Friday, December 25, 2015

اخلاق در آثار جین آستن


اخلاق در آثار جین آستن

گیلبرت رایل، فیلسوف تحلیلی بریتانیایی، در سال 1966 مقاله ای در باره جین آستن و اخلاق در آثار او نوشت. او در این مقاله با بررسی رمان های جین آستن نویسنده سده هجدهمی - سعی دارد نگرش اخلاقی جین آستن را مشخص کند. در ادامه نظرات رایل در مورد جین آستن را بخوانید.

آستن در تمام آثار خود به نحوی به اخلاق می پردازد، ولی در «منسفیلد پارک» و «عقل و احساس» از این بررسی ها فراتر رفته و به شکل مستقیم به اخلاق می پردازد. از این رو بررسی نگرش آستن به اخلاق میتواند جالب توجه باشد. رایل با تقسیم بندی نگرش های اخلاقی در سده هجدهم به دو دسته اصلی کالونی برگرفته از نام ژان کالون و ارسطویی، جین آستن را در دسته دوم قرار می دهد. در دسته کالونی، افراد نگرشی صفر یا صدی در مورد اخلاق دارند بنابراین آدم ها یا خیر هستند یا شر؛ روانشناسی اخلاق نزد این دسته دوقطبی است. در نقطه مقابل، در نگرش ارسطویی افراد با یکدیگر تفاوت هایی دارند که میتوان به شکل طیفی آن را فهمید و تفاوت آنها صرفا بر سر اینکه یکی خوب است و دیگری بدخلاصه نمی شود، بلکه تفاوت های آنها موارد زیادی را شامل می شود. بنابراین در این نگرش، یک شخص از جهتی بهتر از دیگران بوده، از جهتی دیگر همانند اغلب افراد است و از جهاتی دیگر از سایرین بدتر است. رایل، آستن را به جز چند مورد استثنا در رمان هایش، در دسته دوم قرار می دهد. برای بررسی شخصیت های رمان های آستن، پرسش های کالونی مانند اینکه آیا این شخص خوب است یا بد، یا این شخص گناهکار است یا یک قدیس بی معنا هستند. به عنوان مثال آقای کالینز در «غرور و تعصب» شخصیتی نامطلوب است، ولی نه میتوان گفت که او گناهکار است یا قدیس. او صرفا یک شخصیت مضحک است، شخصیتی که نگرش کالونی نمی تواند برای او جایی در دسته بندی های خود پیدا کند. به همین شکل شخصیت اما در رمان «اما»؛ ممکن است از او خوشمان نیاید، یا لجمان را در بیاورد ولی نمی توان گفت او شخصیتی است که باید به آتش جهنم محکوم شود. با این حال، گیلبرت رایل سه یا چهار مورد در رمان های آستن می یابد که شخصیت ها به شکل کلونی به تصویر کشیده شده اند. به عنوان مثال لیدیا و ویکهام در رمان غرور و تعصب.

نکته دوم، اخلاق سکولار در داستان‌های جین آستن است. علاوه بر این شخصیت های اصلی داستان های او حتی در بدترین شرایط دست به دعا نمی برند. رفتن به کلیسا در روزهای یکشنبه به همراه خانواده، تنها سه یا چهار بار در رمان های او خاطرنشان می شود. این موضوع در داستان منسفیلد پارک نیز یک بار عنوان می شود که شخصیت فنی مذهبی است. مذهب جای بسیار کمرنگی در شخصیت های آستن دارد. رایل خاطرنشان می کند که نمی خواهد نتیجه گیری کند که شخصیت های رمان های آستن دادارباور، خداناباور یا لاادری هستند، بلکه شخصیت های داستان های او چالش های اخلاقی که برایشان بوجود می آید را بدون ارجاع به مذهب، کشیش، یا دکترین های الهیاتی حل و فصل می کنند.

نکته سوم، آمیزش اخلاق و زیبایی شناسی در رمان های آستن است. آستن از اصطلاح هایی مانند «ذائقه اخلاقی» و «زیبایی ذهن» استفاده می کند و بین حس وظیفه شناسی، نزاکت و ذائقه زیبایی شناختی رابطه ای مستقیم برقرار می کند. میتوان مشاهده کرد که اغلب شخصیت های رمان های او در صورتی که یکی از این سه خصیصه را ندارند، فاقد دو خصیصه دیگر نیز هستند؛ با این حال برخی از شخصیت‌های رمان او یکی از این خصیصه ها را دارند، بدون اینکه دو ویژگی دیگر را داشته باشند. مانند خانم جنینگز که به رغم بی نزاکتی از اخلاق بی بهره نیست.   


