Saturday, September 27, 2014

تاملي بر كتاب «فهميدن در باب يقين ويتگنشتاين» اثر دنيل مويال شروك

يادداشت هاي ناتمام يك فيلسوف
تاملي بر كتاب «فهميدن در باب يقين ويتگنشتاين» اثر دنيل مويال شروك

نويسنده: محمدزهير باقري نوع پرست



«در باب يقين»، کتابي است که حاصل يادداشت هاي ويتگنشتاين در روزهاي آخر عمرش است؛ [اين اثر به قلم مالک حسيني به فارسي ترجمه شده است]يادداشت هايي که شامل بحث «در باب رنگ ها» نيز مي شد، ولي آن بخش سپس به صورت جداگانه اي به چاپ رسيد. نام اين کتاب را نيز شاگردانش با توجه به محوريت بحث يقين در يادداشت هاي ويتگنشتاين انتخاب کرده اند. اين کتاب در واقع واکنش ويتگنشتاين به نوشته هاي جرج ادوارد مور؛ «اثبات جهان خارج و دفاع از عقل سليم» است. نوشته هايي که انگيزه نگارش آن ها سفر ويتگنشتاين به نيويورک و ملاقات با شاگرد سابقش نورمن ملکوم است.

    «در باب يقين» نسبت به «رساله منطقي فلسفي» و «پژوهش هاي فلسفي» کمتر کانون توجه بوده است، هر چند در سال هاي اخير با تلاش چند فيلسوف ويتگنشتايني اين کتاب به کانون توجه تبديل شده است. خانم دنيل مويال شروک فيلسوف انگليسي، کتابي را به بررسي «در باب يقين» اختصاص داده است که نخستين بار در سال 2004 توسط انتشارات پل گريو مک ميلان به انتشار رسيده و در سال 2007 تجديد چاپ شده است. اين کتاب که «فهميدن در باب يقين ويتگنشتاين» نام دارد، يکي از مهم ترين و نخستين کتاب هايي است که به بررسي کتاب «در باب يقين» اختصاص يافته و مورد توجه بسيار قرار گرفته است. ابتدا به بررسي مختصر اين کتاب مي پردازيم و سپس چند نکته انتقادي به آن را مطرح مي کنيم.
    
    دنيل مويال شروک کتاب «فهميدن در باب يقين ويتگنشتاين» را با بررسي تفاوتي که ويتگنشتاين بين «يقين عيني» و «دانش» قائل مي شود، شروع و اشاره مي کند که براي ويتگنشتاين يقين عيني قابل توجيه و دليل مند نيست. بنابراين، در «يقين عيني» يا به تعبير ويتگنشتاين «لولاها» (که از تمثيل لولاي در که نقطه اتکاي حرکت در است، برگرفته شده است) شک و سوال معني ندارد و نمي توان در مورد آنها به صورت مداوم و روشمند اشتباه کرد. به همين شکل، باور نيازي به دليل ندارد، ولي دانش دارد؛ از همين رو، مويال شروک عنوان مي کند که براي ويتگنشتاين، «دانش»، باور توجيه شده است. «يقين عيني»، باوري غير معرفتي است که زيربناي دانش ماست، مانند بستر يک رودخانه، بنابراين باوري است غيرگزاره اي و غيرقابل بيان.
    
    ë وجه تمايز يقين و دانش
     مويال شروک اشاره مي کند که ويتگنشتاين براي اشاره به جملاتي که حاوي يقين ها هستند، از عبارت satz استفاده مي کند که در زبان آلماني هم به معناي جمله به کار مي رود و هم به معناي گزاره؛ ولي در کتاب «در باب يقين» بايد آن را «جمله» ترجمه کرد، چرا که اگر گزاره باشد حاوي معرفت و قابل بيان خواهد بود، در حالي که ويتگنشتاين در بخش اول «در باب يقين» خلاف اين را گفته است. مويال شروک اشاره مي کند که اصرار ويتگنشتاين به تفاوت گذاردن بين باورهاي گزاره اي و غيرگزاره اي اين است که بتواند قياس پذيري بين «يقين» هاي ما و «دانش» ما را حفظ کند. سپس به تعريف ويتگنشتاين از گزاره مي پردازد.
    مويال شروک با اشاره به نگرش ويتگنشتاين در دوره هاي ابتدايي فکري اش به گزاره، به بررسي اين بخش مي پردازد. از نظر ويتگنشتاين، يک گزاره دوقطبي است، يعني يا صحيح است يا غلط، بنابراين گزاره هاي تحليلي يا ترکيبي- پيشيني از نظر او گزاره به حساب نمي آمدند. به عنوان مثال «سياه تيره تر از سفيد است» براي ويتگنشتاين يک گزاره به حساب نمي آيد. علاوه بر اينها، قوانين استنتاج و گزاره هاي رياضياتي نيز براي او گزاره به حساب نمي آمدند. بر اساس آنچه ويتگنشتاين به آن قائل بود، 3+2=5 نه صحيح است نه غلط، چرا که نقض آن صرفاً غلط نيست بلکه غيرممکن و غيرقابل تصور است و نمي توان به آن فکر کرد. اين موضع در مورد گزاره نبودن معادلات رياضي و منطق مربوط به ويتگنشتاين تا قبل از دهه 1930 مي شود و بعد از آن کم کم رنگ مي بازد. هرچند اين امر مورد تاکيد مويال شروک در اين کتاب است. بنابراين شرط غيرگزاره بودن يک جمله اين است که نتوان در آن شک کرد. مويال شروک در اينجا به يادداشت شماره 401 برگه ها اشاره مي کند که در آن ويتگنشتاين مي نويسد: «من هوشيارم- اين بياني است که شک در مورد آن ممکن نيست- چرا نبايد با اين بيان يکي در نظر گرفته نشود: من هوشيارم يک گزاره نيست؟»
    در ادامه مويال شروک اشاره مي کند که ويتگنشتاين از کتاب «رساله منطقي فلسفي» تا «در باب يقين»، نسبت به محدوديت آنچه مي توان گفت با توجه به زمينه آن سخن تاکيد دارد، هرچند اين گستره با گذر زمان فراخ تر مي شود. در حالي که در رساله منطقي فلسفي، تجربي بودن گزاره ها آن را قابل بيان مي کند. در دوره دوم فکري او قابل بيان بودن با زمينه به طور مشخص محدود مي شود.
    
    ë در يقين عيني شک و سوال جايي ندارد
     پس از اين بخش، به مهم ترين بخش کتاب مويال شروک از منظر ويتگنشتاين شناسي مي رسيم. او در اين بخش به بررسي «لولاها» مي پردازد. با وجود اين که اين واژه تنها چند بار در کتاب «در باب يقين» ظاهر مي شود، در کتاب مويال شروک نقشي اساسي دارد. مي توان گفت اين گسترده ترين بحث موجود در مورد لولاها پس از انتشار کتاب در باب يقين است. از نظر مويال شروک اين ويژگي ها بين لولاها يکسان است: شک ناپذير، بنيادي، غيرتجربي، گرامري، پيشيني (او در نوشته هاي بعدي اش اين ويژگي را نفي مي کند) غيرقابل بيان و عملي. مويال شروک نشان مي دهد که براي ويتگنشتاين به لحاظ منطقي شک کردن در مورد لولاها غيرممکن است. همچنين لولاها نه صحيح هستند و نه غلط و به همين دليل نمي توان در مورد آنها شک کرد.
    همچنين لولاها بي معنا هستند و نمي توان آنها را بيان کرد. اگر شخصي بگويد «قرمز يک رنگ است» بي معني است چرا که يک قاعده را بيان کرده است و وقتي بگويد «قرمز رنگ نيست»، باز هم بي معني است چرا که يک قاعده را نفي کرده است. (فرض بر اين است که اين شخص به يک زبان مسلط است و اين جملات را مي گويد، يک کودک هنگام يادگيري اين گونه جملات را مي گويد، در واقع در حال يادگيري قواعد است). مويال شروک اين نکته را به خوبي در يک جمله عنوان مي کند؛ «يقين هاي بنيادي ما در عمل کارکرد دارند نه در واژگان» (ص 96).
    با وجود اين که مويال شروک تاييد مي کند که ويتگنشتاين هيچ اصلي را براي تمايز بين لولاها ارائه نمي کند، ولي با توجه به اين که تفاوت هايي بين آنها قائل شده است سعي مي کند اصولي در مورد آنها را استخراج کند. لولاها [يقين عيني] در کتاب «در باب يقين» به دسته هايي تقسيم مي شوند: اول، لولاهاي زباني که استفاده ما از واژگان و عددها را تعيين مي کنند، لولاهاي شخصي که به زندگي شخصي ما مرتبط مي شوند، لولاهاي محلي که بنيان دانش افراد مکان يا زماني خاص را بنا مي نهند و لولاهاي جهانشمول که به هيچ عنوان نمي توان متصور شد که تغييري کنند.
    از نظر مويال شروک، برخي از لولاها طبيعي و حيواني هستند و مانند بقيه قاعده ها با تمرين ياد گرفته مي شوند. همچنين از نظر او لولاهاي زباني بدون خطا هستند. لولاهاي شخصي بنيان آنچه ما به عنوان يک فرد درباره خود مي گوييم را بنا مي نهند. در اين بخش مويال شروک به لولاهاي خودزندگي نوشتي قايل است که مرتبط به خود شخص است و لولاهاي ادراکي که شامل حواس پنج گانه و ادراک درد و لذت مي شود. لولاهاي محلي به فرهنگ يا گونه زندگي محلي ما مرتبط مي شوند، بنابراين گذرا و جغرافيايي هستند، در حالي که لولاهاي جهانشمول تصوير ما انسان ها از جهان را تشکيل مي دهد که داربست فکري انسان ها است.
    
    ë سناريوهاي شک گرايانه
     در بخش هاي بعدي مويال شروک به بررسي شک گرايي مي پردازد. از نظر ويتگنشتاين شک گرايي اهميت چنداني ندارد، چرا که شک هاي شک گرايانه از نظر او در واقع شک به حساب نمي آيند. از نظر شک گرايان، آنچه ما يقيني مي دانيم، به لحاظ عمل گرايانه يقيني مي دانيم، يعني چون در جهان بودن ما و برخورد ما با آن نتيجه مي دهد، اينچنين مي کنيم ولي دانش يقيني نسبت به آن نمي توانيم داشته باشيم.
    از همين رو برخي از مفسرين مانند مايکل ويليامز بر اين باور هستند که لولاها بنيان هايي هستند که به زمينه خود وابسته هستند، بنابراين اين که ما آنها را به عنوان بنيان در زندگي روزمره مي پذيريم، عمل گرايانه است و ذهني نيست يا به عبارتي دانشي نسبت به آنها نداريم.
    از نظر ويليامز در زمينه فلسفي مي توان لولاها را مورد بررسي قرار داد و در مورد آنها شک کرد. مويال شروک با بررسي نظرات او عنوان مي کند اين فعاليت مورد نظر ويليامز مستلزم اين است که لولاها را «معرفتي» در نظر بگيريم در صورتي که چنين نيستند. مويال شروک مي گويد لولاها را هرگز نمي توان در موردشان شک کرد، آنچه ما در مورد آن شک مي کنيم، همتاي (doppelganger) توصيفي لولاها است که در زمينه هاي ديگر به کار مي روند. مثلاً وقتي ما مي گوييم «آيا دست من وجود دارد»، مي تواند به صورت يک لولامطرح شود که گفتن آن بي معني است، ممکن است در حال آموزش به يک کودک باشيم که مي خواهد زبان ياد بگيرد يا پيامي را به کسي برسانيم که در اين صورت معنادار است ولي ديگر لولانيست. چرا که زمينه اي دارد و با توجه به آن زمينه معنادار مي شود.
    ولي شک گرايان در مورد لولاها شک مي کنند که اين نوع شک بي معناست. با توجه به اين رويکرد، مويال شروک حمله اي همه جانبه را به شک گراياني چون دکارت انجام مي دهد.
    او مي گويد گزاره هايي مانند آنچه دکارت عنوان کرده است (ممکن است شيطان در حال فريب من باشد و حواس پنج گانه من را گمراه کند و هيچ معرفتي از جهان نداشته باشم، همه چيز توهم باشد) در زمينه داستان هاي تخيلي معنادار است، ولي اين که اين گزاره را از زمينه خود خارج کنيم و آن را وارد فلسفه کنيم، دچار اشتباه شده ايم. چرا که اين نوع گزاره هايي که از زمينه خود خارج شان مي کنيم، نمي توانند تاثيري بر لولاهاي [يقين عيني] ما بگذارند. علاوه بر اين، مويال شروک به برخي از سناريو هاي شک گرايانه اشاره مي کند، مانند اين که «شايد من مرده باشم»، «شايد شخصي اين افکار را در ذهن من مي گذارد» (شبيه مغز در خمره) اختلال هاي رواني مربوط به روانپزشکي هستند، ولي شک گرا مشکلش اين است که بر اساس اين باورها عمل نمي کند، بنابراين، در واقع شک ندارد بلکه صرفاً اين گونه وانمود مي کند.
    
    ë موضع ويتگنشتاين در برابر شک گرايان
     اثر مويال شروک اثري در خور توجه است، نه الزاماً به خاطر اين که هر آنچه نوشته است، قابل توجه است. «در باب يقين»، يادداشت هاي ناتمام ويتگنشتاين است که تا آخرين لحظه هاي زندگي اش سرگرم انديشيدن و نوشتن آنها بوده است و سبک نوشتار ويتگنشتاين و همچنين پيچيدگي بحث مانند ماهي فراري است که به چنگ آوردنش غيرممکن به نظر مي رسد.
    «در باب يقين» از اواسطش تغيير لحن پيدا مي کند و مفسرين بر سر اين که بر کدام بخش تاکيد بيشتري کنند، اختلاف نظر دارند. از يک جهت بخش دوم بر بخش اول برتر است چرا که ويتگنشتاين با انديشيدن بيشتر به بخش دوم رسيده است. از جهت ديگر بخش دوم حاصل نوشته هاي او در دوره وخامت بيماري و استفاده از دارو و غيره است که به نظر، تنها دليل بي توجهي به بخش دوم مي تواند باشد. در حالي که در بخش اول بر غير قابل بيان بودن لولاها تاکيد مي کند در نيمه دوم اينچنين نيست و چندين بار ويتگنشتاين در مثال هايي از اين که نسبت به لولاها دانش دارد سخن مي گويد. مثلاً شماره هاي 356 تا 360 يا در شماره 387، 441 يا 662 و طبيعتاً مويال شروک براي تفسير مورد نظر خود اين بخش ها را ناديده مي گيرد. همچنين ويتگنشتاين بين بيان گزاره هاي بي اهميت و بي معنا تفاوت قائل مي شود مثلاً در شماره 460 اين تفاوت را در بيان «اين يک دست است» خاطرنشان مي کند. بنابراين، مي توان گفت برخلاف آنچه مويال شروک مي گويد، گزاره هايي مانند «قرمز يک رنگ است» يا «سياه تيره تر از سفيد است»، بي اهميت هستند ولي بي معني نيستند.
    علاوه براين مويال شروک بارها عنوان مي کند که گزاره هاي رياضي براي ويتگنشتاين نه صحيح و نه غلط هستند، در حالي که اين مدعا هيچ جايي در «در باب يقين» ندارد و همان طور که پيش تر گفته شد، اين نگرش به قبل از 1930 ويتگنشتاين برمي گردد.
    در ضمن ويتگنشتاين در شماره هاي 655 و 657 عنوان مي کند که نسبت به 12*12=144 معرفت دارد، بخشي که مويال شروک نسبت به آن بي توجه است. همچنين برخلاف آنچه مويال شروک مي گويد، ويتگنشتاين شک گرايي را بي معني نمي داند هرچند نسبت با آن همدلي ندارد. به عنوان مثال در شماره 338 يا 529 تا جايي که شک گرايي در عمل اختلالي ايجاد نکند آن را جايز مي داند. در آن صورت شک گرايي نزد ويتگنشتاين يک نوع خصوصيت شخصيتي مي شود، که در آن برخي افراد اموري را که ديگران به آنها توجهي نمي کنند بيشتر مورد توجه قرار مي دهند و خود و ديگران را
     آزرده مي کنند. 
    علاوه بر اين، بايد عنوان کرد به رغم اين که مويال شروک علاقه دارد شک گرايي که نوعي فلسفه ورزي است را با اختلال هاي رواني پيوند زند، ويتگنشتاين ما را به تفاوت بين اين دو فرا مي خواند. به عنوان مثال در شماره 467 مثالي که مي آورد نشان مي دهد هنگامي که دو نفر بحث فلسفي کنند راجع به اين که آيا اين درختي که روبه روي ما است درخت است يا نه، به نظر ديگران ديوانه مي آيند ولي ديوانه نيستند و صرفاً در حال فلسفيدن هستند.
    در نهايت، مويال شروک عنوان مي کند که سخنان شک گرايان در مواردي مانند سخنان افراد داراي اختلال رواني است، مانند «آيا من مرده ام»، و آن ها را بي معنا مي داند، چرا که لولاهاي [يقين] ما را زير سوال مي برند. اين در حالي است که هنگامي که شخص داراي اختلال رواني مي گويد «من مرده ام» در حالي که لولاهاي ما را (زنده بودن شخص براي اين که بتواند سخن بگويد) زير سوال مي برد ولي بي معني نيست.
    رونالد ديويد لينگ، روانپزشک وجودگراي اسکاتلندي در کتاب «خويشتن از هم گسيخته» مي نويسد که رفتار و سخنان عجيب افراد داراي اختلال ذهني، راهي براي انتقال مشکلات و اضطرابشان است. با توجه به اين سخن، زمينه اي وجود دارد، يعني انتقال دادن و بيان غيرمستقيم مشکلات که بر اساس آن عنوان کردن جملاتي مانند «من مرده ام» را براي شخص داراي اختلال، معنادار مي کند.

ویتگنشتاین سوم

ویتگنشتاین سوم؟
زهیر باقری نوع پرست
ویتگنشتاین تنها فیلسوفی نیست که در طول عمر خود به بازبینی آرای خود پرداخته است، ولی از آن رو که آرای ویتگنشتاین در دوره دوم فکری اش حاصل نقد و بازبینی آرای وی در دوره اول فکری اش و این بازبینی به انقلاب بیشتر شبیه است، از دیگر تغییر موضع هایی که نزد دیگر فیلسوف ها نیز متداول بوده، متمایز است. کتابی که مشخصه ی دوره اول فکری ویتگنشتاین است، رساله ی منطقی فلسفی است و دوره دوم فکری او نیز معمولا با کتاب پژوهش های فلسفی شناخته می شود. کتاب سوم ویتگنشتاین «در باب یقین»  که نسبت به دو کتاب دیگر کمتر مورد توجه قرار گرفته بود، اخیرا به یکی از منابع اصلی در بحث های معرفت شناسی تبدیل شده است. یکی از سوالاتی که پس از اهمیت یافتن این کتاب مورد توجه واقع شد این است که آیا تفاوت این موضع فلسفی ویتگنشتاین در این کتاب با پژوهش های فلسفی تفاوتی معنادار است یا بسط تفکر دوره دوم ویتگنشتاین به مباحثی نو محسوب می شود؟
دنیل مویال شروک، فیلسوف انگلیسی، که متخصص فلسفه ویتگنشتاین (به خصوص کتاب در باب یقین است) در سال 2004 از ویتگنشتاین سوم سخن گفت (مویال شروک 2004)، و در سال 2008 کنفرانسی با عنوان «ویتگنشتاین سوم» را هدایت کرد. اما مراد مویال شروک از ویتگنشتاین سوم صرفا کتاب در باب یقین نیست. از نظر او کتابهای در باب یقین، درباره رنگ ها، برگه ها، نوشته های ویتگنشتاین در مورد روانشناسی فلسفی، و بخش دوم پژوهش های فلسفی نماینده دوره سوم فکری ویتگنشتاین هستند، آثاری که همگی پس از سال 1946 نوشته شده اند. مویال شروک بر این باور است که آثاری که وی به ویتگنشتاین سوم منتسب می کند نه به خاطر تفاوت معنادار با ویتگنشتاین دوم بلکه توجه به در باب یقین به عنوان یک اثر مجزا و نه صرفا یکی از آثار ویتگنشتاین دوم است، چرا که از نظر او در کتاب در باب یقین ویتگنشتاین از پژوهش های فلسفی فراتر رفته است. (مویال شروک 2009)
ایده ویتگنشتاین سوم مقبولیت چندانی نیافته است، و در مواردی با انتقاد نیز مواجه شده است. شدیدترین نقد، نقد پیتر هکر بود، که عنوان کرده یک بازی دست جمعی توسط فیلسوفان متخصص ویتگنشتاین به وجود آمده، آن هم شمارش تعداد ویتگنشتاین ها است. سوال اصلی این بازی «چند تا ویتگنشتاین داریم» است و برنده کسی است که بتواند ویتگنشتاین های بیشتری را برشمارد. (هکر، 2012) هکر بر این باور است که تنها نوشته های ارزشمند ویتگنشتاین رساله فلسفی منطقی و پژوهش های فلسفی است و از آنجایی که دیگر نوشته های وی یادداشت های ناتمام هستند نمی توان به آنها بهای زیادی داد. آنچه هکر درباره ویتگنشتاین می گوید مدت ها است که در مورد نیچه مطرح بوده است و راه حل مناسبی برای ارجاع به آثار نیچه ارائه شده است که می توان آن را برای ویتگنشتاین نیز به کار برد. کتاب اراده معطوف به قدرت، کتابی است که حاصل یادداشت های گوناگون نیچه است، از آنجا که او آنها را به چاپ نرساند، نیچه شناسان شرط استناد به این مطالب در بررسی آرای نیچه را عدم تعارض و تناقض با نوشته های چاپ شده اش می دانند. بنابراین، در مواجهه با نقد هکر به استفاده از دیگر آثار ویتگنشتاین می توان از این روش استفاده کرد.
اما بازگردیم به مدعای مویال شروک، به نظر می رسد شروک با مطرح کردن ویتگنشتاین سوم قصد جلب توجه بیشتر به آثاری از ویتگنشتاین را داشته است که یا کمتر مورد توجه قرار گرفته اند یا تحت عنوان کلی ویتگنشتاین دوم مورد بررسی قرار گرفته اند. از آنجایی که سخن گفتن از ویتگنشتاین اول و دوم به واسطه تفاوت معنادار دو دوره فکری است، طبیعتا انتظار بر این است که معرفی ویتگنشتاین سوم نیز بر اساس همین معیار صورت بپذیرد نه معیار دیگری. آثار ویتگنشتاین دوم، دارای شباهت های خانوادگی هستند و به نظر می رسد که باقی گذاشتن آنها در خانواده ویتگنشتاین دوم بر حق باشد و آفریدن خانواده ای سوم موجه به نظر نمی رسد. با این حال باید در نظر داشت که برخی از شارحین ویتگنشتاین، بین آنچه ویتگنشتاین اول و دوم نامیده می شود تفاوت اساسی نمی یابند، چرا که مفهوم فلسفه و ماهیت اخلاقی فلسفه ورزی در هر دو دوره یکسان باقی مانده است (شونباومسفلد 2007) یا به عبارت دیگر فلسفه همیشه برای ویتگنشتاین یک امر اخلاقی باقی ماند (آمبروسه 1996). گرچه دغدغه ویتگنشتاین تا آخر عمر مسئله اخلاق و اخلاقی زیستن بود ولی این ثبات دغدغه نمی تواند آرا ویتگنشتاین اول و دوم را در یک مجموعه حفظ کند. عینی و فراانسانی بودن منطق، تعین معنی، مطلق انگاری در مورد صدق از جمله خصوصیات اصلی آرا ویتگنشتاین اول بودند، در حالی که انسان شناختی شدن منطق، عدم تعین معنی، و نسبیت گرایی ملایم در مورد صدق از جمله خصوصیات اصلی آرا ویتگنشتاین دوم بودند. این تفاوت ها و تفاوت های دیگر را نمی توان در یک مجموعه فکری منسجم قرار داد و لاجرم باید آنها را به دو دسته فکری اول و دوم ویتگنشتاین تقسیم کرد، با این حال آثاری که مویال شروک می خواهد به عنوان مجموعه سومی معرفی کند با دوره دوم فکری ویتگنشتاین منطبق هستند، و به عنوان مثال کتاب در باب یقین همان رویکرد پژوهش های فلسفی را دارا است و وجه تمایز آنها بررسی عرصه هایی متفاوت از فلسفه است. بنابراین ضرب سکه «ویتگنشتاین سوم» بدون پشتوانه و بی اعتبار خواهد بود.   

دانشجوی دکتری فلسفه دانشگاه وین
m.z.bagheri.noaparast@gmail.com

 Ambrose, A. (1996) ‘Ludwig Wittgenstein: A Portrait’, in Alice Ambrose and Morris Lazerowitz (eds),Ludwig Wittgenstein. Philosophy and Language , Bristol: Thoemmes Press.

Hacker, P. (2012). Wittgenstein on Grammar, Theses and Dogmatism.Philosophical Investigations35(1), 1-17.
Moyal-Sharrock, D. (Ed.). (2004). The third wittgenstein: The post-investigations works. Ashgate Publishing, Ltd..
Moyal-Sharrock, D. (2009) Introduction to Proceedings Issue of Third Wittgenstein. Philosophia 37 (4):557-562
Schönbaumsfeld, G. (2007). A confusion of the spheres: Kierkegaard and Wittgenstein on philosophy and religion. Oxford University Press.


تاملي فلسفي در باب ديوانگي


ترس يك فيلسوف از ديوانگي
تاملي فلسفي در باب ديوانگي

نويسنده: محمد زهير باقري نوع پرست

 روزنامه ايران > شماره 5643 21/2/93 > صفحه 17 (انديشه)

ويتگنشتاين در بخش هاي پراکنده اي در آثارش، ديوانگي را مورد خطاب قرار مي دهد. علاوه بر اين، به نظر مي رسد با اين موضوع هميشه کلنجار مي رفته است، چرا که در نامه هايش به دوستانش بارها از ترس از ديوانه شدن يا اين که گمان مي کند در حال ديوانه شدن است، سخن مي گويد. اطرافيانش گاهي او را به خاطر رفتارهايش ديوانه تلقي مي کردند. نخستين موردي که ويتگنشتاين در نوشته هايش به ديوانگي مي پردازد، واکنش به روايت فرگه از ديوانگي است. گرچه فرگه بسيار مختصر در «اصول حساب» به ديوانگي اشاره مي کند، اما رويکرد او داراي اهميت است زيرا در اين بحث عينيت استعلايي، تبديل به معيار سلامت عقلي و از سوي ديگر، تبديل به يکي از عناصر ديوانگي مي گردد. زيربناي درک فرگه از ديوانگي، پروژه فلسفي گسترده تر او عليه «روانشناسي گرايي» و روايت او از منطق عيني است.
    
     
معيار سلامت عقلي
     
بنابراين، اهميت «روانشناسي گرايي» براي پيروان آن و تفاوت هاي آن براي فرگه و امثال او، منجر به بحث ميان روانشناسي گراها و مخالفان شان شد که در تاريخ فلسفه اهميت دارد. فرگه و فرگه اي ها بر اين عقيده بودند که چون منطق، معيار تفکر صحيح است، اگر قوانين منطقي رد شوند، به اين معنا خواهد بود که آنچه معيار تفکر صحيح شمرده مي شود، رد شده است؛ بنابراين، فرگه بيان مي دارد که اگر کسي قوانين منطق ما را در عمل رد يا انکار کند، ديوانه است و ما نخواهيم توانست او را بفهميم. اين رويکرد فرگه اي جايي براي گونه هاي مختلف از عقلانيت نمي گذارد، تنها يک عقلانيت عيني و استعلايي، موجود است. عينيتي که عقلانيت را تعيين مي کند و پيروي يا سرباززدن از آن، عقلانيت يا ديوانگي را براي يک فرد يا گروه مشخص مي کند.
    
ويتگنشتاين (1983، شماره 152) از روايت خود از منطق (که تحت تاثير درک فرگه از آن بود) ديگر رضايت نداشت، مخالفت خود را با اين موضوع اين گونه نشان مي دهد که چرا فرگه به کيفيت اين ديوانگي اشاره نمي کند؟ ويتگنشتاين قبايلي را تصوير مي کند که در آن افرادي هنجارهاي عقلاني ما را دنبال نمي کنند و در عين حال از نظر او آنها ديوانه شمرده نمي شوند. ويتگنشتاين، برخلاف آنچه فرگه پيشنهاد کرده، اين ايده را پيش مي کشد که سبک هاي زندگي متفاوت مردم تنها به دليل پيروي نکردن از يک سري قوانين عيني معادل با ديوانگي نيست.
    
     
فراروي از «منطق ما» ديوانگي نيست!
    
ويتگنشتاين در داستان هايي که به تصوير مي کشد، تلاش دارد افرادي که از منطق ما پيروي نمي کنند را از اتهام ديوانگي با اشاره به جنبه هاي نسبي گونه هاي زندگي و کيفيت آن رهايي بخشد. از نظر ويتگنشتاين، باورهاي بنيان نهاده و نهادينه شده در جوامع انسان شناختي هستند. باورهاي نهادينه شده در جامعه ما بهتر از باورهاي نهادينه شده افراد قبايل بدوي يا ديگر گونه هاي زندگي نيست. به عبارت ديگر، با رهاکردن ويژگي استعلايي يا پيشيني منطق و رياضيات، دامنه سلامت عقلي افزايش يافته و طيف گسترده تري از باورها و سبک هاي زندگي جايگاه عقلاني بودن را به دست مي آورند. ويتگنشتاين منطق را به عنوان شرط پيشيني که در «رساله منطقي فلسفي» و آثار فرگه وجود داشت، رها کرد. در مرحله بعدي آثار فلسفي اش، او به مفهومي از منطق روي مي آورد که منطق را به عنوان بخشي از زبان در نظر مي گيرد و با اين کار منطق هاي مختلف ممکن مي شوند؛ بنابراين، در مثال چوب فروشان ويتگنشتاين، اين واقعيت که آنان به يک نوع منطق (منطق ما) پايبند نيستند، آنان را ديوانه نمي کند؛ زيرا هيچ جايي بيرون يا فراي زبان وجود ندارد که بتوان بر آن ايستاد و جايگاهي عيني کسب کرد و به داوري آنچه عقلاني و آنچه غيرعقلاني شمرده مي شود پرداخت.
    
عبور ويتگنشتاين از افکار قبلي اش و ديدگاه فرگه راجع به تعالي به او اين اجازه را مي دهد که روايتي انسان شناختي از منطق و رياضيات ارائه دهد. اگر نقطه نظر عيني براي حکم دادن راجع به سلامت عقلي يا ديوانگي وجود نداشته باشد، به اين معناست که دليل وجود ديوانگي نبايد واگرايي از اين نقطه نظر باشد، بلکه معيار ديگري بايد ارائه شود. بنابراين، با بررسي قبايل مختلفي که در مقايسه با ما زندگي و رفتار متفاوتي دارند، ويتگنشتاين بر اين باور است که مشکلي در آنچه آنان انجام مي دهند وجود ندارد، آنان با هم بخوبي کنار مي آيند و ما نبايد به دنبال دليل افراد در اين داستان ها براي کارهايي که مي کنند باشيم، چون ما هم در کارهايي که مي کنيم دليلي نداريم، مثلاً دليل اين که موهاي خود را اين گونه شانه مي زنيم چيست؟ (ويتگنشتاين، 1983، شماره 95) و بنابراين، ويتگنشتاين سبک هاي زندگي متفاوت ممکني را تصوير مي کند که در آن ها سلامت عقلي بدون پناه بردن به منطق فرگه اي، از هيچ گونه اي منع نشده است.
    
     
ديوانگي؛ بيماري يا تغيير ناگهاني شخصيت!
    
ويتگنشتاين به «دروري»، شاگرد خود، گفته بود که اگر روزي او (ويتگنشتاين) از نظر رواني بيمار شود، آنچه او را بيش از همه نگران مي کند اين است که «دروري» او را بر اساس «عقل سليم»، متوهم بداند و سپس ترديد دارد که «دروري» قادر به اجتناب از اين کار باشد زيرا هرگاه کارها طبق نقشه پيش نروند، به راحتي شوکه مي شود.
    
ويتگنشتاين راجع به ديوانگي تاملاتي داشته و ابراز داشته است؛ «لازم نيست ديوانگي بيماري شمرده شود. چرا نبايد آن را بيش وکم تغيير ناگهاني شخصيت دانست؟» (1984، ص 54) و ما را به اين فراخواند که الان زمان آن است که ديوانگي را با امري متفاوت مقايسه کنيم، «زمان آن فرا رسيده است که اين را با چيزي ديگر، به طور مثال، بيماري رواني مقايسه کنيم.» (همان، ص 55) در مواجهه با چنان سخناني توسط ويتگنشتاين، انسان وسوسه مي شود که بگويد او در پي روايتي نافذ و پيچيده از ديوانگي است که صرفاً مبتني بر مشاهدات سطحي نيست. با اين حال، روشن نيست که او «معياري براي ديوانگي» ارائه داده يا قصد ارائه آن را داشته است. با توجه به بيزاري ويتگنشتاين از نظريه پردازي و تعميم دادن، عجيب خواهد بود که چنان روايتي داشته باشد.
    
در کتاب «در باب يقين»، ويتگنشتاين مثال هايي را ذکر مي کندکه در آن ها فرد يا گروهي ديوانه شمرده مي شوند. در اين موارد، اين افراد خيالي نبوده و انسان هايي هستند از زندگي روزمره ما (در باب يقين، شماره هاي 155، 217، 223، 281، 420، 572، 674). ويتگنشتاين جايي هم براي تفاوت ها باقي مي گذارد که در آن سلامت عقلي اعضاي گروه هاي مختلف، مانند افراد قبيله اي که باور دارند پادشاه شان قادر به آوردن باران است، حفاظت مي گردد. اين افراد درکي کژ از جهان يا جهان بيني نادرستي ندارند، بلکه فقط عقايدي متفاوت دارند. مي توان گفت که ويتگنشتاين از «هنجارها» به طور سرسختانه و نمونه هاي بسيار «کژروي» پيروي نمي کند.
    
انسان هاي اين گونه قبيله ها، همه حواس پنجگانه، حافظه، توانايي انديشيدن و آگاهي شان را دارند و ادراک آنان مانند ما، به گونه اي که جامعه آن را کاربردي مي داند، کار مي کند. تفاوت ميان گروه هاي مختلف، تفاوت در جهان بيني هايشان است. ويتگنشتاين بين ما و افراد قبيله از اين نظر تفاوت قائل است که جهاني بيني هاي متفاوت داريم چون چيزهاي مختلفي آموخته ايم. جهان بيني ما از شاهي که باور دارد که زمين با او زاده شده است، متفاوت است، زيرا امور قاطعانه براي او و آنچه باورهاي او را احاطه مي کند با ما متفاوت است (شماره هاي 234-231). ما با اعضاي قبيله از اين نظر متفاوتيم که در جامعه اي بوده ايم که در آن آموزش و پرورش و علم بخش هايي از يقين هاي ما را تشکيل مي دهند؛ مانند اين که آب در 100 درجه مي جوشد (شماره 298). بنابراين، علم و آموزش برخي از قوانين جامعه ما را مقرر مي کنند در حالي که در آن قبيله اين گونه نيست. در شماره 336 اشاره شده است که «معقول» در طول زمان تغيير مي يابد. شولته (2008) به تفاوت تصوير «فرد معقول» در کتاب «در باب يقين» اشاره مي کند، جايي که فردي عامي يا معمولي مثال فرد معقول است. ويتگنشتاين به ما يادآوري مي کند که يقين هاي متفاوت براي گروه هاي متفاوت دليلي براي حماقت يا ساده لوحي آنان نيست، بنابراين، افراد داراي جهان بيني هاي متفاوت مانند اعضاي قبيله احمق يا ساده لوح نيستند.
    
     
جهان ناشناخته ديوانه
     
فرد ديوانه تفاوت اساسي اش با ما در رابطه با ادراک هايش است؛ ديوانه چيزهايي را مي بيند که ديگران تاييد نمي کنند- ماه ها يک صندلي در اتاقش هست (شماره هاي 79-77) يا گاوهايي را مي بيند که تبديل به ماشين مي شوند ( شماره هاي 279-276)- يا بينايي اش را به طور متفاوتي از ما مي سنجد- فردي که مطمئن نيست دست دارد يا نه و مي خواهد با نگاه از زواياي متفاوت به آن از آن اطمينان کسب کند - يا حافظه اش به طور متفاوت کار مي کند، به ياد نمي آورد که به ماه سفر کرده يا نه، يا به چين رفته يا نه ( شماره 333) (با توجه به اين که يک اروپايي به دليل تفاوت هاي زباني، فرهنگي، معماري و طبيعت چنين چيزي را با ياد خواهد داشت) يا اين که چند روز پيش از انگلستان به امريکا پرواز داشته يا نه ( شماره 674). اين امر در رابطه با آگاهي در مورد خود و ديگران هم صادق است، فرد ديوانه نمي داند که آيا خواب بوده يا بيدار، آيا در بدن دوستش چوب اره هست يا نه (شماره 281) يا در سرش مغز دارد يا نه (شماره 207). فرد ديوانه ميان چيزهايي رابطه برقرار مي کند که براي ما يقيني نيستند، در جهان ما جايي نداشته و با آن در تعارض اند. يکي از جالب ترين نمونه هاي بررسي ديوانگي در کتاب «در باب يقين» موردي است که ويتگنشتاين در آن به بررسي گروهي از افراد ساکن لندن مي پردازد که ادعا مي کنند که جايي که او الآن در آن است، لندن خوانده نمي شود، او در اين موقعيت ابراز مي کند که نمي داند خودش ديوانه شده يا آن افراد ديوانه شده اند. اين به معناي امکان ديوانگي جمعي است، که البته اين جمعي بايد کمتر از کل جامعه باشد. اين که افرادي قبول نمي کنند که اين شهر لندن است و واقعاً به چيز ديگري باور دارند (در واقع بدون اشتباه اين باور را دارند)، در حالي که تمام عمرشان در معرض اين اطلاعات بوده و بر آن توافق کرده بوده و به يک باره نظرشان عوض شده است، نشان از سقوط کل سيستم باور دارد. اشاره به اين نکته که در کتاب «فرهنگ و ارزش»، ويتگنشتاين بيان مي کند که ديوانگي شبيه تغييري ناگهاني است مفيد است، به گونه اي که فرد يا گروهي به شيوه اي خاص، طبق مقررات خاصي عمل کرده ولي به يک باره دست از آن برداشته اند که در اين مثال آنان لندن را ديگر لندن نخوانده و باور به آن را از دست داده اند.
    
     
چرا حافظه، تفکر و آگاهي بايد به شيوه خاصي کار کند تا ديوانه خوانده نشويم؟
     
ويتگنشتاين اشاره مي کند که شک در مورد برخي باورها، حتي در صورتي که ممکن است در مورد آنها اشتباه کنيم، موجه نيست (492-497) زيرا حتي اگر فرد بتواند به آن ها شک کند، پيروي از چنان باورهاي قابل شکي همچنان موجه است زيرا اين «قاعده بازي» است. به اين دليل است که در شماره 498 ما از بازبيني در مورد امور يقيني برحذر مي شويم، زيرا اگر اجازه بازبيني چنان گزاره هايي را بدهيم تمام زيربناها را از دست خواهيم داد، به اين دليل که نمي توانيم از امور يقيني در بستر خود دفاع کنيم.
    
هيچ واقعيتي وجود ندارد که چرا حواس، حافظه، تفکر و آگاهي بايد به شيوه خاصي کار کند، ما تنها آن ها را کاربردي محسوب مي کنيم چون جامعه ما استفاده خاصي از اين ادراک ها را از طريق زبان و ارتباط مورد تاييد قرار داده است. به طور مثال، اگر پس از 20 سال بفهميد که نامتان چيز ديگري بوده است و شما براي 20 سال اشتباه مي کرده ايد، بدين معناست که ديگران را به مدت طولاني اشتباه فهميده، حافظه، حواس، توانايي هاي زباني و هيچ چيز ديگري رهنمون اين اشتباه نشده است، در نتيجه نمي توان به هيچ چيزي اعتماد کرد.
    
ويتگنشتاين به ما مي گويد که تمايز صريحي ميان شک هاي از نظر منطقي غيرممکن و غيرمعقول وجود ندارد (شماره 454). او مفصل تر (شماره 74) توضيح مي دهد که چگونه مي توان ميان يک اشتباه و ديوانگي تمايز قائل شد، اشتباه در يک «زمينه» از پيش مورد قبول رخ مي دهد. بنابراين، فردي که به نادرستي باور دارد که ميزي چند ماه در اتاقي وجود داشته، صرفاً داراي باوري اشتباه نيست، بلکه اين نمونه اي از ديوانگي است. اشتباهات جايي از پيش حاضر در بازي دارند، اما بي قاعدگي هايي که به طور استثنا رخ مي دهند، متفاوت هستند (شماره 647) اهميت زمينه و سخن گفتن در زمينه اي قابل فهم براي ديگران در بررسي ديوانگي بسيار مهم به نظر مي رسد چرا که از نظر ويتگنشتاين گفتن سخني خارج از زمينه اي زدن کاري است که کسي نمي تواند در آن به ما کمکي کند.
    
جنبه اي که بايد براي بررسي ديوانگي مورد ملاحظه قرار گيرد، «پيروي از قواعد» است. ويتگنشتاين مرز روشني ميان قاعده ها و گزاره هاي تجربي قائل نيست (شماره 319). از اين درمي يابم که قاعده هاي درست مانند گزاره هاي تجربي آموخته مي شوند و آن ها را از راه هاي تجربي ياد مي گيريم، اما براي پيشرفت نياز به چيزي داريم که قاطعانه به عنوان قاعده در نظر بگيريم و اين تنها تفاوت ميان قواعد و ديگر گزاره هاي تجربي است. بنابراين، مقررات و لولاهاي قواعد مانند، استعلايي نبوده و ممکن است تغيير کنند، به همين صورت ديوانگي هم هر از گاهي تغيير مي يابد، يا به عبارت ديگر، ديوانگي موجوديتي غيرقابل تغيير نيست، در طول زمان شکل گرفته و تغيير مي کند.
    
     
کاربردهاي ديگر ديوانگي
     
ويتگنشتاين «ديوانگي»، «ديوانه» و... را به شيوه هاي مختلف به کار مي برد. علاوه بر کاربردهايي که پيش تر مورد کاوش قرار گرفت، به نظر مي رسد که او از اين واژگان براي تاکيد بر شرايطي که در آن نمي دانيم در پاسخ به فردي که به شيوه معيني رفتار مي کند چه بگوييم يا بکنيم، استفاده مي کند. به طور مثال، ويتگنشتاين ما را دعوت مي کند که فردي را تصور کنيم که حالات چهره اش چندان تغيير نمي کند، اما ناگهان ميان پنج موقعيت تغيير حالت مي دهد: «وقتي اين اتفاق مي افتد، او مستقيماً از يک حالت به حالت ديگر مي رود.» او سپس مي پرسد: «آيا اين لبخند نقش بسته بر لب او واقعي است؟ اگر نيست چرا؟» و پاسخ مي دهد: ««لبخندزدن» نامي است که ما به حالتي در يک بازي عادي حالات چهره مي دهيم- من ممکن است نتوانم به گونه اي که بايد به لبخند واکنش نشان دهم. ممکن است به طور مثال منجر به لبخند خود من نشود.» (برگه ها، شماره 527) در موردي مشابه او کودکي آشفته را تصور مي کند که گونه اش را گرفته است: «يک نوع واکنش اين است که مادر سعي کند او را آرام کند و از او به هر طريقي شده پرستاري کند.» در اينجا «هيچ امر مترادف با اين نيست که آيا کودک واقعاً دارد درد مي کشد يا نه.» به هر حال کودک هنوز ياد نگرفته که فريبکاري کند.
    
بعد ويتگنشتاين از ما مي خواهد که مادر ديگري را تصور کنيم: «واکنش هاي معمول به شکوه هاي کودک آن گونه است که پيش تر توصيف شد ولي در اين شرايط مادر با شک رفتار مي کند.» در نتيجه در مواقعي «با ظن سرش را تکان داده، دست از آرام کردن و پرستاري از کودک برداشته و يا حتي آزردگي و عدم همدردي از خود نشان مي دهد.» با توجه به ديگر عوامل محتوايي ممکن است اين مادر را کم توجه يا سنگدل بدانيم. اما با اين وجود پاسخ هاي او غيرقابل درک نيستند. (او ممکن است به خاطر بيدار ماندن در شب قبل خسته باشد.) ويتگنشتاين سپس داستان ديگري را تصور مي کند که در آن «مادر از همان ابتدا شکاک است.» يعني «وقتي کودک گريه مي کند شانه بالاانداخته و سرش را تکان مي دهد، گاه کنجکاوانه او را تکان داده، بررسي کرده و در برخي موارد تلاش هاي مبهمي براي آرام کردن و پرستاري از او انجام مي دهد.» بهترين راه براي توصيف رفتار اين زن چيست؟ ويتگنشتاين به صراحت ابراز مي کند «قطعاً رفتار او را شک گرايانه نخواهيم دانست.» در عوض او پيشنهاد مي کند که رفتار او «عجيب و جنون آميز است.» (1993، ص 383) به نظر وقتي ويتگنشتاين رفتار او را جنون آميز مي خواند نمي خواهد تشخيص خام روانشناختي ارائه دهد. بلکه به نظر او دارد دشواري ما را در «اطمينان يافتن از جايگاه ما» در مورد او نشان مي دهد (2010 ص 223). زيرا همان طور که او نمي داند که چطور به ناراحتي کودک واکنش نشان دهد، ما هم مطمئن نيستيم چه پاسخي به او بدهيم. در واقع، اين که ما نمي دانيم چطور از جايگاهمان در مورد او اطمينان بيابيم در اين واقعيت نشان داده مي شود که بايد به جاي اين که صرفاً واکنش نشان دهيم، در مورد آن تامل کنيم.
    
     
انواع ديوانگي در نظر ويتگنشتاين
     
ويتگنشتاين عقلانيت را از حالت استعلايي و عيني فرگه اي خارج مي کند و آن را بين مردم عامي و گروه هاي مختلف مردم مي جويد و از ديوانگي به شيوه هاي متفاوتي ياد مي کند، يکي از آن ها موردي است که در درک فرد ديگري به مشکل برخورده ايم (در اين مورد بايد قبل از واکنش نشان دادن بيشتر تامل کنيم) و موردي که فرد ديگر را نمي توان به طور کلي درک کرد. ديوانگي دوم، در اصطلاح ويتگنشتاين، به دليل اين است که بازي ديگري در جريان است. وقتي فردي از زواياي مختلف به دستش نگاه مي کند تا از وجود آن اطمينان کسب کند، عملش براي اطمينان يافتن با ما متفاوت است و ما نمي توانيم از آن سر در بياوريم. با توجه به اين که قاعده ها هنجاري و وابسته به اجتماع هستند و ما فقط آن ها را آن گونه مي آموزيم و بر اساس متقاعدشدن قبول شان مي کنيم، وقتي فردي از آن ها پيروي نمي کند، تصميم گرفته است که با اجتماع همنوا نباشد. بنابراين، فرد مي تواند تصميم بگيرد که از قواعد پيروي نکند که بدين معناست که ديوانگي ممکن است در برخي موارد انتخابي يا تصميم گرفته شده باشد.

اخلاق در قاموس جنگ

اخلاق در قاموس جنگ
فيلسوفي كه به مدرك دكتراي افتخاري يك رئيس جمهوري اعتراض كرد

نويسنده: محمد زهير باقري نوع پرست

 روزنامه ايران > شماره 5700 31/4/93 > صفحه 17 (انديشه) >

اليزابت آنسکمب که در سال 1919 در ايرلند به دنيا آمد و در سال 2001 در شهر کمبريج از دنيا رفت، فيلسوفي تحليلي است که بيشتر نوشته هايش در مورد فلسفه عمل و فلسفه ذهن و زبان است. دونالد ديويدسن کارهاي آنسکمب در زمينه فلسفه عمل را در اين زمينه بهترين آثار از زمان ارسطو مي دانست. به باور بسياري، آنسکمب برجسته ترين فيلسوف انگليسي زبان سده بيستم است.
    
اليزابت آنسکمب با پيتر گيچ، فيلسوف اخلاق ازدواج کرد و اين زوج داراي هفت فرزند شدند. اليزابت آنسکمب در دانشگاه آکسفورد درس خوانده و به مقام استادي رسيده بود ولي با آمدن ويتگنشتاين به کمبريج، به آنجا رفت. او شاگرد ويتگنشتاين بود و نوشته هاي ويتگنشتاين را به زبان انگليسي بازگردان کرد و در شناساندن افکار ويتگنشتاين به جهان انگليسي زبان نقش بسزايي داشت (او در کنار استاد خود در شهر کمبريج دفن شده است). شخصيت او همانند استادش- ويتگنشتاين- غيرمتعارف بود. او عرف هاي دهه 50 و 60 براي زنان را جدي نمي گرفت. به طور مثال، در آن زمان که پوشيدن شلوار براي خانم ها غيرمتداول بود، همواره شلوار مي پوشيد و پيپ مي کشيد!در سال 1958، او متوجه شد که دانشگاه سابقش آکسفورد، قصد دارد به هري ترومن، رئيس جمهوري وقت امريکا، دکترايي افتخاري بدهد. او که بشدت با اين تصميم مخالف بود، مقاله اي با نام «مدرک آقاي ترومن» در اين باره نوشت. اين نوشته از آن جهت داراي اهميت است که آنسکمب در خلال آن به تعريف «انسان بي گناه» و شر بودن سلاح هاي کشتارجمعي مي پردازد. اين نوشته آنسکمب کمتر شناخته شده است. با اين حال نگرش اخلاقي آنسکمب در اين نوشتار از اهميت بسيار بالايي برخوردار است. در ادامه به بررسي اين مقاله مي پردازيم.
    
آنسکمب در مقاله «مدرک آقاي ترومن» به اين اشاره مي کند که ژاپني ها در سال هاي آخر جنگ جهاني دوبار تصميم گرفتند مذاکرات صلح انجام دهند، ولي امريکا با بي توجهي به درخواست ژاپني ها، دو شهر ژاپن را با بمب اتمي مورد حمله قرار داد. از نظر او، اين رويداد ريشه در مشکلي اساسي در رويکرد بين المللي داشت مبتني بر اين که امريکا و متفقين در سياست خارجي خود در جنگ جهاني دوم خواستار تسليم بدون قيد و شرط دشمنان خود بودند.
    
آنسکمب بر اين باور است که ريشه تمام پليدي هايي که در جنگ جهاني رخ داد، اين تمايل به تسليم بي قيد و شرط طرف مقابل در جنگ بود و چنين تمايلي ارتباطي مستقيم با استفاده از بمب و جنگ افزارهاي دهشتناک در جنگ داشت. نيروهاي آلمان نازي شهرهاي بريتانيا را بدون در نظر گرفتن اهداف نظامي و غيرنظامي بمباران مي کردند و آن طور که آنسکمب مي گويد، در بريتانيا ايده اي در حال گسترش بود مبني بر اين که در جنگ همه نقش دارند و تقسيم بندي نظامي و غيرنظامي در زمان جنگ در واقع بي معناست و گرچه جنگ پليد است ولي با آغاز آن هيچ فراري از آن نيست و نوعي مسئوليت جمعي - چه در جبهه متفقين و چه در جبهه متحدين- بر دوش همه گذاشته مي شود. هدف از گستراندن اين انديشه در جامعه بريتانيا توجيه حمله به مواضع نظامي و غيرنظامي دشمن بود. در ادامه جنگ، بمباران هدفدار به بمباران منطقه اي تبديل شد و نيروهاي متفقين به بمباران کامل شهرها و منطقه هاي شهري پرداختند.
    
آنسکمب اشاره مي کند قبل از اين که نيروهاي ژاپني به پرل هاربر در امريکا حمله کنند، نيروهاي نظامي امريکا از اين رويداد پيشاپيش آگاه بودند ولي اجازه دادند اين عمليات انجام شود تا بتوانند از احساسات مردم در عکس العمل به آن استفاده کنند. در سال 1945 در کنفرانس پتسدام، استالين به نيروهاي متفقين اطلاع داد ژاپن دو بار از او خواسته است به عنوان ميانجي عمل کند و جنگ را به پايان برساند. اعضاي متفقين تصميم گرفته بودند حتي در صورتي که ژاپن تسليم بدون قيد و شرط را بپذيرد، از بمب هايي که امريکا به تازگي به آنها دست يافته بود، (بمب هاي اتمي) در دو شهر ژاپن استفاده کنند. ژاپني ها ناچار به پذيرش تسليم بودند ولي از آنجايي که پذيرش تسليم بدون قيد و شرط مي توانست به اين معنا باشد که متفقين مي توانند امپراتور ژاپن را نيز بکشند، به خاطر وفاداري به امپراتورشان از پذيرش اين تسليم سرباز زدند. در نتيجه شهرهاي ناکازاکي و هيروشيما با تصميم هري ترومن بمباران اتمي شدند.
    
آنسکمب اشاره مي کند که کشتن انسان هاي بي گناه براي رسيدن به هدف خود، قتل به حساب مي آيد و غيراخلاقي است و بمباران شهرهاي ناکازاکي و هيروشيما و برخي شهرهاي آلمان به منظور کشتن افراد غيرنظامي وسيله اي براي رسيدن به هدف بوده است.
    
آنسکمب بيان مي کند برجسته بودن افرادي که به آنان مدرک هاي افتخاري اهدا مي شود، يک «امر واقع» نيست، بلکه حالتي عرفي و قراردادي دارد؛ بنابراين دليلي ندارد که پرس وجو کنيم که آيا واقعاً اين شخص برجسته است يا خير. اما از نظر آنسکمب، ترومن يک جنايتکار و همه جا به جنايتکار بودن مشهور بود و بنابراين بايد جلوي اهداي اين مدرک افتخاري به او گرفته مي شد. آنسکمب مي گويد عده زيادي به او مي گويند که واقع بين باشد و قبول کند اين بمباران هايي که متفقين انجام دادند جان افراد بسياري را نجات داده و بنابراين کار خوبي بوده است. آنسکمب مي گويد مي پذيرد که اگر بمباران ها انجام نمي شد، نيروهاي متفقين بايد ژاپن را اشغال مي کردند و در اين راستا سربازها و شهروندان زيادي کشته مي شدند و اسيرهاي جنگي توسط ژاپني ها قتل عام مي شدند. ولي در عين حال توجه ما را به اين نکته جلب مي کند که رويکرد تسليم بدون قيد و شرط و بي توجهي به اين که مذاکره حق ژاپني ها بوده، باعث شده است اين فجايع رخ دهد.
    
آنسکمب در بخشي از اين نوشته به ارائه دليل هايي مي پردازد که ترومن مسئول مستقيم اين جنايت ها است. در اين استدلال ها، آنسکمب با مفاهيم اخلاقي نيز سر و کار پيدا مي کند. به عنوان مثال، او مي گويد اگر با دقت کامل به يک مرکز نظامي تيراندازي کرده و طي اين عمليات چند شهروند هم بميرند، اين اتفاق قتل به حساب نمي آيد، ولي اگر بدون دقت اين کار را کرده و شهروندي به خاطر بي دقتي کشته شود، قتل اتفاق افتاده است. درواقع، آنسکمب بر اين باور است که بي دقتي در انجام اين کار باعث مي شود آن کار به قتل تبديل شود. سپس مي گويد اگر بداني افراد بي گناهي در جايي که مي خواهي بمباران کني هستند و با اين وجود اين کار را انجام دهي مرتکب قتل شده اي
    
تعريف او از افراد بي گناه افرادي است که در حال جنگ نيستند و تعريف او شامل افرادي که از آن حمايت کرده يا به تامين آن کمک مي کنند، نمي شود. مثال جالب او اين است که کشاورزي که گندمش تبديل به نان شده و به عنوان خوراک سربازان مورداستفاده قرار مي گيرد، درگير در جنگ در نظر گرفته نشده و اين کشاورز همچنان بي گناه محسوب مي شود. از نظر آنسکمب هنگامي که از فرد بي گناه سخن مي گوييم راجع به بعد مسئوليت پذيري سخن نمي گوييم، بلکه اين نکته اهميت دارد که چنين فردي توانايي آزار رساندن به ديگران را ندارد، در حالي که فرد گناهکار در جنگ کسي است که به ديگران آزار مي رساند. بنابراين وقتي کسي به شما حمله کند، کشتن او کشتن فرد بي گناه نيست، ولي هنگامي که او اسير مي شود بايد به عنوان فرد بي گناه در نظر گرفته شود چراکه ديگر امکان آزار رساندن به کسي را ندارد. به نظر مي رسد اين نظريه مشکلي داشته باشد چرا که هنگامي که سربازان دشمن خواب هستند، نمي توانند آزاري برسانند بنابراين درآن زمان انسان بي گناه حساب مي شوند و نمي توان آنها را در حالتي که خواب هستند کشت. آنسکمب در پاسخ به اين ايراد مي گويد بايد عمل را در يک بازه زماني در نظر گرفت و نه به صورت لحظه اي، اين سربازها خوابيده اند چون مي خواهند استراحت کنند تا پس از آن آزار رساندن را از سر گيرند.
    
آنسکمب با مقايسه ناپلئون و هنري پنجم ابراز مي کند به رغم اين که ناپلئون به سلاح هاي پيشرفته تر و مخرب تري دسترسي داشته است ولي جنايت هاي هنري پنجم پادشاه انگلستان به مراتب بدتر است. او در ادامه مي گويد که اصلاً جنايت هاي گسترده و فراگير به دوران انسان هاي بدوي تعلق داشته و در سده هاي اخير اين ماجرا کمرنگ تر از سده هاي گذشته بوده است. در همين راستا آنسکمب مي گويد حرکت به سوي سلاح هاي کشتارجمعي درسده اخير نشان دهنده پسرفت اخلاقي و اجتماعي است و از آنجايي که ترومن اجازه استفاده از بمب اتمي را داده است، انساني بدوي محسوب مي شود که به لحاظ اخلاقي لايق دريافت دکتراي افتخاري از دانشگاه آکسفورد نيست.
    
آنسکمب همچنين مي گويد در دانشگاه آکسفورد تا قبل از جنگ جهاني دوم فلسفه اخلاقي که در دانشگاه تدريس مي شد، بر «انگيزه خوب» تاکيد داشت و چنين انگيزه اي را براي اخلاقي بودن يک عمل کافي مي دانست و انجام عملي بر اساس انجام به وظيفه خود، اخلاقي به حساب مي آمد. به طور مثال، اگر يک نازي يک يهودي را مي سوزاند بر اين اساس اخلاقي بود چرا که نيت اش انجام وظيفه اش بوده است. همچنين اين فلسفه اخلاق، کشته شدن چند شهروند بي گناه براي نجات دادن جمعيت بيشتري از مردم را پذيرفته شده مي دانست. در دهه 50 اين نگرش به اخلاق، رفته رفته از جامعه آکادميک آکسفورد رخت بربست و نگرشي به اخلاق به وجود آمد که عمل هاي اخلاقي را خوب و بد بر نمي شمرد بلکه صرفاً آنچه افراد مورد تاييد قرار داده خوب و هرچه افراد مورد تاييد قرار نمي دادند، بد محسوب مي شد. آنسکمب مي گويد اين دو نگرش به فلسفه اخلاق که در آن سال ها در آکسفورد برقرار بوده در نگرشي که منجر به اهداي دکتراي افتخاري به ترومن شده بي تاثير نبوده است. آنسکمب در پايان افراد را از رفتن به اين جشن اهداي دکتراي افتخاري به ترومن پرهيز مي دارد و آنها را نسبت به تمام شدن صبر خداوند اخطار مي دهد
    
نوشته آنسکمب در رابطه با مدرک ترومن بسيار کوتاه است ولي نگرش يک فيلسوف زن ديگر نسبت به جنگ جهاني دوم و مسائل اخلاقي موجود در آن را به ما نشان مي دهد. هانا آرنت با توجه به دادگاه آيشمان «روايت شکل گيري» شر از منظر خود را براي ما روايت کرد، روايتي آلماني است که به بررسي و تبيين جنايت آلمان نازي مي پردازد. اليزابت آنسکمب اما با تعريف هايي که از حد و مرز اخلاق در جنگ ارائه مي دهد روايتي انگليسي را در اختيار ما مي گذارد که در آن به ارزيابي جنايت هاي متفقين مي پردازد، به ما يادآوري مي کند هر طرفي که در جنگ پيروز مي شود، الزاماً نبايد مورد تشويق واقع شود، چرا که در کارزار جنگ پايبندي به اخلاق بسيار پيچيده و دشوار است و نبايد با پيروزي در جنگ يکي در نظر گرفته شود. آنچنان که آنسکمب به ما مي گويد، برحق بودن ما در يک جنگ نمي تواند توجيه کننده اعمال غيراخلاقي باشد و هر عملي بايد به صورت مشخص جداي از اين که توسط چه کسي انجام مي شود، بررسي و ارزيابي شود. تحليل ها و استدلال هاي اليزابت آنسکمب نتوانست مانع اهداي مدرک افتخاري به ترومن شود.
    
     

نقد و بررسی کتاب «مکتب تفکیک» نوشته محمدرضا حکیمی

اگر فردی بخواهد به فهمی از کتاب مقدس دینی که چندین سده پیش نگاشته شده دست پیدا کند، چه باید بکند؟ باید آن را بخواند. اگر فردی بخواهد به...