Monday, May 16, 2016

فرهنگ و مرگ خداوند



فرهنگ و مرگ خداوند

 عصر روشنگری، کلیسا را به چالش کشید. با به چالش کشیده شدن طبقه‌ی حاکم دینی به وسیله‌ی عقل، مسیری شروع شد که تا به امروز ادامه دارد. نخست تعصب، خرافه و سلطه‌ی طبقه‌ی روحانی با عقل مورد نقد واقع شد، ولی رفته‌رفته دین و باور دینی نیز دچار چالش‌هایی شد، پس از روشنگری تلاش‌های متعددی برای یافتن جایگزینی برای دین و باور دینی صورت گرفت تا نظم اجتماعی حفظ شده و سیستم‌ها توان حکومت پیدا کنند. چرا و چگونه در چنین مسیری بنیادگرایی اسلامی به وجود آمد؟ طالبان، القاعده، داعش و تروریسم را چگونه می‌توان در این سیر تاریخی تبیین کرد؟ این مسیر پرپیچ و خم با فراز و فرودهایش در کتاب «فرهنگ و مرگ خداوند» نوشته‌ی تری ایگلتون مورد بررسی قرار گرفته است که مروری بر آن را می‌خوانید.


عقل‌گراییِ عصر روشنگری مخالفتی با باور دینی نداشت و در عصر روشنگری بیش از آنکه اندیشمندان علیه دین باشند یا دین‌ستیز، مخالف طبقه‌ی روحانیت بودند، طبقه‌ای که با استناد به قدرت خود سعی در فروش حقیقت داشت. با نگاهی اجمالی به اندیشمندان عصر روشنگری درمی یابیم که تعداد اندیشمندانی که اصطلاحاً «ملحد» بوده باشند، کمتر از انگشتان دست بوده است.  عقل‌گرایی بیشینه‌ی این اندیشمندان مخالفتی با باور دینی به طور کلی نداشت، بلکه بیشتر به دنبال عقلانی کردن یا عقلانیت بخشیدن به باورهای دینی بود. از این رو، برخی از آن‌ها دادارباور بودند، برخی مسیحی، و برخی به دنبال عقلانیت بخشیدن به مسیحیت به خصوص در زمینه‌ی اخلاقِ آن بودند. هدف اصلی عصر روشنگری نبرد با اتحاد نامقدس تاج و محراب بود، به دنبال ویران کردن یا از بین بردن باور دینی نبود بلکه هدف فراهم کردن بستری عقلانی برای چنین باورهایی بود چرا که روحانیت برای دین زمینه‌ای فراهم کرده بود که لاجرم به بی‌خردی، خرافه و تعصب می‌انجامید، سه عنصری که برای بقای طبقه‌ی روحانیت به نظر ضروری می‌آید. البته این بدان معنا نیست که تمامی اندیشمندان عصر روشنگری به لحاظ سیاسی رادیکال محسوب می‌شدند؛ به عنوان مثال دکارت و نیوتن بخشی از طبقه‌ی حاکم به شمار می‌آمدند و به هیچ عنوان جزئی از رادیکالیسم سیاسی زمان خود محسوب نمی‌شدند و نوع نگرش مکانیکی آن‌ها به جهان از نظر خودشان به مسیحیت مشروعیت می‌بخشید.


تاکید بر عقلانی کردن دین از جانب اندیشمندان عصر روشنگری به نوعی تلاش برای ایجاد و تعریف فاصله بین خود و عوام دیندار بود. در حالی که برخی از این اندیمشندان بر این باور بودند که می‌توان باورهای دینی عقلانی را بین عوام هم ترویج داد، برخی از آن‌ها امکان چنین امری را منتفی یا حتی نامطلوب می‌دانستند. مثلاً شیلر شک داشت که بتوان به کمک مردم و توسط آن‌ها جامعه‌ای فضیلت‌مند درست کرد و به جای سیاست، او به هنر به عنوان ابزاری برای این کار نظر داشت (اثر «آموزش زیبایی‌شناسیِ» او با چنین هدفی نگاشته شده است). ولتر بر این باور بود که تلاش برای وارد کردن عقلانیت به زندگی عوام نتیجه و فایده‌ای ندارد؛ نگرشی که بعدها نیچه نیز بر آن تاکید زیادی داشت. پارادوکسی که وجود داشت چنین بود: دین کاملاً عقلانی مورد علاقه‌ی عوام نخواهد بود و دین کاملاً عاری از عقل نیز روشنگران را خشنود نخواهد ساخت.


با این حال باید توجه داشت که تقریباً همه‌ی عقل‌گرایان و روشنگران بر این باور بودند که حتی بخش‌های غیرعقلانی و حتی ضدعقلانی دین دارای منافع اجتماعی هستند چرا که تود‌ه‌ها را به لحاظ اخلاقی و فرهنگی متحد می‌کنند و بقای جامعه را میسر می‌سازند؛ حتی دیوید هیوم و مونتسکیو که به خدا باوری نداشتند نیز بر این عقیده بودند که رواج باور دینی در جامعه منفعت‌هایی اجتماعی دارد. ولی اگر دین و عقل با هم سازگار نباشند، چه می‌توان کرد؟ یک راه حل مطرح کردن تز «دو حقیقت» است. دین و عقل باید در کنار هم به حیات خود ادامه دهند و با همدیگر سرشاخ نشوند، بدین شکل طبقه‌ی روشنگر می‌تواند عقلانیت خود را حفظ کند و طبقه‌ی حاکم از آلوده شدن باورهای مذهبی عوام جلوگیری می کند. ولی ممکن است چنین تقسیم‌بندی‌ای به رادیکالیسم سیاسی بیانجامد، چرا که خدای بورژوا با خدای طبقات محروم متفاوت خواهد بود. از طرف دیگر راز‌زُدایی از حقایق دینی با استفاده از عقل، راز‌زدایی از طبقه‌ای بود که آن‌ها را ترویج می‌کرد و از آن‌ها منتفع می‌شد. شاید بتوان گفت شعار نهان روشنگران این بود: «من ایمان ندارم، ولی شاید بهتر باشد تو ایمان داشته باشی»، چرا که بهتر این است که عوام به آرامی در خلوت خود با خرافه‌هایشان سرمست شوند تا نظم اجتماعی را بر هم نزنند.


عقلانیت روشنگران بیش از اندازه نقادانه بود و چیزی باقی نمی‌گذاشت و به تعبیر هگل عقلانیتی بدون رنگ و رو و فاقد نمادگرایی و احساسات لازم برای مشروعیت بخشیدن به خود و جامعه بود. علاوه بر هگل بسیاری دیگر نیز به این نگرشِ روشنگران به دیده‌ی انتقاد نگریستند و برخی از آن‌ها در مذمت عقل‌گرایی روشنگران مواضع سفت و سختی در پیش گرفتند. مسئله با ظهور سرمایه‌داری صنعتی وخامت بیشتری پیدا کرد، چرا که لیبرالیسم و فایده‌گرایی با نمادگرایی هم‌خوانی ندارند. رمانتیک‌هایی مانند کولریج بر این باور بودند که برای برقراری نظم اجتماعی باید ارزش‌های سنتی مانند ایمان، احترام، وفاداری، ارگانیک بودن و سلسله طبقات را ترویج کنند. این رویکرد به جبران ضعف نمادگرایی و احساسات در ایدئولوژی حاکم انجامید، و به عنوان مثال پیوند عجیبی بین عقاید جان میل لیبرال و کولریج محافظه‌کار ایجاد کرد. جامعه‌ی بازاری نیاز دارد ارزش‌هایی وارد کند تا به واسطه‌ی آن‌ها جامعه را که توسط بازار شقه شده، پیوند ببخشد. هر چقدر جامعه ماده‌گراتر و بی‌روح‌تر شود، نیاز به وارد کردن ایده‌های عجیب‌تر و رازآلودتر و در عین حال غیرقابل باورتر! - برای برقراری نظم اجتماعی بیشتر خواهد شد. اوج این مسئله را می‌توان با آگوست کنت مشاهده کرد، شخصی که می‌خواست کلیسای ملحدان را راه بیاندازد تا بتواند مشکل نمادگرایی را حل کند و بتواند عقاید خود را برای مردم عامی قابل پذیرش کند. بدین شکل تناقض جوامع بازارمحور شکل می‌گیرد، به نمادهایی نیاز دارند تا نظم اجتماعی را برقرار کنند ولی خود آن‌ها را زیر سوال می‌برند. نه تنها این نمادها را زیر سوال می‌برند که آن‌ها را به عنوان بیماری عقلانی معرفی می‌کنند. رواج انواع گرایش‌های دینی، مراقبه، عرفان‌های نوظهور و احیای جنبش‌های پاگانی در جوامع سرمایه‌دار فعلی را نیز می‌توان از این منظر نگریست؛ گرایش‌هایی که از یک سو غیرعقلانی در نظر گرفته می‌شوند و از سوی دیگر نمادهایی خلق می‌کنند که بقای جامعه را تضمین می‌کند.


این در حالی است که روشنگری با توجه به عقل‌محوری خود به چنین مسائلی علاقه‌ای نداشت. ایدئالیسم و رمانتیسیسم که پس از آن مطرح شدند، به سبب علاقه نشان دادن به نمادها و احساسات، برای سلطه بر زندگی عوام برتری پیدا کردند و با توجه به مناسبات سرمایه‌داری صنعتی در حال بروز، مناسب جامعه‌ی بازاری جدید به حساب می‌آمدند. در حالی که عقل‌گرایی عصر روشنگری نمی‌توانست اعضای جامعه‌ی سرمایه‌دار صنعتی را متحد سازد، ایدئالیسم و رمانتیسیسم توانایی خوش‌خدمتی به سرمایه‌داری صنعتی را داشتند و زیبایی‌شناسی نیز در اینجا نقش بسیار مهمی بازی می‌کند. اصطلاحاتی که در زیبایی‌شناسی به کار می‌روند تقریباً همگی اصطلاحاتی الهیاتی هستند که از زمینه‌ی خود خارج شده‌اند (نماد، بی‌نهایت، تقدس تخیل، روح طبیعت و ...) و توان برقراری ارتباط بین عقل و ایمان را دارند. زیبایی‌شناسی با حفظ مفاهیم و نمادهای دینی، آن‌ها را در جهان‌بینی طبیعت‌گرایانه ممکن می‌سازد. بنابراین، با ایدئالیسم و رمانتیسیسم امکان انتقال از عقل‌گرایی به نوعی معنویت میسر می‌شود، و این دو بیش از عقل‌گرایی توان تسخیر قلب‌های عوام را دارند. زیبایی‌شناسی در این دوران به شکل اسطوره‌شناسی درمی‌آید، بدین شکل نمادگرایی بسیار قوی در این جریان‌ها سعی دارد جایگزینی برای دین باشد. دین قوی‌ترین سیستم نمادینی است که بشر تا به حال خلق کرده و نمادگرایی دینی توانسته فرهنگ به عنوان حقیقت‌های زندگی و سبک زندگی را با هم ترکیب کند. ایدئالیسم و رمانتیسیسم سعی دارد نمادگرایی سکولاری معرفی کند و جایگزین دین شود؛ از این رو ایدئالیست‌ها می‌گفتند که اگر ایده‌ها را با زیبایی‌شناسی عرضه نکنیم، یعنی آن‌ها را اساطیری نکنیم، برای عوام جذابیتی پیدا نخواهند کرد؛ به عبارتی اساطیر باید فلسفی شوند تا از این طریق عوام را عقلانی کنیم و فلسفه باید اساطیری شود تا فلاسفه با احساس شوند!


ازدواج فلسفه و اساطیر در ایدئالیسم تصویر به عنوان اساطیر تلاش طبقه‌ی بورژوا برای عقلانیت بخشیدن به عوام است؛ حقایق قرار بود از طریق اساطیر به سبک زندگی مردم وارد شوند. بدین شکل هر چیزی می‌تواند به عنوان حقیقت به مردم عرضه شود و سبک زندگی آن‌ها را تحت تاثیر قرار دهد و نظم جامعه را تضمین کند، فرهنگ، انسانیت، جامعه‌شناسی، روانکاوی، ورزش، هنر و ... هرچند این فرآیند اسطوره‌سازی نیز شکست خورد؛ و تفاله‌های این نگرش را در مخروبه‌ی رایش سوم می‌توان یافت. بنابراین فرآیند اسطوره‌سازی نتوانست جایگزین مناسبی برای دین باشد.


