عنوان مثال او تضادی بین ذهن (geist) و روح (seele)    برقرار می داند. ذهن نماد عقلانیت، روشنگری و انتزاع است و نماینده فلسفه ای است که از نظر او نماد تمام بدی های منتج از فلسفه غرب است، و روح که غرایز و سائقه های ما (فهم او از غریزه و سائقه کاملا و علنا ضدفرویدی است) و او آن را به یک غریزه حیوانی که درون ما است مرتبط می سازد؛ به زندگی قبیله ای که انسانها پیش از عصر روشنگری و تمدن غربی داشته اند. کلاگس می گوید اگر میخواهیم روح را بفهمیم، باید آن را به وسیله استعاره و از طریق تصاویر بفهمیم، و نباید سعی کرد آن را عقلانیت بخشید. کلاگس بر این باور است که انسان دوران مدرن که با نگرش عصر روشنگری تربیت شده نمی تواند استعاری بفهمد و تصویری ببیند و باید تلاش کرد بازگشت به آن دوران. برای او تصاویر و نه ابژه ها کلید اصلی زندگی هستند. کلاگس سیستم های قطب های متضاد را انتولوژی زندگی می نامد، منظور او موقتی بودن و تصویری بودن زندگی است و حس جاری بودن زندگی را مورد توجه قرار می دهد. در حالی که از نظر کلاگس عصر روشنگری با عقلانی کردن زندگی، آن را از جاری بودن می اندازد و آن را به بخش هایی تقسیم می کند و باعث می شود ما به زندگی خود روی کره زمین که بخشی از وجود ما است توجه نکنیم. از نظر کلاگس ما نه تنها باید به زندگی به عنوان حس دائم جاری بودن نگاه کنیم بلکه باید نقطه شروع زندگی و مرگ (که هایدگر بعدها این ایده را مورد استفاده قرار داد) حس دائم جاری بودن نحوه تجربه زندگی است و او آن را در برابر تجربه کانتی(Erfahrung ) فرار می دهد و باید به زندگی به عنوان یک تجربه دائمی نگاه کنیم بنابراین باید به مرگ به بخشی درونی از زندگی نگاه کنیم و نمی توانیم مرگ را از زندگی بیرون برانیم. کلاگس بر این باور است که عصر روشنگری در مورد یک چیز مسئله را به درستی روشن کرده بود و آن این است که هر جا نقطه توقف یک حرکت باشد مرگ است. یکی از استعاره هایی که به کار می برد ارگاسم است، هنگامی که ارگاسم را تجربه می کنید احساس مرگ می کنید! این مثالی است که برای تجربه مرگ می زند. مرگ در همه جای زندگی ما هست و بخشی از هر آن چه که در زندگی تجربه می کنیم را تشکیل می‌دهد.

والتر بنیامین تحت تاثیر کلاگس می گوید روش داستان گویی شبیه تجربه ای است که از مرگ و زندگی داریم. استدلال او این است که وقتی روشنگری ما را مجبور کرد دیگر از داستان گویی استفاده نکنیم، تاریخ ما انسان ها دچار دگرگونی شده، تاریخی که از تجربه شفاهی و حرکات بدنی تغییر کرد و به روایت های بورژوا و عقلانی تبدیل شد.

ولی اینکه مرگ بخشی درونی از زندگی است در فلسفه زندگی پیش از کلاگس، حلقه گئورگه و نیچه نیز مطرح بوده است. کلاگس و فلسفه زندگی تحت تاثیر دیلتای بوده اند. دیلتای حس جاری زندگی را به عنوان بخش اصلی زندگی به تصویر می کشد و آن را بر محور گونه های ثابت بیولوژیک مطرح می کند. کلاگس این ایده گونه های ثابت بیولوژیک را به سیستمی برای چهره خوانی، تفسیر بدن و گرافولوژی تبدیل می کند. سیستمی که برای کلاگس سیستم آگاهانه علائم است. بنابراین ما به هر چه نگاه می کنیم و هر کاری که می کنیم معمولا از طریق علامت نگاه می کنیم. کاری که او می‌خواهد بکند این است که ایده تصاویر را به سیستمی تجربی مرتبط کند، بنابراین بر اساس مشاهدات تجربی (انواع دست نوشته‌ها) یک سیستم گرافولوژی درست می‌کند. ولی برخلاف آنچه که او روایت خطی عصر روشنگری می نامد، نحوه مواجهه او با این داده های تجربی این است که مواجهه با حرکت های بدن به عنوان یک امر غریزی است. او این سیستم را به سیاست هم بسط می دهد. او از اینکه این رویکردش مورد توجه کافی قرار نگرفته در نامه نگاری های خود ابراز ناراحتی می کند. از نظر کلاگس انسان تنها با دست راست خود نمی نویسد بلکه با تمام بدن خود می نویسد. حس هویت انسان به تمام بدنش وابسته است، و هر کاری با بدن می کنیم تمامیت ما را تشکیل می دهد.

ایده های یوهان یاکوب باخهوفن در سیاسی شدن سیستم در 1920 نقش مهمی دارد. کلاگس با بهره از ایده های باخهوفن برای فلسفه زندگی خود بهره زیادی برد. باخهوفن عبارت Das Mutterrecht)) را مطرح کرد (نام یکی از کتابهای او است) که به زن سالاری یا حق مادری ترجمه شده است. او در این اثر به تمدن پیش از روم می رود، از نظر او رومی ها عامل و مقصر اصلی ویرانی زندگی بشر هستند و میراث آنها مانع از تحقق شرایط زندگی است. علت اینکه او رومی ها را عامل از بین بردن امکان زندگی خلق قانون دوازده لوحه توسط رومی ها بود. رومی ها آغازگر سیستم قانونی غربی بود. باخفهوفن با تئودور مومسن اختلاف نظرهای عمیقی داشت و باخهوفن میگوید که مومسن با مطرح کردن این ایده که دولت پروس نقطه تکامل قانون رومی ها است (با رویکرد هگلی) شانس احیای زندگی را برای آلمانی ها از بین برده است. باخهوفن بر این باور بود که قبل از اینکه رومی ها قانون دوازده لوحه را خلق کنند، زندگی رومی ها مملو از نمادهای قبیله ای بوده است. باخهوفن سعی می کند آرکتایپ های این تمدن را پیش از آنکه قانون مدرن (قانون دوازده لوحه) مطرح شود بررسی می کند. باخهوفن میگوید قبل از اینکه رومی ها قانون را عقلانی کنند، زندگی حالت زنانه داشته و بر اساس سیستم زن سالارانه بنا نهاده شده بود که با قانون رومی ها مردسالارنه می شود. باخهوفن میگوید قبل از قانون رومی ها، فرهنگ آمازون داشته ایم ولی بعدها مردسالاری با پدران کلیسا – از طریق رومی ها- ابداع شد و زندگی ما و تجربه ما از زندگی را ویران کرد. آنچه باخهوفن میگوید شباهت بسیار زیبایی با سخنان نیچه دارد، و نیچه و باخهوفن با هم ملاقاتی هم داشته اند، احتمال اینکه نیچه تحت تاثیر باخهوفن بوده باشد وجود دارد.
کلاگس با احیای آثار باخهوفن عنوان می کند که می خواهد تلاش کند phallogocentrism یا آلت مردانه-عقل-محوری را از بین ببرد. این عبارت را دریدا بعدها مورد استفاده قرار می دهد و آن را به عنصری محوری در کار خود قرار می دهد، او با این عبارت در آثار بنیامین که از باخهوفن و کلاگس به عاریت گرفته آشنا شده است. بنیامین دو مقاله در مورد باخهوفن   و کلاگس می نویسد. یک مقاله که در مورد کافکا می نویسد میگوید که کلید فهمیدن کافکا باخهوفن است، و برای فهمیدن آثار کافکا باید به شخصیت های آمازونی توجه کنیم تا بتوانیم کافکا را بفهمیم.

در سالهای 1924 بنیامین و آلفرد بویملر در مناظره ای در مورد باخهوفن شرکت می کنند. بویملر در همان سالهای در مورد باخهوفن و نیچه  می نویسد و ایده های آنها را در خدمت نازیسم می گیرد، و او شخصی است که نیچه را نازی سازی می کند. بویملر با کلاگس صحبت می کند و او را راضی کند تا با آنها در یکی از دفترهای نازی ها همکاری کند.

اگر به این تاریخ نگاه کنیم، می بینیم که فلسفه زندگی به شکلی اجتناب ناپذیر به نازیسم منتهی شده است. بویملر و کلاگس به ترتیب دو موضع افراطی و میانه محافظه کارانه برگرفته از فلسفه زندگی را اتخاذ کردند ولی شخصی همچون بنیامین را هم داریم. بنیامین باعث می شود که فلسفه زندگی راه خود را در نظریه انتقادی و دیگر شاخه های چپ گرایانه قاره ای پیدا کند. به عنوان مثال آثار آگامبن (4) به شدت تحت تاثیر این نوع نگرش است. (5) نویسنده این کتاب می خواهد بگوید که افرادی مانند آگامبن، ژیژک و دیگر اعضای گرایش های انتقادی متاخر در واقع بخشی از یک گفتمان هستند که ریشه در فلسفه زندگی دارد؛ بدون اینکه خود آنها از این مسئله آگاهی داشته باشند؛ جزیی از یک گفتمان که قطب دیگر آن محافظه کار است. گفتمانی که سعی داشت جایگزینی برای عصر روشنگری باشد.

پ.ن. طبعا برای آشنایی با جزییات کتاب و دنبال کردن دقیق تر بحث به اصل کتاب باید مراجعه کنید!

(1)   Lebovic, N. (2013). The Philosophy of Life and Death: Ludwig Klages and the Rise of a Nazi Biopolitics. Palgrave Macmillan.
(2)   به عنوان مثال میتوانید به این اثر مراجعه کنید Mosse, G. L. (1981). The crisis of German ideology: Intellectual origins of the Third Reich. Schocken.
(3)    کلاگس هیچگاه ازدواج نکرد ولی رابطه ای طولانی مدت با نویسنده و هنرمند فمنیست  فرانتسیسکا تسو رونتلوو (Franziska zu Reventlow) داشت. کلاگس با یک کودک دوازده ساله رابطه جنسی داشت هرچند به مادر کودک قول داده بود که وقتی کودک بزرگ تر شد با او ازدواج خواهد کرد.
4)  آگامبن در اثر potentiality  به مقاله بنیامین درباره باخهوفن ارجاع می دهد ولی اشتباه بسیار جالبی مرتکب می شود. او باخهوفن را یوهان یاکوب باخهوفن نمی نامد، بلکه لودیگ باخهوفن می نامد (لودیگ کلاگس و باخهوفن را اشتباها ترکیب کرده است).

5) وقتی او می خواهد بحران دموکراسی را بررسی کند – می گوید باید از این دوگانه راست و چپ فراتر رفته و به مکانیسم توجه کنیم نه ایدئولوژی – به اینگونه فلسفه وابسته است.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما