Monday, April 18, 2016

رابطه علم و دین/ رویکرد جان هنری نیومن


رابطه علم و دین/ رویکرد جان هنری نیومن

زهیر باقری نوع پرست

جان هنری نیومن الهیات‌دان و فیلسوف بریتانیایی در سده نوزدهم میلادی می‌زیست. نیومن کشیشی کاتولیک بود که علاوه بر کلیسا و مسیحیت بر اندیشمندانی همچون ویتگنشتاین تاثیر به سزایی گذاشت. از جمله مسائلی که نیومن به آنها پرداخته رابطه علم و الهیات است. در سده نوزدهم، تز تعارض بین علم و الهیات، نگرشی در حال گسترش بود. نیومن از جمله مخالفان این تز بود. در ادامه به رویکرد نیومن به رابطه علم و الهیات و دلایل مخالفت او با تز تعارض می‌پردازیم.

عده زیادی متقاعد شده‌اند که علم و الهیات با هم در تعارض هستند و دیر یا زود به تعارضی تمام قد تبدیل خواهد شد. از این رو عده‌ای بر این باورند که در نهایت دین در این نبرد شکستی کامل خواهد خورد، و عده دیگری هم علم را خالی از حقیقت می‌دانند و کمر همت به تحقیر و کوچک شماردن علم بسته‌اند. برای پرهیز از این رویکردهای خصمانه باید قلمرو و روش شناسی الهیات و دین را بررسی کرد. در صورتی که قلمروها و روش شناسی آنها یکی نباشد، تعارضی هم وجود نخواهد داشت.

معرفت ما به دو دسته تقسیم می‌شود؛ معرفت نسبت به جهان طبیعی و جهان ماوراطبیعی. معرفت ما از جهان طبیعی به واسطه ادراک طبیعی ما (مثلا حواس پنج گانه) حاصل می شود ولی معرفت نسبت به جهان ماوراطبیعی حاصل ارتباط مستقیم خداوند با انسان است. این دو قلمرو از هم جدا ولی با هم مرتبط هم هستند. بنابراین، امکان این وجود دارد که شخصی نسبت به یکی از این دو قلمرو آگاهی نسبتا زیادی داشته باشد ولی نسبت به قلمروی دیگر ناآگاه باشد. به عنوان مثال، ممکن است شخصی متخصص در زمینه فیزیک باشد ولی چیزی درباره جهان ماورا نداند. همچنین ممکن است شخصی با مطالعه منابع وحیانی نسبت به عالم ماورا آگاهی زیادی کسب کند ولی نسبت به علوم طبیعی ناآگاه باشد.

فیزیک با طبیعت سر و کار دارد در حالی که الهیات با مولف طبیعت سر و کار دارد. فیزیکدانان به دنبال اصول و قوانینی هستند که بر عالم ماده حاکم است. آنها می‌خواهند به بهترین و ساده‌ترین شکل ممکن این اصول را مطرح کنند. ولی الهیات با جهان روح یا ذهن سرو کار دارد نه با جهان ماده، حقایق آن ثابت است و پیشرفتی در آن رخ نمی‌دهد. این دو جهان با هم تفاوت دارند؛ فیزیکدانان قوانین طبیعت و الهیات دانان قوانین ماورا طبیعت را مطالعه می‌کنند. با وجود اینکه بیش از سیصد سال از انقلاب علمی و پیشرفت‌های موجود در آن می‌گذرد ولی همچنان کلیسای کاتولیک و برخی دیگر ادیان از پیشرفت‌هایی که در علم رخ داده است مصون مانده‌اند. علت این امر دقیقا این است که این دو قلمرو با یکدیگر تفاوت دارند. در نتیجه، دینداران نباید نگران باشند که پیشرفت علمی ممکن است جایگزین دین بشود یا آن را زیر سوال ببرد.

کتاب مقدس واقعیت‌های فیزیکی بسیار محدودی را مطرح کرده است. به عنوان مثال، عنوان شده که ماه برای زمین آفریده شده است، یا خلق جهان و برقراری نظم و ثبات شش روز به طول انجامید. از آنجایی که اشاره به این واقعیت‌ها محدود هستند و تفسیر نهایی و رسمی از سوی کلیسا ارائه نشده است تا مشخص شود منظور از این آیه‌ها در کتاب مقدس چیست. اگر تفسیر رسمی کلیسا ارائه شود و متوجه شویم با آنچه که علم می‌گوید در تعارض است سپس باید تصمیم بگیریم منظور از تفسیری که ارائه شده است چه بوده است.

با وجود این تقسیم بندی بین قلمروی فیزیک و الهیات، باز هم شاهد اختلاف نظرهایی هستیم. یکی از دلایل این اختلاف نظر این است که الهیات و فیزیک روش‌های متفاوتی دارند ولی همیشه به این تفاوت روش شناختی توجه نمی‌شود. در الهیات یک سری حقیقت‌هایی که از طریق متون مقدس به مردان الهی یا پیامبران نازل شده‌اند همیشه ثابت بوده و خواهند ماند. روش الهیات مانند روش هندسه است و نوعی قطعیت در آن وجود دارد ولی حقیقت جدیدی در آن مطرح نمی‌شود. از طرف دیگر فیزیک با محسوسات و تجربیات سر و کار دارد و سعی دارد از این داده‌ها، قوانین و سخنان جدیدی را استنتاج کند. از این رو شاهد هستیم که از بطلمیوس به نیوتن، و از کیمیاگری به لاوازیه پیشرفت‌های زیادی در علم رخ داده است. در فیزیک شاهد تغییرات زیاد و پیشرفت هستیم. فیزیکدانان و الهیات دانان با روش‌هایی متفاوت در مورد قلمروهایی متفاوت سخن می‌گویند، ولی اگر به این تفاوت‌ها توجه نکنند احساس می‌کنند که کارهایشان با هم تداخل و تعارض دارد.