بنابراین رایل، آستن را در زمینه اخلاق ارسطویی، سکولار و ملتفت به زیبایی شناسی دسته بندی می کند. رایل سپس خاطر نشان می کند که این خصوصیات رویکرد اخلاقی آستن را شبیه به رویکرد اخلاقی لرد شفتسبری (ارل سوم شفتسبری؛ فیلسوف، نویسنده و سیاستمدار سده هفدهمی بریتانیایی) می کند که یک سده پیش از او می زیست. شفتسبری بیش از آنکه مسیحی باشد دادارباور بود و دینداری خود را بر مبنای زیبایی شناسی و اخلاق بنا نهاده بود. رایل فرضیه ای را مطرح می کند که آستن به صورت مستقیم یا غیرمستقیم دیدگاه خود را مدیون لرد شفتسبری است. او بر خلاف اخلاق رایج کلونی در دوران خود، به مدل اخلاقی شفتسبری روی می آورد. علاوه بر این او به شباهت هایی میان نظرات اخلاقی آستن و شفتسبری می پردازد. یکی از این شباهت ها، استفاده آستن و شفتسبری از واژه «ذهن» است. هر دوی آنها از «زیبایی ذهن» سخن می گویند و این حالت برای شفتسبری همانند آستن، حالتی است که اخلاق و زیبایی با یکدیگر در نوعی هارمونی به سر می برند. این کابرد برای واژه ذهن توسط دیگران در آن زمان استفاده نمی شد، حتی توسط دیوید هیوم و باتلر که از شفتسبری تاثیر پذیرفته اند؛ رایل بر این باور است که این شاهدی قوی برای تاثیر پذیری جین آستن از شفتسبری است. اگر حق با رایل باشد، یکی از منابع الهام جین آستن در رمان هایش، علاوه بر آثار ادبی و دنیای پیرامونش رویکرد فلسفی شفتسبری به اخلاق است که در سده هجدهم رویکردی مهجور بود. 


Ryle, G. (1968). Jane Austen and the Moralists. Critical Essays on Jane Austen, 106-122.

Thursday, December 24, 2015

ترس از دانش: علیه نسبی گرایی و سازه گرایی


ترس از دانش: علیه نسبی گرایی و سازه گرایی
معرفی «ترس از دانش: علیه نسبی گرایی و سازه گرایی» نوشته پل بوقوسیان

زهیر باقری نوع پرست

ساکنان اولیه قاره آمریکا از کجا آمده اند؟ در حالی که بررسی های علمی نشان می دهد که ساکنان اولیه آمریکا از آسیای شرقی به این قاره مهاجرت کرده اند، بومی های آمریکا بر این باورند که پس از اینکه ارواح فراطبیعی شرایط زیست روی کره زمین را فراهم کرده اند، ساکنان اولیه از دل زمین بیرون آمده و در آنجا مستقر شده اند. این دو نظر یکدیگر را نقض می کنند، بنابراین یکی از آنها صحیح و دیگری غلط است. در علوم انسانی امروز اما، رویکردی بوجود آمده که عنوان می کند روش های حصول معرفت متفاوتی نسبت به جهان وجود دارد که همه آنها به یک اندازه معتبر هستند، و علم هم صرفا یکی از این روش های شناخت جهان است. برای افرادی که این رویکرد را می پذیرند این فکت علمی که ساکنان اولیه آمریکا از آسیای شرقی آمده اند با این باور رایج بین بومیان آمریکا که ساکنان اولیه از دل زمین بیرون آمده اند ارزشی برابر دارد و هر یک از این دو صرفا نگرشی به رویدادهای جهان خارج هستند.

اعضای جوامع و فرهنگ های مختلف، معیارهای متفاوتی برای آنچه که معرفت نسبت به جهان خارج به حساب می آید دارند. در حالی که در برخی از جوامع برای فهم جهان خارج به علم استناد می کنند در برخی دیگر از جوامع ممکن است افراد برای فهم جهان خارج از گوی جادو پرسش های خود را مطرح کنند و شخصی که مسئول برقراری ارتباط با این گوی جادو است به اعضای آن جامعه از جهان خارج اطلاع دهد. سازه گرایان اجتماعی بر این باور هستند که نمی توان با استناد به روشی معرفت شناختی به شکل اصولی بین این تعارض هایی که در جوامع مختلف در مورد معرفت نسبت به جهان خارج وجود دارد تصمیم گرفت کدام یک درست هستند.

از نظر سازه گرایان اجتماعی واقعیت هایی که در علم راجع به جهان خارج مطرح می شود مستقل از ذهن ما انسان ها نیستند. بنابراین اگر در یک جامعه یا گروه واقعیتی در مورد جهان خارج مطرح شود، ما می توانیم آن را نپذیریم و به جای آن واقعیت دیگری مطابق با علائق، نیازها و دغدغه های جامعه یا فرهنگ خود بسازیم. بدین شکل، هیچ کس زیر یوغ واقعیت هایی طبیعی که مستقل از ذهن انسان هستند قرار نمی گیرد و جوامع آزاد هستند واقعیت های خود را بسازند. بنابراین یکی از دغدغه های سازه گرایان اجتماعی این است که نشان دهند تمام واقعیت هایی که در علم مطرح می شوند سازه هایی اجتماعی هستند. (1)

بوقوسیان برای نشان دادن مشکلات این رویکرد به دفاع از سه موضع می پردازد. دست کم برخی از فکت هایی که به آنها علم داریم، توسط ذهن یا فعالیت های ما وضع نشده اند. رابطه بین شواهد و فرضیه هایی که توسط آن شواهد پشتیبانی می شوند به ما انسان ها وابسته نیست. وجود شواهد دلیل پذیرفتن دست کم برخی از باورهای ما است.  

اگر اعضای جامعه الف فکت علمی «سین» را بسازند، و اعضای جامعه ب فکت علمی نقیض «سین» را بسازند، هم «سین» را داریم، هم نقیض «سین» را داریم و این تناقض است. در اینجا سازه گرای اجتماعی باید بگوید بر اساس استانداردهای جامعه الف سین فکت علمی است، و بر اساس استانداردهای جامعه ب، نقیض سین فکت علمی است. این صرفا توصیفی از آنچه در جوامع الف و ب به عنوان فکت علمی در نظر گرفته می شود است و تا اینجا مشکلی وجود ندارد. حال باید دید استانداردهای هر جامعه برای توجیه معرفت علمی چیست و چه اعتباری دارد.

هنگامی که دو سیستم معرفتی متفاوت، در مواجهه با شواهدی یکسان به نتایجی غیرقابل جمع می رسند، علت آن این است که هر یک از این دو سیستم چهارچوبی متفاوت برای توجیه باورهای خود دارند. نسبی گرایان/سازه گرایان بر این باورند که به همین دلیل نمی توان بین این سیستم معرفتی تمایزی قائل شد و هر دو آنها ارزشی یکسان دارند، چرا که توجیه هایی که باورهای خود داریم وابسته به فرهنگ و جامعه هستند و طرفین اختلاف تنها با فرض گرفتن صحت چهارچوب و توجیه خود به این نتیجه می رسند که چهارچوب و توجیه خودشان معتبر است. به عبارتی، نسبی گرایان/سازه گرایان بر این باورند که واقعیتی مطلق در رابطه با توجیه باورها وجود ندارد و تنها راه توجیه باورها استناد به چهارچوب هایی است که هر فرد در آن قرار دارد، بنابراین توجیه ها همیشه نسبت به چهارچوبی تعریف می شوند و مطلق نیستند.

بوقوسیان برای نشان دادن بی اعتباری رویکرد نسبی گرایان/سازه گرایان به ماجرای گالیله و بلارمین اشاره می کند. گالیله با استناد به حس بینایی و با استفاده از تلسکوپ مدل کوپرنیکی را صحیح می دانست و بلارمین با استناد به کتاب مقدس مدل کوپرنیکی را صحیح نمی دانست. برای اینکه متوجه بشویم باور به مدل کوپرنیکی صحیح است یا نیست به  چه چیزی برای توجیه باور خود باید استناد کنیم؟ گالیله بر این باور بود که مدل کوپرنیکی صحیح است و به حس بینایی خود از طریق تلسکوپ برای توجیه باور خود اتکا می کرد، در حالی که بلارمین بر این باور بود که مدل کوپرنیکی غلط است و برای توجیه باور خود به کتاب مقدس استناد می کرد. اگر از بلارمین بپرسیم که حقانیت کتاب مقدس از کجا می آید، او به متن خود کتاب مقدس اشاره خواهد کرد. این یک دور است، چرا که می بایست با استناد به منبعی مستقل از کتاب مقدس حقانیت آن را اثبات کند. ولی گالیه نیز برای اثبات صحت ادعای خود به حس بینایی استناد می کند، و برای اثبات حقانیت بینایی نیز باید به خود بینایی استناد کرد. بنابراین به نظر می آید که هر دوی گالیه و بلارمین گرفتار یک دور هستند. هر یک سیستم معرفتی متفاوتی دارد، و اگر هر سیستمی برای اثبات حقانیت خودش مجبور باشد حقانیت خود را پیش فرض بگیرد بنابراین راهی برای قضاوت بین آنها وجود ندارد و از این رو هر دو آنها به یک میزان اعتبار دارند، یعنی همان نتیجه ای که نسبی گرا/سازه گرا می خواهد بگیرد. ولی بوقوسیان به ما یادآوری میکند که بلارمین و گالیله از سیستم های معرفتی اساسا متفاوتی بهره نمی گیرند. گالیله و بلارمین هر دو از مشاهده، استقرا و استنتاج بهره می گیرند. بلارمین نیز از چشمان خود برای خواندن کتاب مقدس استفاده می کند و برای رسیدن به نتیجه و فهم آن از استنتاج بهره می گیرد و به وسیله استقرا اطمینان حاصل میکند که متن این کتاب هر روز تغییر نمی کند بلکه ثابت باقی می ماند، همانطور که گالیله برای رسیدن به نتیجه خود از حواس پنجگانه، استقرا و استنتاج استفاده می کند.

ولی اگر در نظر بگیریم که کتاب مقدس یک منبع معرفتی اساسا مجزاست و بلارمین با استناد به این منبع معرفتی مجزا ادعا می کند که مدل کوپرنیکی غلط است، آنگاه یکی از منابع معرفتی بلارمین (کتاب مقدس) با دیگر منابع معرفتی او در تضاد است، چرا که منابع معرفتی دگیر او (استنتاج، استقرا و حواس پنجگانه) صحت مدل کوپرنیکی را تایید می کند و بنابراین او دچار عدم انسجام می‌شود. بلارمین یا به منبع معرفتی اساسا متفاوتی دسترسی ندارد - چرا که برای توجیه کتاب مقدس باید به مشاهده، استقرا و استنتاج که مورد استفاده گالیله است استناد کند یا دسترسی دارد کتاب مقدس منبع معرفتی اساسا متفاوتی است و باورهای او از عدم انسجام رنج می برند. بوقوسیان به همین شکل به بررسی باورهای فرهنگ های بومی می پردازد. اگر افراد بومی برای اینکه بفهمند فردا باران می آید یا نمی آید نزد یک درخت که باور دارند قدرت پیش بینی آینده را دارد بروند و برای پیش بینی هوا از آن کمک بگیرند، میتوانیم به قضاوت این چهارچوب باور بپردازیم، سیستم معرفتی آنها یا با ما یکسان است (یعنی از همان منابع معرفتی که ما بهره می گیریم بهره می برند) یا به منبع معرفتی اساسا متفاوتی دسترسی دارند. اگر سیستم معرفتی آنها با ما یکسان باشد بنابراین قابل مقایسه است، و میتوانیم تشخیص دهیم کدام یک با شواهد موجود همخوانی دارد. مثلا در این مورد میتوانیم بررسی کنیم که با گوش کردن به حرف آن درخت بهتر می توانیم هوا را پیش بینی کنیم یا با استناد به مرکز هواشناسی. اگر هم سیستم معرفتی آنها منبعی اساسا متفاوت دارد و به این دلیل برای پیش بینی وضع هوا به درخت استناد می کنند، هنگامی که با دیگر منابع معرفتی آنها که در ما هم مشترک است در تعارض باشد دچار تناقض شده اند. به همین شکل میتوان استناد به طالع بینی، فال قهوه، علوم غریبه و دیگر منابع به اصطلاح معرفتی را بررسی کرد.

این نگرش نسبی گرایانه/سازه گرایانه که به تعبیر پل بوقوسیان در دانشگاههای علوم انسانی به ارتدوکسی تبدیل شده اند، انگیزه‌هایی عمدتا سیاسی دارند. نگرش های پسااستمعارگرایانه این دغدغه را برای افراد به وجود آورده اند که دیدگاه یک فرهنگ بر فرهنگ دیگری تحمیل نشود. هرچند این دغدغه، دغدغه به جایی است، ولی میتوان به روش هایی این دغدغه را پاسخ گفت که به لحاظ منطقی و عقلانی نیز قابل دفاع باشد. علاوه بر این، بوقوسیان خاطر نشان می کند که درست است که فرهنگ های فرودست از انتقاد در امان می مانند ولی علاوه بر آن آنها نیز نمی توانند قدرتمندان را نقد کنند. در واقع نسبی گرایی/سازه گرایی شمشیری دو لب است، که قدرت نقد قدرتمندان توسط فرودستان را نیز می گیرد. علاوه بر این از آنجایی که این دغدغه تا حدود زیادی سیاسی است، میتوان از نظر سیاسی هم به پیامدهای آن توجه کرد. در حال حاضر گرمایش زمین به عنوان یکی از بزرگترین مشکلاتی که کره زمین را تهدید می کند مطرح است، تنها راهی که میتوانیم از وجود و شدت گرمایش زمین آگاه شویم، روش علمی است. مخالفان گرمایش زمین با استناد به نسبی گرایی/سازه گرایی پست مدرن ها علم را صرفا یک روایت می دانند و از پذیرش گرمایش زمین سرباز می زنند. در آمریکا، مسیحی های بنیادگرا برای نفی فرگشت گاهی به نظریات پست مدرن ها روی می آورند. علاوه بر این، تمرکز بر عدم قطعیت علم برای بی اعتبار کردن آن، راه را برای راستگرایان افراطی در فرهنگ های مختلف هموار کرده تا بتوانند با علم مخالفت کنند. جالب است که برونو لاتور که از سازه گرایان علمی معروف است در مقاله ای از اینکه راستگرایان افراطی برای نفی گرمایش زمین به نوشته های سازه گرایان اجتماعی استناد می کنند ابراز تاسف کرده است. (2) بنابراین با توجه به اینکه هدف سازه گرایان/نسبی گرایان تا حدود زیادی سیاسی بوده است، در عمل می بینیم که به لحاظ سیاسی این نظریه ها به زمین بازی راست گرایان افراطی تبدیل شده اند، در حالی که به زحمت بتوان گفت کمکی به فرهنگ های فرودست کرده باشند.

Boghossian, P. (2006). Fear of knowledge: Against relativism and constructivism. Oxford University Press.

1. 
Searle, J. (2009). Why should you believe it. The New York review of books,56(14), 88-92 
2.
Latour, B. (2004). Why has critique run out of steam? From matters of fact to matters of concern. Critical inquiry30(2), 225-248.

ژنتیک و به‌نژادی؛ علم و ایدئولوژی در آلمان نازی

ژنتیک و به‌نژادی؛ علم و ایدئولوژی در آلمان نازی
پل ویندلینگ[1]
برگردان زهیر باقری نوع پرست



دوره‌ی سوسیالیسم ملی در آلمان حدود ده سال طول کشید ولی هنوز پس از شصت سال آثار نسل‌کشی و هم‌چنین آزمایش‌های انسانی نازی‌ها در جامعه‌ی غربی باقی مانده است. در سال 2004  موسسه مکس پلانک[2] از بازماندگان اردوگاه دوقولوهای منگل[3] عذرخواهی نمود. بسیاری از موسسات تحقیقات مغزی هم تا دهه‌ی 1990 بقایای انسانی قربانیان اتونازی را شناسایی و دیگر مورد استفاده قرار ندادند. بسیاری از موسسات نازی از بردگان برای تحقیقات استفاده می‌کردند. آثار زیست‌شناسی و به‌نژادی نازی‌ها هنوز هم باقی است.

در قرن بیست‌ویکم بحث‌هایی راجع به ایدئولوژی نازی‌ها راجع به تکامل و به‌نژادی صورت گرفته است، راجع به این‌که آیا چنان تحقیقاتی گذشته از حالت‌های غیرطبیعی‌شان خارج از تلاش‌های علمی هستند یا نه. در دهه‌ی گذشته دانشمندان متوجه شدند که نظریه ی فرگشت چقدر برای دانشمندان نازی اهمیت داشته است. دانشمندان تازه به اهمیت زیست‌شناسی در سیاست‌های نازی‌ها پی برده‌اند. اما باید به این هم توجه نمود که نباید روایت نازی‌ها از تنازع بقا با فرگشت داروین و علم ژنتیک اشتباه گرفته شود.

اخیرا برخی به این نتیجه رسیده‌اند که تحقیقات نازی‌ها از نظر علمی در حوزه‌های پزشکی و ژنتیک جدید بوده است. پیش‌تر علم نازی، علم شمرده نمی‌شد و در نتیجه لازم نبود که افراد با نتایج تشویش‌آور ارزش‌های علمی این تحقیقات خود را نگران کنند. البته نازی‌ها به‌طور آزاردهنده‌ای با مسئله‌ی نژاد درگیر بودند. «اما آنچه ما می‌یابیم یک ارتدکسی واحد راجع به نژاد، تکامل و جامعه نیست، بلکه در خود اردوگاه نازی دیدگاه‌های متفاوتی راجع به آن‌ها وجود داشته است. رقابت میان این دیدگاه‌ها موجب پویایی رادیکالی گشت.» (ص 194)

از سال 1933 به بعد تعداد زیادی از زیست‌شناسان و محققان پزشکی یهودی کشته شدند. بقیه‌ی دانشمندان بدون توجه به غیاب همکاران یهودی یا رهبری نازی‌ها، به کارشان در زمینه‌ی بیوشیمی یا جنین‌شناسی ادامه دادند. در آن زمان بودجه‌ های تحقیقاتی که در خدمت توسعه‌ی سیاسی بودند، افزایش یافت. دانشمندان آلمانی رابطه ی خود را با حلقه‌های علمی ادامه داده و حتا جایزه‌ی نوبل هم گرفتند و در طول دهه‌ی 1930 و جنگ جهانی دوم ایده‌های نازی‌ها را به چالش کشیدند.

برخلاف برخی دانشمندان، دیگر دانشمندان با نازی‌ها همکاری نمی کردند. موسسات تحت نظر نازی‌ها، برای نیل به بینش نازی از مدرنیته و کارآمدی، بودجه‌شان را در راه رسیدن به نتایج مفید صرف می کردند. نظربه‌پردازان نازی هم در پی حفاظت از خانواده‌ی آلمانی و جامعه بودند.


گناه مفروض داروین

چارلز داروین (82-1809) و آدولف هیتلر اغلب به هم تداعی می‌شوند. این ایده از آن جا نشات گرفته است که اصطلاحاتی مانند تنازع بقا در «نبرد من» (1925) هیتلر وجود دارد. اما هیتلر به طور مستقیم داروین را مطالعه نکرده و تنها برخی کتاب‌هایی که تحت تاثیر داروینیسم بوده در کتابخانه‌اش یافته شده یا در حزب نازی محبوبیت یافتند.

اما رابطه برقرار کردن میان داروین و هیتلر عجیب و از نظر تاریخی بدون استناد است. در نبرد من که بسیاری آن را داروینیستی یا سوسیالیست داروینیستی می‌دانند- او طبیعت را چونان مذهب دیده و شصت‌وچهار بار به «خدا» اشاره می‌کند، به این معنا که خدا در سرنوشت بشر دخالت دارد. او به برتری آلمانی‌ها و فرودستی یهودیان هم اشاره می‌کند. از سوی دیگر برخی داروینیسم را به علت تاثیر آن بر کارهای نازی‌ها فاسد می‌دانند، بدون آن‌که به نوشته‌ها و نظرات وافعی داروین نظر کنند.

اصل انواع داروین از نظر اخلاقی میراثی مشوش بر جا گذاشت. هیتلر که کاتولیک زاده شده بود هرگز از واتیکان محکومیتی دریافت نکرد. او مانند دیگر نازی‌ها به وحدت‌وجودی نژادی باور داشت، به طبیعت به عنوان یک مذهب که نیرویی نژادی هم بود اعتقاد داشت. شیطانی قلمداد کردن هیتلر موجب شد تا تحقیقات نازی‌های شبه‌علم شمرده شده و از ارتباط برقرار کردن میان آن‌ها و جنبش‌های داروینیستی و به‌نژادی در انگلیس و آمریکا اجتناب شود.
وقتی نبرد من هیتلر را در نظر بگیریم، ایده‌هایی در آن وجود دارد که هیچ یک داروینی نیستند. هیتلر به به‌نژادی اعتقاد داشت، تا جایی که در 1929 دستور به قتل بیماران روانی داد. گرچه ممکن است که نازی‌های داروینی بوده باشند، اما مسئله این است که چگونه این دو سنت جدا از هم منجر به این فرض شدند که داروینیسم موجب به وجود آمدن هیتلر گشت. عقاید داروین و پیروانش مانند والاس[4] و اسپنسر[5] راجع به نژاد و تنازع بقا با هیتلر فرق می کرد.

داروینیسموس[6]

داروینسم آلمانی بر ارگانیسم، و موجودیت چندسلولی تاکید زیادی داشت. ارنست هکل[7] زیست‌شناسی را چالشی به کار خدا و جانشین مذهب می‌دانست. او پیشرو داروینیسم در آلمان به حساب می‌آید، ولی هکل داروینیست راستین نبود، او لامارکی بود و بیشتر عقایدش راجع به انتخاب طبیعی، در مخالفت با وضعیت اجتماعی در آن زمان بود. او فردی بود که اعلام کرد نژاد آریایی بیشترین رشد عقلی را در میان نژادها داشته است.

متون داروینیستی توماس هنری هاکسلی[8]، اسپنسر و جان بری هیکرافت[9]  تاثیر زیادی در آلمان بین سال‌های 1870 تا 1940 گذاشتند. اغلب دانشمندان در این دوره به نظریه‌های زیست‌شناسی اجتماعی نژادی باور داشتند. در اوایل قرن بیستم دانشمندانی مانند فریدریش هرتز[10] راجع به سوءاستفاده از این نظریه‌ها برای فشار سیاسی هشدار می‌دادند.

برخی عقیده دارند که اگر اعتقادات مسیحی پابرجا می‌ماندند زیست‌شناسان و دانشمندان به‌نژادی نازی چنان کارهای وحشتناکی را انجام نمی‌دادند. همچنین برخی دانشمندان پیرو کلیسا مانند اتمار فن فرشائر[11] و هرمان ماکرمان[12] از آزمایش‌های انسانی سرباز نزدند. مرگ پاپ پایوس[13] یازدهم در 1939 و روی کار آمدن پایوس دوازدهم راه را برای آغاز کار نازی‌ها هموارتر نمود. در داخل آلمان کلیساهای مختلف پروتستان در برابر نازیسم جبهه‌های مختلفی به خود گرفتند، اما اغلب از زیست‌شناسی نژادی حمایت نمودند.

انتخاب طبیعی و/یا جنسی

انتخاب جنسی داروین کمتر مورد توجه قرار گرفته است. دانشمندانی مانند پلوئتز[14] طرفدار به‌نژادی‌ای بودند که از طریق کنترل‌های پزشکی و بهداشتی در جامعه به دست می‌آمد. آن‌ها می‌خواستند تنها افرادی پس از کنترل‌های سالانه اجازه‌ی تولید مثل داشته باشند که بیماریهای وراثتی و مواردی مانند الکلیسم را به نسل بعد انتقال ندهند. اخلاق تولید مثل آلفرد گروتیان[15] در دوره‌ی وایمار[16] مبتنی بر از میان بردن افراد ضعیف از نظر ژنتیکی بود و افرادی که قوی به شمار می رفتند، تشویق به داشتن خانواده‌های بزرگ‌تر می‌شدند. گرچه یهودی‌ها یا رومنی‌ها (کولی‌ها) برای گروتیان ضعیف تلقی نمی‌شدند ولی بیماران روانی و افراد معلول جز این عده بودند. در این دوران کلینیک‌ها ده‌ها هزار جزوه راجع به به‌نژادی پخش نمودند. این موارد چیزی بیش از انتخاب جنسی داروین بودند.

نازیسم معیارهای جدیدی برای امور اجتماعی به وجود آورد. در حالی که به‌نژادی در دوره‌ی وایمار و در اتریش فراگیر بودند، پارادایم نازی‌ها گزینشی بود. انتقال از انتخاب جنسی به انتخاب طبیعی ایدئولوژی نازی‌ها را در رابطه با تنازع نژادی تغییر داد. انتخاب طبیعی داروین به عنوان شعاری برای زایش نوی نژاد آلمانی که نسل‌کشی را جایز می‌شمرد مورد استفاده قرار گرفت.

تاریخ‌دانان معیارهای این انتقال را نادیده گرفته و ترجیح دادند که تداومی مستقیم را بدون بررسی تغییرات در معیارهای زیست‌شناختی در نظر بگیرند. در آلمان نازی بیماران روانی، جنایتکاران وراثتی و منحرفان جنسی مورد پاکسازی قرار گرفتند. به طور کلی رویکرد نازی‌ها از رفاه اجتماعی به نژاد منعطف شد و مشاهده می‌شود که این امر در تصویب قوانین برای حمایت از خون آلمانی مانند قانون‌های نورنبرگ[17]  تاثیرگذار بوده است.

نظریه‌ی نژاد

به‌نژادی نازی با داروینیسم همخوانی ندارد. چرا که نژاد ارزشی ثابت برای داروین نبود. همچنین نکاتی مانند پاکی خون در به‌نژادی برجسته بودند که در آن‌ها خون به عنوان حامل خصایل نژادی و روانی شناخته می‌شد. در این دوران، یهودی‌ها از رابطه‌ی جنسی و ازدواج با آریایی‌ها منع شدند.

آلمان نازی در پی نوزایی نژاد آریایی از طریق از میان برداشتن نژادهای دیگری بود که تهدیدی برای آن محسوب می‌شدند. اگر فردی بخواهد این ایده‌ها را به‌طور زیست‌شناختی دنبال کند، باید یک زیست‌شناسی نو بسازد که ایده‌های آن با داروینیسم متفاوت‌اند.

شرایط با افزوده شدن ژنتیک مندلی به روش‌شناسی و نظریه‌ی طبقه‌بندی نژادی پیچیده‌تر هم می‌گردد. کارهای دانشمندان ژنتیکی مانند بنو مولر- هیل[18] و موسسه KWIA نشان می‌دهد که دانشمندان ژنتیک در بنیان‌نهادن طبقه‌بندی‌های نژادی فعالیت می‌کردند.

گرچه از اواخر سده نوزدهم سخن از مسئولیت آلمان بزرگ برای حمایت از نژاد آلمانی مطرح بود، ولی یک نظریه‌ مورد قبول همه راجع به خلوص نژادی وجود نداشت؛ نظریه ای که خصایل زیست‌شناختی نژاد آلمانی را یک بار و برای همیشه مشخص کند. این مسئله مورد جدل گروه‌های سیاسی و دانشگاهی بود.

به طور کلی تاریخ‌دانان چندان به زیست‌شناسی نژاد در آلمان نازی توجه نکرده‌اند، یعنی آن را در چارچوب علم مورد بررسی قرار نداده‌اند. تاریخ‌پژوهان نازی در تصمیم‌گیری راجع به ارتباط میان سیاست نژادی نازی‌ها و علم هنوز مرددند. با این حال، در آلمان نازی بیوشیمی پیشرفت فراوانی داشت. موسساتی مانند بنیاد پژوهشی آلمانی[19] و جامعه‌ی قیصر ویلهلم[20] تحت نظر نازی‌ها اداره می‌شدند. در این مراکز به پژوهش‌هایی راجع به مسایل نژادی اولویت داده می‌شد.

هیتلر به سترون‌سازی[21] و پاک‌سازی خون آلمانی با جلوگیری از آلودگی حاصل از آمیزش با یهودیان توجه نمود. با نظر هیتلر، در جولای 1933 نازی‌ها قانون سترون‌سازی را تصویب کردند. ژنتیک‌دان روانپزشک ارنست رودین[22] پیشروی اجرای این قانون بود که طی آن بیماران اسکیزوفرن، معلول، افراد مبتلا به هانتینگتون، صرع و موارد مشابه روانی و جسمانی مورد هدف قرار گرفتند. دست‌کم 375000 نفر توسط مسئولان آلمانی مورد سترون‌سازی قرار گرفته و 5000 نفر بر اثر آن جان سپردند. افراد دچار مشکلات جسمی مانند کرها، از نظر ذهنی بیمار شناخته شده و این میزان از سترون‌سازی به اتونازی و در نهایت به هولوکاست ختم شد. تاریخ‌دان سوسیالیست، کارل هاینتز روت[23] عبارت «راه‌حل نهایی برای مشکل اجتماعی» را برای محکوم کردن این سیاست که به‌نژادی حذفی بود، ابداع نمود.

سترون‌سازی ممکن بود برای افراد حزب نازی هم اتفاق بیفتد، اما برای افرادی که نژاد مخلوط داشتند، بیشتر محتمل بود. به طور مثال 385 کودک، که اکنون «حرامزادگان رایلند[24]» نامیده می‌شوند، چون از نژاد مخلوط بودند مورد سترون‌سازی قرار گرفتند.

قانون شهروندی آلمانی در 1935، شهروندی را تنها محدود به افرادی نمود که علاوه بر داشتن نژاد آلمانی با اعمالشان هم وفاداری‌شان را به آن نشان می‌دادند. قانون‌های دیگری مانند قانون حمایت از خون و قانون ازدواج هم هر نوع رابطه‌ جنسی میان آلمانی‌ها و هر فرد غیر سفید‌پوستی را منع می‌نمود. حتا خود آلمانی‌ها هم برای ازدواج باید گواهی سلامت ارثی می‌گرفتند.

زیست‌شناسی هیتلر

زیست‌شناسی با جهان‌بینی نازی و اولویت‌های اقتصادی و نظامی آن مناسبت داشت. نازیسم گونه‌ جایگزینی از مدرنیته را ارائه می‌داد و ایده‌ی نوزایی در این بینش آینده‌نگرانه مرکزیت داشت. پلوئتز، در میان نخستین «متخصصان بهداشت نژادی»، از بازیابی قوت بدوی سخن گفت. یولیوس لمان[25] در سال 1924 نظر هیتلر را به به‌نژادی و بهداشت نژادی جلب نمود.

گرچه نازی‌ها از زیست‌شناسی برای رسیدن به اهدافشان استفاده می‌کردند، ولی برای این کار خود را وابسته به کارشناسان علمی نمی‌دیدند. با این حال برخی دانشمندان برنامه‌ی نازی‌ها را دنبال می‌کردند. برخی هم از این کار سر باز می‌زدند. ژنتیک‌شناسان پیرو مندل از جمله دانشمندانی بودند که در آلمان نازی بسیار به آن ها توجه می‌شد. به هر حال نازی‌ها برای انجام کارهایی که می‌خواستند بکنند، منتظر دانشگاهیان نمی‌ماندند و از این رو برخی دانشمندان کارهایشان را طبق درخواست نازی‌ها انجام می‌دادند.

زیست‌شناسی انسانی

KWIA تحت نظر فیشر[26] و بعد فرشوئر[27] از نازی‌ها حمایت می‌نمود. فرشوئر دو دستیار داشت که یکی از آن‌ها منگل بود. در فعالیت‌های آنها رابطه‌‌ای مستقیم میان انسان‌شناسی زیست‌شناختی و هولوکاست وجود دارد. در این مرکز دانشمندان مشتاقانه کارشان را انجام می‌دادند. اشنایدر[28] روانشناسی میان این گروه بود. او با حمایت از اتونازی قصد انجام تحقیقات بافت‌آسیب‌شناختی[29] داشت. پنجاه‌ودو کودک تحت نظر او شش هفته تحت آزمایش‌های وحشیانه قرار گرفته و بیست‌ویک نفر از آن‌ها تعمدا کشته شدند تا او مقایسه‌هایش را انجام دهد. اداره‌ی بهداشت رایش رومنی‌ها را مانند بیماران روانی یا یهودی‌ها در نظر می‌گرفت. بسیاری از آن‌ها راهی آشوویتز شده و به قربانیان آزمایش‌های منگل تبدیل گشتند.

منگل

منگل در سال 1935 دکترای انسان‌شناسی و در 1938 دکترای پزشکی‌اش را دریافت نمود. او در سال 1938 به اس.اس پیوست و به‌سرعت به رده‌های بالا صعود نمود. او مسئول دفتر نژاد و رفاه اس.اس شد و در سال 1943 به آشوویتز فرستاده شد. او از مقامش برای انتخاب‌های ژنتیکی که برای تحقیقاتش لازم بود مانند دوقلوها و مبتلایان به اختلالات رشد استفاده نمود و دیگرانی را که مورد علاقه‌اش نبودند به اتاق‌های گاز می‌فرستاد.
  

پسامدها

زیست‌شناسی در آلمان نازی چندین وجهه داشت و نمی‌توان آن را تنها محدود به انتخاب طبیعی داروینی نمود. به طور کلی هیتلر به داروینیسم برای اجرای نقشه‌هایش نیاز نداشت. اهداف نازی‌ها با کمک یک سری دانشمندان تامین می‌شد.

در دوره‌ی بعد، دیدگاه‌های دانشمندان به ژنتیک و به نژادی متفاوت بوده است. محکوم‌کردن کامل به‌نژادی به‌معنای کنار گذاشتن تلاش‌های دانشمندان دیگر در این زمینه پژوهشی بود. برخی دانشمندان پس از جنگ زندانی شده ولی برخی مانند فرشوئر در دولت فدرال به کارشان ادامه دادند. دادگاه نورنبرگ به به‌نژادی توجه نشان داد اما محاکمه‌ی ژنتیک‌شناسان هرگز عملی نشد.

در محاکمه‌های نورنبرگ، درمی‌یابیم که تا حدی محکومیت و تا حدی محافظت در برابر بدترین سوءاستفاده‌ها وجود داشت. پویایی روبه‌رشد پژوهش‌های علمی و محدودیت‌های فرآیندهای قانونی امری بیش از این را ممکن نمی‌ساخت. وضعیت تاریخی هم مانند استالینیسم در روسیه و ایده‌های موجود راجع به عدم دخالت دولت‌ها در کارهای علمی- به عدم محاکمه‌ی این دانشمندان کمک کرد.

این‌که زیست‌شناسی زمان نازی‌ها شبه‌علم خوانده شده برای این است که دانشمندان می‌خواستند عدم موافقت خود را با کارهای نازی‌های نشان دهند. بحث‌ در رابطه با نقش زیست‌شناسان تکاملی در همراهی‌شان با حزب نازی و سازمان اس.اس، و جنگ نژادی در شرق اروپا، هرگز به نتیجه نرسیدند. ایده‌ی ژنتیک انسانی غیربه‌نژادانه تاکیدی بر قطع رابطه با گذشته بود. برای درک گرداب زیست‌شناسی نازی، به بررسی‌های دقیق تاریخی نیاز است.

·        این متن، خلاصه ای از فصل هشت کتاب زیر است؛ فصلی که توسط پل ویندلینگ نوشته شده است.
·        Biology and ideology from Descartes to Dawkins / edited by Denis R. Alexander and Ronald L. Numbers










[1] Paul Weindling
[2] The Max Planck Society
[3] Mengele’s twin camp
[4] Alfred Russel Wallace (18231913)
[5] Herbert Spencer’s (18201903)
[6] Darwinismus,
[7] Ernst Haeckel (18341919)
[8] Thomas Henry Huxley (182595)
[9] John Berry Haycraft (18571922)
[10] Friedrich Hertz (185794)
[11] Otmar von Verschuer (18961969)
[12] Hermann Muckermann (18771962)
[13] Pius
[14] Ploetz
[15] Alfred Grotjahn’s “reproductive ethics”
[16] Weimar
[17] the Nuremberg laws
[18] Benno Müller-Hill
[19] Deutsche Forschungsgemeinschaft
[20] Kaiser Wilhelm Gesellschaft
[21] sterilization
[22] Ernst Rüdin
[23] Karl Heinz Roth
[24] Rhineland bastards
[25] Julius Lehmann
[26] Fischer
[27] Verschuer,
[28] Schneider,
[29] histopathology

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...