ملی‌گرایی چون ققنوسی از خاکستر ایدئالیسم و رمانتیسیم که حال مرده بودند برخاست و جهان را تغییر داد. ملی‌گرایی هم‌چون فرهنگی جایگزین مفهوم خداوند شد، ملت مفهومی قدسی شد، که از ازل وجود داشته، قابل تقسیم نیست، منشا هویت فردی است، امری استعلایی است و امری است که باید خود را قربانی آن کرد. ملی‌گرایی به لیستی از قهرمانان و قدیسان نیز منتهی می‌شود. بنابراین می‌بینیم که ملی‌گرایی کاملاً نقش دین را بازی می‌کند، و این مفهوم از فرهنگ ملی‌گرایانه قبل از مردم‌شناسی و فرهنگ مصرفی به وجود آمد. تا بدان جا پیش رفت که در اواسط سده‌ی بیستم هیچ امری به اندازه ملی‌گرایی، بین‌المللی نبود.
ملی‌گرایی احتمالاً موفق‌ترین تلاش برای یافتن جایگزین دین بوده است، چرا که حتی قومیت‌های خاورمیانه نیز از آن الگوبرداری کرده‌اند و این تلاش بین یک طبقه یا فرهنگ یا قاره محدود نشده است. 


مسئله‌ی فرهنگ در دوران مدرن این است که نمی‌تواند فرهنگ به معنای خاص آن یعنی امر زیبایی‌شناختی یا ارزش‌های والا را با فرهنگ به معنای عام آن یعنی زندگی روزمره و سبک زندگی پیوند بزند. اینکه فرهنگ به معنای خاص (امور زیبایی‌شناختی) می‌تواند انسان را نجات دهند و زندگی بشر را متحول کند، توهمی است که نیچه، حلقه‌ی بلومزبری، آدورنو، ریلکه، وولف، هنری جیمز و ... داشته‌اند و هنوز نیز بسیاری از هنردوستان دچار چنین توهمی هستند و گمان می‌کنند که فرهنگ به معنای زیبایی‌شناختی آن رهایی‌بخش است. تخیل به عنوان منبع الهام خارق‌العاده‌ی والایی مورد تحسین این افراد قرار گرفته، این  بخشایش‌گری در مورد پروست به حافظه هم بسط یافته و جویس آن را به جریان سیال ذهن اعطا می‌کند. انسان‌شناسی مبتنی بر زندگی، مرگ و گذشت نیز تم اصلی «سرزمین بی‌حاصل»، از باشکوه‌ترین آثار ادبی مدرن به زبان انگلیسی است. این توهم در فرهنگ ما نیز بسیار فراگیر است. تصور اینکه شعر، موسیقیِ خوب، سینما و گالری می‌تواند ما را به حقایقی عمیق و ژرف برساند و موجب رهایی و رستگاری انتولوژیک خرده‌بورژواها خواهد شد، آن چنان از جانب چپ و راست تزریق و تشویق می‌شود که بسیاری در همین لحظه بر این باورند که رستگار شده‌اند!


فرهنگ به معنای عام آن با نازیسم حالت بیمارگونه می‌گیرد. هر سه راززُدایِ فرهنگ مدرن یعنی مارکس، نیچه و فروید، خون و ظلم و ستمی را که ریشه‌ی تمام امور خوب در زندگی بشر است، تایید و تصدیق می‌کنند. فرهنگ در ابتدای سده‌ی بیستم در حال تبدیل شدن به صنعت فرهنگ است، هنر به عنوان کالای مصرفی در حال جا افتادن است و این فرآیند با پست‌مدرنیسم کامل می‌شود. آن چنان که ادموند برک عنوان کرده بود فرهنگ به معنای عام آن جلوی بروز انقلاب را می‌گیرد، فرهنگ عام سیاستِ ضدسیاسی است. از این رو ایده‌ی انقلاب فرهنگی که در اواسط سده‌ی بیستم مطرح می‌شود، به نظر متناقض می‌آید. فرهنگ به همین معنای عام (یعنی قومیت، خانه، تبار و ...) خود به زبان تعارض و تضاد سیاسی تبدیل می‌شود، برعکس آنچه که نخبه‌گرایانی مانند متیو آرنولد گمان می کردند اینکه به راه حلی برای از بین بردن تعارض و تضاد سیاسی بدل شود و مشکلات را حل کند. در این دوران فرهنگ که بخشی از راه حل برای پر کردن جای خدا و دین و وحدت بخشیدن به افراد جامعه و حفظ نظم بود، حال تبدیل به بخشی از مشکل شد. در این بستر است که باید اسلام‌گرایی رادیکال را فهمید، جایی که فرهنگ و مبارزه‌ی مسلحانه با هم پیوند خورده‌اند. در دوران پست‌مدرن سیاست فرهنگی شده است، ولی چون فرهنگ تبدیل به بخشی از مشکل شده دیگر توان حل کردن چیزی را ندارد. به عبارت دیگر فرهنگ نمی‌تواند عامل وحدت باشد بلکه خود به عامل تفرقه، دشمنی، بی‌نظمی، اختلال، بمب‌گذاری، تروریسم و جنگ تبدیل شده است.