همچنین مشخص نیست هر یک از متون مقدس مسیحی به چه میزان صحت دارند و به چه میزان دستخوش تحریف شده است. به عنوان مثال وقتی گفته شده کره زمین تکان نمی‌خورد مشکل این بوده است که تفسیری از آیه کتاب مقدس قطعی در نظر گرفته شده است. مثال دیگر تاکید بر زمین محوری به جای خورشید محوری است. در این مورد مشکل این بود که مسیحیان سیستم علمی انسانی را وارد نگرش دینی خود کرده بودند و وقتی بعدها زمین محوری زیرسوال رفت، کلیسا در برابر آن مقاومت کرد. در واقع، در این مثال‌ها الهیات از قلمروی خود فراتر رفته و برای علم محدودیت ایجاد کرده است. دانشمندانی که به مخالفت کلی و تمام عیار با الهیات می‌پردازند، می‌توانند در عوض با موارد دخالت الهیات دانان در علم مخالفت کنند.

گروهی سعی کرده‌اند روش تجربی بیکن را وارد الهیات کنند و الهیات را از این حالت استنتاجی خارج کنند. نتیجه این کار بسیار مهلک است. وقتی روش تجربی بیکن را در الهیات وارد می‌کنیم، الهیات حاصله را باید با الهیات استنتاجی مقایسه کنیم اگر همدیگر را نقض کنند هر دو نمی‌توانند درست باشد. روش بیکن یا روش تجربی مناسب الهیات نیست و آن را به امری نامعین و غیرقطعی تبدیل کرده و به شک‌گرایی در الهیات می‌انجامد. این در حالی است که الهیات حقایقی که از طریق وحی از جهان فرای ماده به ما رسیده را بررسی می‌کند و معرفتی که از این ها حاصل می‌شود با بررسی واقعیت‌های فیزیکی به دست نمی‌آید بلکه با استنتاج از متونی که حاوی وحی هستند به دست می‌آید. بنابراین، وارد کردن روش بیکن در الهیات نمی‌تواند مفید باشد.

گروهی دیگر می‌خواهند با استناد به پدیده‌های طبیعی علاوه بر دیگر منابع معرفت دینی الهیات را تثبت کنند. تصور آنها این است که با اتکا به فرمول‌های فیزیکی برهان نظم را مطرح می‌کنند. ولی چند نکته وجود دارد. اول اینکه مسئله برهان نظم که از گذشته نیز وجود داشته است هیچ فرق اساسی نکرده است. یعنی اگر بخواهیم در مورد نظم در جهان سخن بگوییم مسئله از یونان باستان تا به حال تغییری نکرده است. الهیاتی که بر مبنای فیزیک بنا نهاده شود، الهیاتی است که به قبل از خلقت حضرت آدم مرتبط می‌شود، این نوع الهیات هیچ ارتباطی به مسائل اصلی الهیات - ارتباط انسان با خدا، اخلاق، وجدان - پیدا نمی‌کند. در این الهیات فیزیکی در نهایت به یک سری از صفات خداوند تاکید می‌شود: قدرت، خرد و خوبی. در این صورت تفاوتی بین ادیان توحیدی و پانتئیسم وجود نخواهد داشت. در نتیجه به کارگیری فیزیک در الهیات تنها منجر به از بین رفتن خود الهیات و تبدیل شدن آن به امری غیرالهیاتی می‌شود. این گونه الهیات هیچ چیزی در مورد مرگ، بهشت و جهنم، و اخلاق که مهم‌ترین بخش‌های دین هستند نمی‌تواند بگوید و در این سیستم خدا تبدیل به یک بت می‌شود. بر اثر این نگرش، نظم طبیعی برای افراد تا حدی اهمیت پیدا می‌کند که به این باور می‌رسند که خداوند چنین نظمی را به هم نمی‌زند و از این رو جایی برای معجزه در الهیات باقی نمی‌ماند.

آگاهی از جدایی این دو قلمرو، بین فیلسوفان گذشته هم وجود داشته است. ترس از درآمیختن جهان طبیعی و جهان ماوراطبیعی باعث شد توماس آکویئناس ارسطو را به جای افلاطون به عنوان فیلسوف سرمشق برگزید. علت این امر این بود که ارسطو به لحاظ علمی به جهان طبیعت می‌پردازد  برخلاف افلاطون که در مورد قلمروی ماوراطبیعی و الهی سخن می‌گوید. از آنجایی که آکویناس نمی‌خواسته سخنانش با امر الهی در تعارض باشد به ارسطو روی می‌آورد و رویکرد ارسطویی اتخاذ می‌کند. برای حفظ کارآیی و معناداری علم و الهیات می‌بایست قلمروهای آنها را به رسمیت بشناسیم و از خارج کردن هر یک از این دو از قلمروی خودشان پرهیز کنیم.

برای مطالعه بیشر و آشنا شدن با آرا نیومن می‌توانید به آثار زیر مراجعه نمایید:

Newman, J. H. (1870). An essay in aid of a grammar of assent. Burns, Oates, &Company.
Newman, J. H., & Turner, F. M. (1996). The idea of a university. Yale University Press.

Newman, J. H. (1967). On the inspiration of scripture. Corpus Books.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما