Tuesday, April 28, 2015

بازگشت فلسفه به دنیای واقعی


برگردان: زهیر باقری نوع پرست


وقتی در اوایل دهه ۱۹۸۰ دانشجوی دانشگاه جان هاپکینز بودم، در تیم غیررسمی سافت‌بال(بازی شبیه به بیسبال) استنلی فیش، نظریه پرداز ادبی پست مدرن، بازی می کردم. یادم می آید که یک بار که او داور بازی بود، یکی از دوستانم که زننده ضربه بود، مایک، که الان استاد برجسته در دانشگاه ییل است، به یک مورد داوری اعتراض کرد. فیش با خوش خلقی خاطر نشان نمود که آنچه صحیح یا خطا شمرده می شود واقعیتی عینی، خارجی یا طبیعی نیست، بلکه عملی تفسیری است و براساس این عمل، هر چه داور تصمیم بگیرد واقعی است: اگر او آن را خطا بخواند، خطاست. (مایک، بنابراین آن ضربه خطا بود!)
روز بعد، او مثال صحیح و خطا در بازی را به نظریه ادبی از تفسیر و در نهایت به واقعیت گسترش داد: آنچه در این حوزه ها حقیقی یا نادرست است آن چیزی است که مورد تأیید اجتماعات تفسیرکننده است. او ابراز نمود که قانون، فلسفه و علم نیز عملهایی این چنین هستند.
فیش در سیر تکامل فکری اش، از خوانش دقیق (close reading) «بهشت گمشده» به رویکردی به تفسیر از متن رسیده است که از پساساختارگراهایی فرانسوی مانند ژاک دریدا بهره برده است. او با پرورش این دیدگاه که حقیقت به جای آنکه به واقعیتی بیرون از زبان اشاره کند، مبتنی بر عمل زبانی است، تبدیل به یکی از پیشگامان «پست مدرنیسم» شده است.
اولین بار، در یکی از سمینارهای فیش، آثار ریچارد رورتی ـ یک پست مدرنیست عمده دیگر که بعدها مشاور پایان نامه من شد ـ را مطالعه نمودم. رورتی، به طور متقاعدکننده ای از خودش در برابر اتهام نسبی گرایی دفاع می کرد ـ من این را به واسطه ساعتها صرف وقت در دفتر او و تلاش اش برای ثابت کردن این امر می دانم ـ ولی با وجود این او بر این باور باقی ماند که سخن گفتن در مورد جهان، یا حقیقت بی فایده است. او صراحتاً می‌گوید تلاش برای توصیف واقعیت خارج از عمل زبانی یا تلاش برای توصیف واقعیت آن چنان که هست، مضحک یا نشدنی است.
وقتی به کندوکاو عمیق موضوع می پردازیم، استدلال رورتی شبیه به استدلال فیلسوف انگلیسی-ایرلندی قرون هفده و هجده میلادی، جورج بارکلی، است. بارکلی دیگران را به این چالش فرا خواند که شیئی غیر ادراک شده بیاورند و نتیجه گرفت که بودن و ادراک شدن یکی هستند. در دوره آموزش عالی ام، من خودم را یک واقع گرای تمام عیار می دانستم و خودم را به عنوان مدافع جهان خارج در برابر استادانم منصوب نموده بودم. رورتی بارها و بارها مرا به چالش کشید که شیئی توصیف نشده را برایش توصیف کنم یا در مورد چیزی خارج از زبان سخن بگویم. او، طبق گفته خودش، وجود جهان خارج را انکار نمی کرد بلکه صرفاً اعتقاد داشت که ابراز این که چیزهایی خارج از زبان وجود دارند خود یک عمل زبانی است.
هنگام درس خواندن همراه با فیش و رورتی، نداشتن احساس نزدیک شدن به پایان بسیار سخت بود: پایان رشته های خود آنها - که به طور مثال رورتی، خود، به روشنی اعلام نمود-  و تقریباً پایان خیلی از چیزهایی که به باور آنها تاریخ انقضایشان مدتهاست به سر رسیده است: حقیقت عینی، معانی معین، ارزشهای مطلق و جهان مادی خارجی. این موارد مسلماً برای دانشجوی دکترایی که تلاش داشت زیر نظر آنها موضوعی برای پایان نامه اش برگزیند تحیر و سرگردانی به بار می آورد.
یکی از فیلسوفان تحلیلی برجسته‌ نسل من، تیموتی ویلیامسون، همین را درباره استاد راهنمای خودش در دانشگاه آکسفورد، مایکل دامت، که اکنون فوت کرده است، می نویسد: «دامت به طور فوق العاده ای واقع گرایی شدید در پایان نامه من را تحمل می نمود، که به معنای پیش فرض گرفتن بیهودگی حاصل عمر دامت بود و او مباحث دیگر را با این پیش‌فرض ادامه می داد.» ضدواقع گرایی دامت از رورتی محدودتر و فنی تر بود، اما خیلی به یکدیگر نزدیک بودند (به طور مثال، هر دوی آنها تحت تاثیر ویتگنشتاین بودند). دامت باور داشت که حقیقت به جای اینکه به واقعیتهای خارجی دلالت داشته باشد، درون عمل زبانی ما توجیه خود را پیدا می کند. فکر می کنم آنچه من و ویلیامسون هر دو برای انجامش تلاش کردیم، این بود که برای ادامه دادن راهی پیدا کنیم یا حداقل بتوانیم با بولدوزر مسیر خروجی را از میان آنچه به نظر بن بست می رسید، بسازیم.
به نظر می آید که دوران طلایی رورتی و فیش در دهه ۸۰ متعلق به زمانهای دوردست بوده است و گویی واکنشی شدید در جریان است. کارهای اخیر در فلسفه شامل گونه های متفاوت واقع گرایی در مورد جهان است؛ این ایده که واقعیت حاصل آگاهی یا ساختارهای مختلف ادراکی بشر یا زبان یا اجتماعات تفسیرگر نیست، بلکه به طور مستقل وجود دارد. می توانیم بگوییم که ما جهان را نمی سازیم، جهان ما را می سازد. با وجود آنکه برای دهه ها یا حتی قرنها فلسفه بر بازنمایی ها یا توصیفات ما از جهان، آگاهی بشری و سیستمهای فرهنگی متمرکز بوده است، اکنون بسیاری به بررسی ویژگیهای بیرونی جهان که محتوای تجربه ما و زمینه عمل اجتماعی ما را تشکیل می دهند روی آورده اند.
بیایید این دوران بعد از پست مدرنیسم را پست پست مدرنیسم بخوانیم – به طور خلاصه پُپُمُ. گونه های متفاوتی از این تعهد دوباره به جهان در میان متفکران رشته های مختلف وجود دارد که شامل واقع گرایی تأملی اشخاصی مانند گراهام هرمان Graham Harman یا جین بنت Jane Bennett؛ برونی گرایی در فلسفه ذهن به سردستگی اندی کلارک Andy Clark و مارک رولندز Mark Rowlands و نوماده گرایی رُزی برایدوتی Rosi Braidotti و کران باراد Karen Barad ؛ روانشناسی شناختی ویکی مک کیب Viki McCabe ؛ دفاع لی اسمولین Lee Smolin فیزیکدان از واقعیت زمان و انسان شناسی برونو لاتور Bruno Latour می شود.
برخی از انگیزه ها برای واقع گرایی بوم شناختی بوده اند: تغییرات آب و هوا فقط در ذهن ما یا توصیفات ما نیست، بلکه موقعیتی در جهانی واقعی است که نیازمند تغییرات فیزیکی جهانی واقعی است. موارد دیگر سیاسی هستند: دفاع از حقیقت عدالت، یا اهمیت شرایط اقتصادی مادی و درمان بدنهای انسانهای فیزیکی و من فکر می کنم همگام با اینکه تجربه ما از بسیاری جهات باواسطه یا به طور مجازی حاصل می شود، مشخصاً حسرت محیط مادی قدیمی را می خوریم که همواره در دسترس‌مان بوده و هنوز هم هست و هر آنچه ما روی صفحه مانیتور کامپیوتر می بینیم کاملاً به آن وابسته است. ایده ها همواره شاخص حسرتها هستند.
برای من، قسمت بزرگی از انگیزه ام یافتن راهی برای ادامه دادن به نوشتن و کار فلسفی بود. من در حدود سال ۱۹۹۰ در ذهن خودم دیگر علاقه و انگیزه ای نداشتم ولی دلیلی وجود ندارد که علاقه ام در جهان واقعی را از دست بدهم. نسل متفکران بعد از پُپُمُ باید راهی برای ادامه دادن پس از دوره پایان می یافتند. دوران پس از دوران پایان، عصر پُپُمُ است. اما «پست» همواره خود نشانه حس زوال و پایان بوده و امیدوارم و فکر می کنم که دوران پژوهش ما تنها بعد از چیزی نباشد بلکه به خودی خود چیزی باشد و اهمیت داشته باشد.

*کریسپین استارول  CRISPIN SARTWELLاستاد فلسفه کالج دیکینسون است. اخیراً اثری از وی با عنوان «چگونه فرار کنیم» که مجموعه ای از مقالات است به چاپ رسیده است.

پست آخر.

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار خون ببارد از روی سینه ما روزی شکفته گردد گلهای کينه ما