در نگرش پست‌مدرن فرهنگ به معنای خاص آن پوپولیست می‌شود و فرهنگ به معنای عام آن (یعنی سبک زندگی) حالت زیبایی‌شناختی می‌گیرد ولی مسئله این است که هیچ یک از این دو مفهومِ فرهنگ دیگر نمی‌تواند نقش انتقادی بازی کند. در حالی که آرنولد در کتاب «فرهنگ و آنارشی» از بحران فرهنگ در سده‌ی نوزدهم سخن گفته بود، در حال حاضر این بحران به حقیقت پیوسته و به حالت کمال خود رسیده است. فرهنگ برای آرنولد هم راه حل و هم مسئله است، هم زیبایی‌شناسی است هم هویت اجتماعی و هم راه حلی برای تضاد طبقاتی. در حالی که آرنولد به خدا باور نداشت، ولی بر این عقیده بود که اتحادیه‌های کارگری باید به خدا و دین باور داشته باشند، در غیر این صورت نظم اجتماعی به هم خواهد خورد. این دقیقاً شبیه همان تز «دو حقیقت» است؛ او می‌گوید که نباید به توهم‌های دینی مردم حمله کرد چرا که توهم هستند! اگر توهم مذهبی باعث می‌شود اموال دیگران را ندزدند، چرا باید این توهم را از آن‌ها بگیریم؟


در حالی که در عصر روشنگری یک گروه نخبه نگرشی عقل‌گرایانه به دین پیدا کرده‌اند و دیگر دین خرافی و طبقاتی کلیسا را باور ندارد، در انتهای سده‌ی نوزدهم، طبقه‌ی کارگر و مردم عادی را داریم که باوری چندان قوی به دین و خدا ندارند و در حال شک کردن به بنیان‌های دین هستند. راه حلی که آرنولد برای این مشکل مطرح می‌کند، بازخوانی و تفسیر متفاوت از کتاب مقدس است: باید محتوای پر از خشونت کتاب مقدس را تصیفه کرد و اخلاق و زیبایی ادبی آن را حفظ کرد و به عوام آن را به عنوان اثری ادبی فروخت. بدین شکل متن کتاب مقدس باید شاعرانه شود تا نظم اجتماعی حفظ گردد. چرا که لیبرالیسم از نظر آرنولد (خود او لیبرال بود) پاسخ‌گوی این بحران نیست و مثلاً «ارزش برابری» باید با «ترس از پروردگار» یکسان گرفته شود؛ این در حالی است که آرنولد به خدا باوری ندارد.


 امیل دورکیم نیز از جمله دیگر افرادی است که دین را از منظری اجتماعی می‌نگرد و لاکان خدا را سکولار و دیگری معرفی می‌کند، و این‌ها نیز دین را به عنوان عاملی برای توافق و وحدت جامعه معرفی می‌کنند.


نیچه به معنای واقعی خداناباور است؛ نیچه مشاهده می‌کند که تا زمانی که جای خدا را با عقل، دولت، زیبایی و ... پر کنیم، خدا مرده است ولی کاملاً نمرده است. در چنین شرایطی جهان به شکلی کم و بیش یکسان پیش خواهد رفت. نیچه بر این باور است که تنها در صورتی می‌توان از شر خداوند خلاص شد که از معنای درونی رها شود. برای ماکس وبر که تحت تاثیر نیچه بود، واقعیت تلخ این است که جهان معنا ندارد ولی افرادی که نمی‌توانند با این واقعیت کنار بیایند، می‌توانند به کلیساهای قدیمی بازگردند تا بتوانند با چیزی سر کنند. این نیز تز «دو حقیقت» است که وبر به شکل دیگری آن را مطرح می‌کند!


نیچه می‌گوید که مرگ خداوند مهم‌ترین رویداد تاریخ است، ولی افراد به شکلی رفتار می‌کنند که هیچ اتفاقی نیافتاده است. آن‌ها به شکلی ریاکارانه وانمود می‌کنند که کاری نکرده‌اند. یکی از راه‌هایی که خداوند را به شکلی مصنوعی «زنده نگاه داشته است»، اخلاق است. از نظر نیچه تصور ما از حقیقت، هویت، تاریخ، و ... همه ریشه در الهیات دارند و نمی‌توانند پس از مرگ خدا باقی بمانند و با مرگ خداوند مرگ انسان نیز رخ می‌دهد. تنها با پذیرش مرگ خداوند است که می‌توان زایش انسان جدید را انتظار کشید.


پست‌مدرنیسم نگرش نیچه را، منهای تراژدی موجود در آن، به ارث برده؛ برای پست‌مدرن‌ها، نبود معنا همین جهان ما است؛ چه چیز دیگری می‌توانید توقع داشته باشید؟! از نظر آن‌ها رهایی وجود ندارد چون رهایی‌گری نیز وجود ندارد. برخلاف مدرنیته که با اضطراب و تراژدی به رهایی و خداوند می‌نگرد، برای پست‌مدرنیسم چنین احساساتی وجود ندارند. از نظر پست‌مدرن‌ها هیچ چیزی غایب نیست، همه چیز حاضر است، بنابراین تراژدی وجود ندارد که بخواهیم ناراحت باشیم. زندگی همین است دیگر! در این شرایط انسان دیگر عاملی خلاق نیست. پست‌مدرنیسم نه تنها به باور دینی بلکه به هیچ باوری اعتقاد ندارد! همین که باوری سیستم را سر جایش باقی بگذارد، افراد بتوانند کار کنند و خرید کنند، دیگر مهم نیست که چه باشد، افراد هر باوری که می‌خواهند داشته باشند. پست‌مدرنیسم به این معنی پسادینی است ولی به قیمت از دست دادن تعیین سرنوشت انسان. فرهنگ در حال حاضر در دوران پست‌مدرن جای خدا را پر کرده است. فرهنگ در نگرش پست‌مدرن همه چیز است؛ مادامی که در سیستم اقتصادی جا بگیرد با هر چیز دیگری یکسان است.


هر آنچه که در دوران مدرن به عنوان امر مقدس معرفی شد، مرگش توسط پست مدرن ها اعلام شد. در حالی که دورکیم جامعه را به عنوان امری جایگزین خداوند مطرح کرد، بودریار مرگ امر اجتماعی را اعلام کرد؛ آرنولد مفهومی راززدایی شده از خدا را به عنوان فرهنگ معرفی نمود و پست‌مدرنیسم خود فرهنگ را رازدایی می‌کند. مدرنیته جای خدا را با هنر پر کرد، پست مدرنیستم هنر را تو خالی می‌کند؛ پست‌مدرنیسم سوبژکتیویسم بدون سوژه است.


درست در همین زمان در این دوران پسادینی، پسامدرن و پسامتافیزیکی به یک باره دین دوباره به صحنه می‌آید؛ این اتفاق با فروریختن برج‌های دوقلو در یازده سپتامبر روی می‌دهد. گویی خدایی که مرده بود با خشم بازگشته است؛ خدایی که گویی به فریاد تمام آن‌هایی آمده است که احساس می‌کنند سرمایه‌داری و بازار آن‌ها را بی‌رحمانه طرد کرده است و این بار بر روی صلیب نیست. پست‌مدرنیته بدون اینکه بخواهد خداوند را به صحنه‌ی سیاست بازگردانده است. در این شرایط فرهنگ دیگر جایگزینی برای دین نیست، بلکه بیش از آنچه که فکر می‌کنیم در هم آمیخته شده‌اند. هم‌چنین است سیاست و فرهنگ.


در چنین شرایطی بود که آتئیست‌های جدید مانند داوکینز و سم هریس به شهرت رسیدند. آن‌ها چنان وانمود می‌کنند که گویی در ابتدای عصر روشنگری هستیم و هیچ کدام از آنچه که مطرح شد بر تاریخ نگذشته و در حال مبارزه با دیندارانی در شرق هستند. آن‌ها به شکلی این تصویر را ارائه می‌کنند که گویی همانند روشنگران در حال مبارزه با کلیسا هستند. در حالی که نسبی‌گراییِ پست‌مدرن‌ها ابزار لازم برای نقد اسلام‌گرایی را ندارد، درست در چنین شرایطی می‌بینیم که آتئیست‌های جدید با عامیانه‌سازی شعارهای روشنگری به دنبال زنده کردن مفاهیمی مانند عقل، حقیقت و واقعیت هستند و نیز در چنین شرایطی آلن دوباتن با بیان زنده کردن کلیسای آتئیست‌ها، طرح آگوست کنت را دوباره مطرح کرده است. دین دوباره در حال احیا شدن است، در شکل‌های مختلف، حتی مدل‌های سکولار و الحادی!


  







پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما