Sunday, September 20, 2015

فروید به مثابه‌​ی فیلسوف

 

فروید به مثابه‌​ی فیلسوف

نوشته گوردون مارینو

برگردان زهیر باقری نوع پرست




*فروید به مثابه‌​ی فیلسوف*
 
 
زیگموند فروید، پیامبر روان، به ما آموخت که می​توان عصبانی بود و از خشم خود خبر نداشت. هم چنین می​توان فیلسوف بود و از آن خبر نداشت. و فروید همین طور بود: فیلسوف ناخودآگاهِ ناخودآگاه؛ فردی که به ندرت حرف مثبتی در مورد فلسفه می​زد. به این غرغر او در سال 1933 توجه کنید:

فلسفه در برابر علم نیست، طوری رفتار می​کند که گویی خودش یک علم است و تا حد زیادی از همان شیوه​‌ها استفاده می​کند؛ اما راهش از علم آنجا جدا می​شود که هنوز به این توهم که می​تواند تصویری کامل و منسجم از جهان ارائه داد چسبیده است. خطای روشی آن در این واقعیت است که ارزش معرفت ​شناختی عملیات​های منطقی ما را بیش از حد بزرگ می​داند... اما فلسفه هیچ تاثیر مستقیمی روی اکثریت انسان​ها ندارد: تنها برای عده‌​ی کمی در طبقه​ی بالای روشنفکران جالب است، در حالی که بقیه آن را ورای فهمشان در نظر می​گیرند. (درسگفتارهای مقدماتی در مورد روانکاوی، درسگفتار 35)

با این وجود، همان​طور که فیلیپ ریف در اثر کلاسیکش «فروید: ذهن اخلاق​گرا» مشاهده نموده است، پدر روانکاوی نه تنها اخلاق​گرا بود، بلکه اخلاق​گرایی محافظه​‌کار بود، هم در آداب و رسوم اخلاقی خود و هم در اعتقاد عمیقش به این که سرکوب و قوه خودداری برای تمدن ضروری هستند. فروید در علم خود، جلوه ای از زندگی خوب را تجویز می کند و از این رو با وجود نیشخند زدن​‌هایش به فلسفه، عضوی از رسته​‌ی سقراط محسوب می​شود.

یاسای سقراط این بود: «خودت را بشناس». گرچه ممکن است برای برخی از فیلسوفان عجیب باشد، اما خودشناسی نیازمند چیزی بیش از خودنگری فکری است. نیازمند آگاهی در مورد احساسات خودتان است. در تجربه شخصی من، به طور کلی، فیلسوفان از جلمه افرادی نیستند که از نظر عاطفی دارای هماهنگی بالایی باشند. افراد زیادی مستعد معالجه‌ی ضعف و طغیان احساسات هستند چنان که گویی احساسات تند و شدید ما چیزی نیستند مگر موانعی برای عقل. فروید، بیش از دانای آتن، اهمیت اخلاقی خودشفافیت عاطفی را درک کرد. او، همانند تراژدی​نویسان یونان، اما با استفاده از زبانی که نیازمند درک شعری نبود، به ما یادآوری نمود که ارتباط داشتن با طیف گسترده ای از عواطف چقدر دشوار است.

از نظر فروید یکی از مهم​ترین جنبه‌​های بلوغ، توانایی تحمل احساسات دوگانه است، توانایی این که از تقسیم جهان به سیاه و سفید اجتناب نمود. فروید پس از مرگ پدرش به افسردگی عمیقی دچار شد. این افسردگی زاده​ی شکنجه​‌هایی بود که او به دلیل داشتن ملغمه احساسات مهرآمیز و کینه​توزانه به پدرش به خود وارد می​کرد. اما همان​طور که فروید دریافت، تجربه عواطفی که ما در مورد افرادی که عمیقا دوستشان داریم، همواره ترکیبی است. و پذیرش عواطفی مانند ناامیدی و خشم در مورد پدر یا مادر، مشقتی دوزخی است. گاه، به طور مثال در مورد نشستن کنار بستر مرگی به مدت طولانی و دهشتناک، نیازمند فردی مانند فروید نیستیم که به ما در درک کار عذاب​آور آشتی دادن این تاثرات شدیدا متعارض یاری رساند.

به طور خلاصه، اگر بخواهیم  نکته ای نغز از ذهن فروید یاد بگیریم شاید این باشد: آنهایی که از احساسات خود بی​خبرند در معرض این خطر قرار دارند که تبدیل به بازیچه‌​ی دست آن احساسات شوند.

فروید، در بارزترین اثر فلسفی‌​اش «تمدن و ملامت​های آن» بر این عقیده بود که روان ما چندلایه است. همان​طور که او توضیح می​دهد، روان ما – مانند رم که روی ویرانه​‌های رم​‌های قبلی ساخته شده- طبقه ​بندی شده است: آنچه گذشته است و در زیر است  حتا اگر ما از به رسمیت​شناختن آن امتناع کنیم به زندگی​اش ادامه داده و به آنچه بالا است اطلاعات می دهد. این قانون زندگی درونی هم​چنین به گونه‌​ی موثری در چگونگی رابطه برقرار کردن ما با آنچه واقعیات اساسی نامیده می​شود کاربرد دارد.

فروید بر این باور بود که اغلب اوقات این داور نشسته بر شانه‌​های ما و نه غرایز اولیه‌​ی ما است که ما را به سوی روان​‌نژندی می​راند.

جان گلاور فیلسوف، در مقاله‌​ای که تا حد زیادی در آن منتقد فروید است اندک اندک به این حقیقت دست می​یابد: واقعیاتی که ما درمی​یابیم اغلب توسط احساسات ما دست​چین شده​اند. او می​نویسد: «دانش به‌خاطرِ امکان تحریف عوامل ناخودآگاه روی  دید ما از موقعیت​ها، ما را موظف به واکاوی شکاکانه​ خاص می‌کند.»

آگاهی ما از ایده ناخودآگاه می​تواند به ما کمک کند که گوشه چشمی به زیرالگوهای پایه​ای زندگی​مان داشته باشیم زیرا ممکن است آنها بر ادراک ما از جهان تسلط داشته باشند. به طور مثال، به دلیلی نامعلوم جماعتی از آمریکایی‌​ها هستند که به شدت از این که فردی چیزی را به طور رایگان دریافت کند متنفر هستند. به ویژه اگر این امر مربوط به دلارهایی باشد که آنها به عنوان مالیات پرداخت می​کنند. بنابراین، در بحث​های سیاسی اخیر در مورد سیستم درمانی و قبل​تر از آن در مورد اصلاحات سیستم رفاه، توجه بسیاری به این معطوف شده بود که نمونه هایی از درصد بسیار اندکی از چنان افرادی را پیدا کرده و نشان دهند که آنها با فریب سیستم از کار کردن طفره رفته یا از درمان رایگان بهره می برند. گویی این عده اندک قانون و نه استثنا بودند. آیا برخی از این آدم​های سرسخت نمی​توانند از در نظر گرفتن این امر درس عبرت بگیرند که شاید خودخواهی و/یا آزردگی​ای در دیسک حافظه​ی روان آنان ثبت شده است و این احساسات سرکش، ادراک آنان را از واقعیت​ها فیلتر می​کنند؟

گرچه فروید هرگز در کار موعظه نبود اما راهنمایی​ او این بود که هر کسی که تلاش دارد به صورتی روشن اندیشه کند باید سخت بکوشد تا در مورد تعصبات عاطفی​اش صادق باشد. البته همان​طور که گلاور به طور تلویحی به آن اشاره می​کند لازم نیست به تسلیم شدن در برابر موقعیت​هایی که احساساتتان آن را حکم می​کنند بینجامد. اما این امر شامل در نظر گرفتن این امکان می​شود که تعهدات شما شاید مبتنی بر عقلانیت نبوده و بر اساس عواطف و تمایلات اعلان​نشده باشد. هیچ گروهی بیش از صنعت تبلیغات این نکته اساسی فرویدی را مصادره به مطلوب نکرده است.

فلسفه دربرگیرنده عشق به خرد است؛ دانشِ چگونگیِ بهتر زیستن کدام است. و فروید به اطمینان از این نوع دانش پرده​برداری و آن را به ما ارائه کرد. همراه با مارکس، داستایوفسکی و اندک افرادی دیگر، فروید جزو اولین متفکران در سنت غربی بود که آگاهی را با چنان شدتی مورد بررسی قرار داد. تا قرن نوزدهم، حس ما در مورد درست و غلط قدوسی محسوب شده و بر خدا و/یا عقل مبتنی بود. اما فروید این را دریافت که آگاهی اغلب ناپیوسته، غیرعقلانی و گاه واقعا دیوانه است. در نهایت، او بر این باور بود که این قاضی نشسته بر شانه​‌های ما و نه تمایلات غریزی ماست که ما را به روان​نژندی می​کشاند.

طبق برآورد فروید، ایده​‌ال​های اغراق ​شده مانند منع احساسات جنسی یا تنفر داشتن از عزیزانمان موجب می​شود که آگاهی تبدیل به سگی هار شود که بخش بزرگی از چشم​انداز ما را برای خوشی به دندان می​کشد. فروید، بر خلاف سخت​گیران اخلاقی مانند کیرکگارد و کانت، بر این باور بود که انسان​ها هم با محدودیت​های روانی زاده می​شوند و هم با محدودیت‌های جسمی. در نتیجه، او به شدت به این ایده​آل مسیحی انتقاد می​کرد که ما نه تنها باید همسایه‌​مان، بلکه باید دشمنانمان را هم دوست بداریم. به طور خلاصه، تجویز پزشک این بود که اخلاقیاتمان را با توانایی​های روانی​مان همسان کنیم.

 فروید نیز مانند کیرکگارد اغلب در لجن​زار اضطراب و افسردگی دست و پا می​زد و مانند دیگر کاوشگران بزرگ ذهن، اغلب به این که بیش از حد افسرده‌​کننده است متهم شده است. با این وجود، هنگامی که به فروید اصرار می​شد که نگرشی مثبت به سلامت ارائه کند، یک بار به طور ضمنی بیان نمود که امر اساسی برای سلامت توانایی دوست داشتن و کار کردن است، به این معنا که قادر به سرمایه​گذاری در چیز دیگری غیر از خود باشیم. در عصری که در اصطلاح فرویدی اغلب «خودشیفته» نامیده می​شود و تا حدی به لطف فروید «خود» را به مرتبه الهی رسانده است، خارج شدن از حلقه‌​ی خود شاید ایده​ای بخردانه و کاربردی باشد.

گوردون مارینو استاد فلسفه کالج سینت الاف (مینه سوتا) در کشور آمریکا است. 

زیست انگل‌گون نسبی‌گرایی بر گرده‌ی شک‌گرایی

در معرفت‌شناسی، مطلق‌گرا بر این باور است که می‌توان از معرفت عینی نسبت به پدیده‌ها سخن گفت چرا که برای آنچه که می‌دانیم می‌توانیم توجیه...